یه زمانی، سالها قبل، اینجا نوشته بودم سوفی لبش از خنده نمیفته و امیدوارم بزرگ هم بشه این طور باشه. خوشبختانه همینه، تو عکس های مدرسه ش لبخندش از همه بزرگتره و شادی رو می شه تو صورت نازش دید. امیدوارم ادامه پیدا کنه.
جیگرم می سوزه به خاطر مادر ستار! همونطور که نفرینتون می کرد "خدا جیگرتون رو بسوزونه"!
جیگرم می سوزه به خاطر مادر ستار! همونطور که نفرینتون می کرد "خدا جیگرتون رو بسوزونه"!
عالی بوده.
آرامش دوستدار مرد، تو گندابی که اسمش روشنفکری ایرانیه، نیلوفری بود که به آفتاب رسیده بود.
این از قول اسیه:
"
یه سلامی محمود درویش کرده به «الذین أحبّوا فینا ما لم نُحبّه یوماً بأنفسنا»، کسانی که در ما چیزی رو دوست داشتن، که خودمون ندیدیم و دوست نداشتیم. به نظرم خیلی خوب معنای عشق رو گفته که یعنی در طرف مقابل چیزهایی رو پیدا کنی و دوست داشته باشی که خودش هم از شنیدنش متعجب بشه. اثرش بینظیره!
"
روزهای خیلی سختیه، اینکه محمدرضا درد می کشه تصورش هم برام وحشتناکه. کاش می مردم و نمی شنیدم.

وقتی در شهر کوچکی بزرگ شده باشی گاهی میخواهی ببینی در قیاس با شهرهای بزرگ چه از دست دادهای و چه به کف آوردهای. از اولش معلوم است که کفهی از دستدادنها در کشوری با توزیعِ بینهایت نامتوازنِ امکانات خیلی سنگینتر است اما باید چیزهای مثبتی هم بوده باشند.
شروع می کنی به شمردن،.اولینش برایت این است که در یکی از باستانیترین شهرهای ایران بزرگ شدهای، شهری که وقتی بعد از بارانِ پرطراوتِ بهاری به دشتهای زیبایش میروی کوزههای شکسته و آجرهای باستانی زیر پایت در خاک نمناک فرو میروند و بوی تاریخی کهن همراه عطر بهار نارنج در هوایش می پیچید. این سویت کاخ آپاداناست، آن سمتت زیگورات چغا زنبیل. حتی به گوشِ هوش میتوانی هیاهویِ مردم را در کوچههای روزگاران بشنوی. بعد به سنتها و فرهنگهای بیهمتایی میرسی که هرگز نمیتوانستی در یک شهر بزرگتر تجربه کنی، حتی طعم بینظیر میوهها و غذاهایی که شبیهشان را جای دیگر دنیا نخوردهای. بعد به مردمی میرسی که سادهاند و صمیمی آنچنان که در قصه های قدیمی، و پیچیدگیهای نامطبوع شهرهای بزرگتر را ندارند. این دلخوشیها را کنار هم بگذاری کفه ی ترازو را در برابر تمام امکاناتی که ظالمانه در این شهر از دست داده ای چندان تکان نمیدهند. اینکه همین الان برادرت در بیمارستان کوچک شهرت در حال اغما باشد و حتی دستگاه ام آر آی یا پزشک متخصص برای تشخیص بیماریاش نباشد یادت می اندازد که بهتر است واقعبین باشی و این دلخوشیها را برای خودت بزرگ نکنی. اما به یاد چیز مهمی میافتی که کلِّ ماجرای این ترازو و مقایسه را به هم میزند.
به یاد مردانِ شجاعِ هفتتپه و خانوادههای صبورشان میافتی که در این شرایطِ سخت، ترسناک و خفهکننده، بی هیچ امکاناتی، بی هیچ درآمدی، با صلابت تمام رودرروی ستم ایستادهاند و آیندهی جنبشهای کارگری ایران را رقم میزنند. به یاد دختر جوانی میافتی که جسارت، بیباکی و انسانیت از سر و رویش می بارد. کمی آنسوتر که نگاه می کنی جوانمردان شجاعی را میبینی که در برابر ظلم با جانِ شیرینشان شوریدهاند.
به خودت میگویی چگونه این همه رشادت را شهری به این کوچکی زاییده است؟ بعد فکر میکنی که مهم نیست چه از این شهر کوچک به کف آوردهای یا چه در آن از دست داده ای، مهم این است که می توانی افتخار کنی کودکیت را در شهر ی گذرانده ای که این همه رادزن و رادمردِ جسور، بیباک و شجاع آفریده است . شاید بزرگی شهرها را باید به شمار شجاعانشان سنجید.
#سپیده_قلیان
#اسماعیل_بخشی
#کارگران_هفت_تپه
#شوش_دانیال
#خوزستان_آب_ندارد