
امروز برای سومین بار Adaptation رو دیدم. یه بار تنهایی، یه بار با علی، و یه بار هم با سارا. باز هم مثل همیشه عالی بود. کلی نقل قول بی نظیر بود تو فیلم. ولی این نقل قول بین دو برادر دو قلو تو آخرین روز زندگی دونالد خیلی جالب بود. ببین:
Charlie Kaufman: There was this time in high school. I was watching you out the library window. You were talking to Sarah Marsh.
Donald Kaufman:
Oh, God. I was so in love with her.
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم
ساده است
که چگونه می زیم
باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم...
ترجمه ی احمد شاملو"
— Margot Bickel
این ترجمه ی زیبا تایید حرفای همیشهی منه که هیچ چیزی ساده تر از بد بودن نیست بدون اینکه متوجه بشی بدی. چیزی که خیلی خیلی مشکله اینه که خوب باشی. خوب بودن نیازمند اینه که روزی صد میلیون بار به خودت نگاه کنی و ببینی چقدر به کثافت شدن نزدیکی و تندی دور بشی. کثافت شدن و خودت رو تمیز دونستن ساده ترین کار دنیاست. هیچ انرژیای نمی خواد. خوب بودن مستلزم اینه که به این نتیجه برسی که کثافتی و نباید باشی. به این نتیجه که همیشه کثافت بودن مثل سرازیریه. به این نتیجه که کثیف بودن یه قسمت از وجودته که همیشه باید باهاش کنار بیای. به این نتیجه که همونطور که اگه حموم نری تنت کثیف میشه، به همون شکل طبیعی هم اگه روحت رو حموم نبری بوی گند می گیری. وقتی هم که بوی گند بگیری همونطور که بوی گند بدنت رو حس نمی کنی بوی گند روحت رو هم حس نمی کنی.
میگن تو قسمت هایی از اروپای تا قرن ۱۸ حموم کردن مرسوم نبوده حتی تو خاندان سلطنتی. به همین دلیل بوده که استفاده از عطر زیاد بسیار متداول بوده. عطری که بوی تند کثافت تن رو پنهان می کرده. به همین شکل هم هست که خیلی وقتا سعی می کنی کثافت روحت رو هم با رفتارهای خوشگل بپوشونی تا کسی به کثافت روحت پی نبره. میشه لجن روح رو با عطر زیادی به رفتار خودت یا با صورتی زیبا پوشوند اما واقعیت امر اینه که لجن لجنه و به محض اینکه کسی بهت نزدیک بشه بوی لجن مسمومش می کنه.
مخاطب این حرفا کیه؟ خودم، خود خودم، من که همون که زیر بغلم رو بو می کنم که اگه بوی بدی میده باید برم حموم تا دیگران رو آزار نده باید به محض اینکه رفتار ناپسندی انجام میدم باید زیر بغل روحم رو بو کنم و بفهمم با این بوی لجنآلودم دارم دیگران رو آزار میدم. می دونم کار سختیه همونجور که کوچیکتر که بودم حموم رفتن واسم سخت بود. ولی این چیزیه که باید بشه ملکهی ذهنم بشه اتوماتیک وجودم.
چقدره دارم رو این موضوع کار می کنم؟ خیلی شاید. ولی شاید تو چندین سال اخیر جدی شد. جدی و خودآگاه. گاهی میره تو ناخودآگاه ولی گوشش رو باید بگیرم و بکشمش بیرون.
راستی: خوب بودن با خر بودن فرق می کنه. وقتایی که خری بدی. بفهم.
چراغی به دستم چراغی در برابرم
من به جنگِ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از کشاکش ِ رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند
فریادهای عاصی آذرخش-
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی قرارِ ابر
نطفه می بندد
و دردِ خاموشوارِ تاک-
هنگامی که خورهی خُرد
در انتهای شاخ سارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه می زند
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشت انگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب
می کرده ام
تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ایدر خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم
جریانی جدی
در فاصله ی دو مرگ
در تهی میان دو تنهایی-
[ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!]
شادی تو بی رحم است و بزرگوار نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ستمن
بر می خیزم!
چراغی در دست، چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
«آینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.»
جقدر دلم واسه اینجا نوشتن تنگ شده بود. الان داشتم فکر می کردم مگه اینجا چی داره که این همه دلتنگش میشم؟ دلتنگ؟ نه! خفه! گاهی که ننویسم نفس کشیدن واسم واسم سخت میشه.
بگذریم، تئاتر اودیسه رو دیروز رفتم. اجرای بچه های دانشگاه مثل همیشه خوب بود بهتر از خیلی اجراهای سالنهای شهر. بعد از اینکه ایلیاد رو خونده بودم اودیسه همینجوری منتظر مونده تا من یه وقتی پیدا کنم. ولی این مشوق خیلی عالیای بود مه بفهمم چه گوهری رو معطل ول کردم تا حالا. باید برم سراغش زود. ولی فعلا یه سد گنده تو راهشه: گیلگمش با ترجمهی شاملو. از اون بایست خوندها.

