شمس

امروز گروه شمس فیس بوک صد هزار نفره شد! 

شروع همدردی سوفی

جدیدا اون دفعه تو سینما و امروز تلویزیون، درد کاراکترها روش تاثیر می دارن. فیلم امروز یه سینمایی  بود به اسم over the moon که دختره مادرش رو از دست داده بود و تو یه قسمتهایی پدر هم نبود. جنان بغض با مزه ای کرده بود و اسه تنهایی دختره که نگو. اولاش که پرسیدم گریه می کنی گفت نه (اون دفع تو سینما گفت بوی پیازه )  ، اما دیگه طاقت نیاورد و گفت:

Daddy, can I bring some tissues?

بهش گفتم برو بیار. دیدم دستمال رو برده خیس کرده بعد گوشه های چشم اشک آلودش رو باهاش پاک می کنه. نمی دونستم بخندم یا نه.  



سخنان بیضایی درباره ی "نگاه چپ" به شاهنامه

ای عحب من عاشق این هر دو ضدّ!
این گفتار شنیدنی است زیرا نگاه بیضایی را به شاهنامه به عنوان "مهمترین کتاب شناخت اجتماعی و نقد سیاسی ایران" آشکار می کند. اهمیتی که از خلال حملاتِ تلخ، کنایه آمیز و پی در پی اش به منتقدان کتاب و نویسنده اش، به نظر حاصل ایمانی"مقدّس" می نماید گر چه خود بیضایی، همین جا، "امتیاز بزرگ شاهنامه" بر دیگر کتب مرجع را فقدان "عیب بزرگ تقدّس" می داند.
نگاهِ چپ
این گفتار باید قاعدتا تا حد زیادی درباب شاهرخ مسکوب باشد اما در خلاصه حملات شدید بیضایی ست به عمده ی روشنفکران چپ (و البته نه همگی آنان) خصوصا به آذین، شاملو و گلستان. حمله به نگاه منتقد آنانی که "دشنام به شاهنامه را معادل دشنام به شاه" می دانسته اند. ضرباتِ پیاپی و سختش نشان می دهد که بیضایی کمترین "نگاهِ چپی" به شاهنامه را نمی پذیرد.
از چپِ بد تا چبِ توّاب
البته او نام برخی روشنفکرانِ با سابقه ی جپ را هم به نیکی می برد اگرجه آنان را "استثنا" می داند. نامهایی چون: مهرداد بهار، غلامحسین نوشین، صادق هدایت، سیاوش کسرایی و اخوان ثالث.
شاید از حکایت او از آنجه بر اخوان گذشته بتوان شدت خشم او بر چپ را سنجید آنجا که، به کنایه ی بسیار، تحوّلِ اخوان از هواداری چپ در جوانی تا رستگاریش به هنگام همسایگی همیشگیش با فردوسی را روایت می کند.
چرا چپ؟ چرا اکنون؟
فارغ از لحن و نگاه او به چپ، سوال پرسیدنی این است که آیا چنین حمله ای شدید به نگاهِ تاریخ-گذشته ی چپ در زمان کنون:
- ناشی از حس ضرورتی است مثل زدودن آخرین غبارهای دشمنی های ایدئولوژیک با فردوسی؟
- یا دردی فروخفته است که تا کنون فرصتی برای بر زبانِ آتشین آمدن نیافته؟
- یا اینکه بیضایی هنوز در گذشته مانده و ضرورت های کنونی را در نیافته؟
- یا صرفا غرضش از این تعریض بیانِ تاریخی است که بر شاهنامه گذشته است؟
- یا شاید توجیه این روایت این است که قصدش این است که دوره ی زندگی شاهرخ مِسکوب را توصیف کنید اما منصف باشیم، لحنی چنین تلخ و خشم آگین انگیزه ای بیش از این می طلبد.
بازگشتِ دوره ای تاریخ
علاوه بر آنجه در باره ی حمله به چپ در اینجا آمد، از میان نکات مهم این گفتار باید به طرح دوباره ی آنچه "واقعیت تاریخیِ بازگشتِ تاریخ" می نامد اشاره کرد که به نظر می آید از بنبان های فکری بیضایی در نگاه به تاریخ و خصوصا شاهنامه است. به نظر او، آنجه تحت عنوانِ بدبختی ایران از آن نام می برد از هزاره ها پیش شروع شده است.
او معتقد است دورِ باطلِ "امید، تبه کردن زمان، و فاسد شدن" را در هر دوره ی شاهنامه می توان بازخوانی کرد. از این میان اما، گویا دوره ی استبداد ساسانی را سرآغاز سیاه بختی که ایران همکنون تجربه می کند می داند. او معتقد است این تجربه ی کنونی، ترجمه ی دوره ی ساسانی است به تازی!
خوشه چین باش!
به هر روی، به دلیلِ اهمیّتِ بی کرانِ فردوسی و اهمیّت بسیارِ (هر چند بسی کمترِِ) بیضایی و دیگر نامهای بزرگی که در این مقال آمده اند باید دلایل این گفتار و مخالفانش را چند باره شنید بی اینکه مجال داد ارادتمان به هر کدام ار این نامها ما را اسیرِ بی تدبیرِ خودش کند تا خوشه چینیِ آزادا از آراءِ متفاوت را رها کرده و مُریدانه در نگاهِ کسی اُطراق کنیم.
تقابل چپ و شاهنامه را نباید برای بافتن جبهه ی حقّ و باطل بررسی کرد بلکه باید به عنوان یک گفتمان مهم در ظرف تاریخی جامعه که می تواند ظرفیت ها، نیازها و نیروهای موثر اجتماعی را به ما بشناساند مطالعه نمود.




