فوکو

این روزا میخوام رو میشل فوکو وقت بزارم..

ختم کلام از سعدی

بعد از این همه مدت چیزی که درباره ی دین ها، ایدئولوژی ها، الگوهای زندگی فهمیدم به اون چیزی ختم شده که سعدی بهش گفته خوشه چینی:


خوشه چین باش سعدی صفت/که گرد آوری خرمن معرفت



-------------------------------------------------------


همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از هول و دهشت خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که مشکل توان راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز دریوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که در حلقهٔ پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان ندارد از این در گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گرد آوری خرمن معرفت

الا ای مقیمان محراب انس

که فردا نشینید بر خوان قدس

متابید روی از گدایان خیل

که صاحب مروت نراند طفیل

کنون با خرد باید انباز گشت

که فردا نماند ره بازگشت

شب

اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟-

ادوارد هاپر

اگر یه روز بخوام خونه م رو با نقاشی های کسی پر کن، ادوارد هاپر خواهد بود، نقاش تنهایی ها



Edward Hopper and American Solitude | The New Yorker



مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

توجه

یه فیلم ایرانی رو می بینم که دختره شاکیه که باباش خیلی بهش گیر می ده.  طرف بهش می گه چون عاشقته! از روزی بترس که بهت توجه نکنه و کاری که می کنی  یا نمی کنی براش اهمیتی نداشته باشه...

باید

باید چمدانی را 

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم 

و به سمتی  بروم ... 


کابوس

شده از ترس اینکه دوباره یه کابوس رو نبینی نخوابی؟ الان این جوریام. نمی خوام دوباره کابوس ببینم

داستان

می خوام یه داستان بنویسم، نمی دونم وقت می کنم یا نه، امیدوارم!