امروز بعد از صحبت دربارهی فلسفهی زندگی و به گند کشیدنش رسیدیم به اینکه زندگی عجب قماریه و بعد یاد این افتادیم که:
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
و بعد انگار که فرکانس این شعر با فرکانس روحم یکی شده باشه مثل کاسه ی آوازه خوانی که سانجیت از هند آورده پدیدهی رزونانس پیش اومد و این شعر با شدت بیشتر و بیشتر و بیشتر تو مخم تکرار شد تا مجبورم کرد بیم اینجا بنویسمش:
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
دیروز اتفاقی گذرم به سایت توانا افتاد. وقت و حوصله ی زیادی واسه نوشتن دربارهش ندارم ولی من رو نسبت به آینده ی کشورم خیلی بدبین کرد. لیست فعالین حقوق بشری که می شناختم از وکیل و روزنامهنگار و نماینده و فعال حقوق زنان و دانشجویی و .... به عنوان اعضای فعالش مطرح شده بود . ببین:
حالا از قول خود سایت ببین پروژه رو کی تامین مالی می کنه:
؛توانا" یکی از پروژههای مرکز آزادی خاورمیانه است و منابع مالی خود را از دفتردمکراسی، حقوق بشر و نیروی کار در وزارت خارجه آمریکا دریافت می کند. پایگاه خواهر "توانا"،موسسه آموزشی آنلاین است که برنامه آموزش الکترونیکی برای رهبران زنِ در حال ظهور در خاور میانه عربی محسوب می شود.
خدای من! یعنی قراره اینا بشن نخبگان و فعالین سیاسی ما برای تغییر حکومت؟ با این همه وابستگی؟
به خدا ما خیلی بدبختیم. از همه طرف بدبختیم. خوب و بدی نیست! داخل و خارجی نیست! همه کثافتای منفعت طلبن که که همه چیز خودشون و مملکتشون رو پای پول و قدرت میدن.
این آسمان در نفسِ خود راست بود. قِوَّتی دیگر آمد و راستیِ دیگر، این آسمان را نگونسار کرد و بر آن اقتصار نکرد و در چرخش آورد. قُوَّتی بود البتّه. این اقتصار کرد تا بدانند که در پسِ این فلک چههاست و در گردشِ او چههاست. پی هر چیزی در نفسِ خود راست است. آدم اگر چه دراز بود، امّا نامَضبوط نبود. زیرا آن وقت، همین او بود. سه فرسنگ بازمیگشت و بر کار نمیتوانست کردن. نمیدانست چه کند. جبرئیل آمد، او را گرفت که «سویِ من میآی! همچنین، برِ حوّا میرو!»
تو را از سخنَ من چه نصیب باشد؟ - که من سِرّی میگزارم که هنوز خدا به این ناطق نشده است.
او را دو چشم آن سو مانده است که «او از زیرِ دامن چه خواهد بیرون کردن به شومی؟»
«مولانا، تو برو به مدرسه، تا من موزه بپوشم، خود در عقبِ تو بیایم.»
تو را به راه کرد و آغاز کرد سخنِ پس و پیش - که «او را پس چنین بود و او گفت که من شنیدهام که چون از پس رود، مرد یا زن، غُسل لازم نیاید.»
گفتم که «بر مرد لازم آید. در زن، دو روایت است. زیرا که لذّت نیست زن را در رفتن به سویِ پس، لذّتِ او از پیش است. و اگر زنی باشد که عادت کرده باشد به رفتن از پس و او را از پس ذوق باشد، بر او غُسل لازم آید.»
این هر یکی را هفت هشت بار مکرّر کرد. و بعد از آن، سوگندان دادم که باز مگویند تا نااهلان نگویند که چه گستاخی داشت که اینها میگفت. پیشِ زنان سوگند خورد و زیرِ زبان استثنا کردم: «الّا پیشِ مولانا.»
گفت که «پیش از این، همهی فتنه از این شد که سخنها بیرون میافتاد از خانه.»
با هر که به نفاق سخن گویم، بهشتش بَرَد و با هر که به راستی گویم، به حَقَّش بَرَد. اکنون، تو را کدام میابید؟
آخر کسانی که پرتوِ سخنِ ما بر ایشان میزده است، وقتها، چیزهای معیّن میدیدهاند - عجیبها و واقعتها - و نورِ معیّن بر دست و بر دیوار. پس من کِی از آن خالی باشم؟ و تا من خود چهها بینم! وَالله اگر بویِ سخن به تو میرسیدی، برخاستی و جامه ضرب کردی و صد فریاد کردی. و اگر نفاق کردمی، رِقَّتت آآمدی و حال آوردی و بگریستی. چون راستی گفتم، هیچ از این نکردی، الّا حیران شدی.
این حال بِعَینه که تو را افتاد، صِدّیق را این افتاد - که از راست شنیدن حیران شد. گفت «جز حیرت، به دست ندارم. باری، همین را زیاده کن!»
این نفاق که من میگویم، عَجَب نفاقسست! اغلبِ انبیا ار جز این نفاق نیامد به ایشان: الّا محمّد و خضر - که با ایشان راست گفتند.