دوباره می نویسم

هیجان زده م چون دوباره می نویسم!


کوه و بیابان

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است

وآن لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

او را مستی خوش است

او را مستی خوش است. 

خواه این کس در آبِ سیاه افتد، 

خواه در آتش 

و خواه در دوزخ: 

او دست در زیرِ زَنَخ زده است، 

نظاره می‌کند. 

او نه در آب می‌افتد، 

نه در آتش، 

در پیِ آن کس. 

الّا نظاره می‌کند.


شمس تبریزی

و اسم تو

این چند تا پست اخیر رو جایی دیگه نزدیک تولدش فقط واسه سوفی نوشته بودم، تصمیم گرفتم بیارم اینجا.

می  خواستم راجع به اسمت بنویسم. اینکه چرا سوفی؟ چون قشنگه؟ البته که هست. اسم زیباییه. ولی من دو تا اسم واست تو ذهنم بود، یکیش همین سوفی ، یکی هم لیلی. این دومی رو هنوزم هم خیلی دوست دارم. دوستش دارم چون پر از عشقه، پر از زیبایی، ببین چی می گه درباره ش:

آفت نرسیده دختری خوب

چون عقل به نام نیک منسوب

آراسته لعبتی چو ماهی

چون سرو سهی نظاره گاهی

شوخی که به غمزه‌ای کمینه

سفتی نه یکی هزار سینه

آهو چشمی که هر زمانی

کشتی به کرشمه‌ای جهانی

ماه عربی به رخ نمودن

ترک عجمی به دل ربودن

زلفش چو شبی رخش چراغی

یا مشعله‌ای به چنگ زاغی

کوچک دهنی بزرگ سایه

چون تنگ شکر فراخ مایه

شکر شکنی به هر چه خواهی

لشگرشکن از شکر چه خواهی

تعویذ میان هم‌نشینان

در خورد کنار نازنینان

محجوبه بیت زندگانی

شه بیت قصیده جوانی

عقد زنخ از خوی جبینش

وز حلقه زلف عنبرینش

گلگونه ز خون شیر پرورد

سرمه ز سواد مادر آورد

بر رشته زلف و عقد خالش

افزوده جواهر جمالش

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چو لیل و نام لیلی

و سوفی ، سوفی رو دوست د ارم به خاطر اینکه پر از عقله، پر از خرده، پر از فهمیدنه. چون فلسفه معنیش میشه “دوست داشتن سوفی”. فلسفه ای که همیشه حسرت کم خوندنش رو داشتم، مثل همه ی چیزایی که عاشقشون بودم و نتونستم تمام زندگیم رو پاشون بزارم. راستی این اسم غیر ممکنه منو یاد یه کتاب نندازه که دوست دارم تو هم به محض اینکه تونستی بخونیش: “دنیای سوفی”. این کتابی بود که وقتی خوندمش از همه ی کسایی که دوستشون داشتم خواستم بخوننش ولی فکر کنم هیچکدوم کامل نخوندن. امیدوارم تو بخونیش عزیزم. دوست دارم کتاب رو، خوندن رو، فهمیدن رو دوست داشته باشی، دوست دارم بتونی اون لذتی رو که توش هست با تمام وجود حس کنی. بهت گفته بودم شاید تنها چیزی که زندگی کردن رو برام با ارزش کرده یاد گرفتن و فهمیدنه؟ یه مدت که با هام باشی می فهمی عزیزم.

به هر حال اسم تو شد سوفی، مامانت و عمه ت و چند نفر دیگه این اسم رو بیشتر دوست داشتن و نظر اونا خیلی موثر بود. حالا می بینی !عزیزم؟ دوباره هم شد جنگ بین عشق و عقل، و کی برنده شده؟ عقل!

دنیای سوفی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


قصه ی پی پی

قصه خونی  دیگه بخشی از برنامه ی خواب سوفی شده. از روزی که تو باغ وحش  شترمرغ رو دیده که پی پی کرده و من  تبدیلش کردم به قصه براش، حالا قصه های پی پی براش خیلی جذاب شدن. غش غش می زنه زیر خنده . هی سعی می کنم قصه ها رو عوض کنم به چیزی دیگه اما گیر میده. اونشب اومده میگه بگو، می گم یه قصه ی دیگه واست می گم. می گه نه می خوام بخندم قبل از خوابیدن! 


به هر حال این روزا کلی قصه ی جورج مانکی  یا همون کیوریوس جورج که محبوب هر دومونه براش می گم و سعی می کنم خلاقیت بیشتری به کار ببرم. دیشب برای اولین بار شروع کردم سوال های جمع و منهایی پرسیدن ، خوب بود، در واقع برای اولین بار عالی بود و از اون بهتر که هی می گفت بیشتر بپرس. 


دلم واسش تنگ میشه، خیلی!  واسه خنده های پر سر و صداش! حتی واسه چند روز!