دو روزِ دیگر به دوزخ رود

چون شرط کرده‌ایم که نفاق نکنیم، بعد این سخن که من گفتم، سخن که دونِ آن است آغاز کردن حِرمان است از این سخن. امین‌قیماز چه لایق بُوَد بعد از این سخن؟ دو روزِ دیگر به دوزخ رود. او خودِ به دوزخ است، الّا دو روزِ دیگر بر او ظاهر شود که به دوزخ اندر است. 

اکنون، سخنِ بهشتی نمی‌گُنجد اینجا، سخن، دوزخی کِی در گُنجد؟ 

با هر که به نفاق سخن گویم، بهشتش بَرَد و با هر که به راستی گویم، به حَقَّش بَرَد. اکنون، تو را کدام می‌ابید؟ 

دُمش می‌گیرم که «تو نیز، ای برادر، در مَیُفت!»

او را مستی خوش است. خواه این کس در آبِ سیاه افتد، خواه در آتش و خواه در دوزخ: او دست در زیرِ زَنَخ زده است، نظاره می‌کند. او نه در آب می‌افتد، نه در آتش، در پیِ آن کس. الّا نظاره می‌کند. من هم نظاره‌ می کنم، الّا دُمش می‌گیرم که «تو نیز، ای برادر، در مَیُفت! بیرون آی با ما، تو نیط نظاره می‌کن!» و آن دُم گرفتن و بیرون کشیدن این گفتن است.

او از من رحیم‌تر است

این را مولانا بارها گفته است که «او از من رحیم‌تر است.»

آن کارَک‌ها از آن به زیان می‌رود که ...

آن کارَک‌ها از آن به زیان می‌رود که آن درویش می‌گوید، تأویل می‌کنند و می‌گویند. و صد مصلحت در آن هست.  

 

  

من صد بار می‌خواهم!

این که کسی بگوید «ما سعی کردیم - که فلان - بیاید، به آن اومید کردیم که مولانا را بر آن دارد که وَعظ گوید، آن نشد، دوای این چه باشد،» جواب: «چون ده‌ بار شنیدند که دیگران یک بار می‌خواهند وعظِ مولانا را، من صد بار می‌خواهم!»

زبان سخن - شاملو

این رو دوستی پست کرده:  

 آن که می گوید دوستت می
دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق
را
...زبان
سخن بود
هزاران کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش
در
گلوی من .

عشق را
ای کاش زبان سخن بود 

 

براش می نویسم: 

  

 

حمید تو فکر می کنی معادل کلمه ی «پرفکت» بی کم و کاست یا بی نقص باشه؟ واسه یه همچین شعری کلمه ی « زیبا»، «عالی» یا مشابهش ادای بی کم و کاستی مطلب نمی کنه، کلمه ی ِ «بی نقص» یا «بی کم و کاست» هم تو ذهن من عالی بودن رو تداعی نمی کنه. چرا فکر می کنم «پرفکت» کلمه ی بهتریه؟ تو کلمه ی  فارسی می شناسی که بشه همچین موقعایی استفاده کرد؟ وقتایی که «عشق را ای کاش زبان سخن بود»؟ کلمه ای مثل «بی نظیر» چطوره؟ یا اینکه اینجا هم حیات بی زبان سخنه؟

 

  


می‌گوید و می‌گوید - نه لفظ راست، نه معنی مستقیم.

آن‌چه نقل کردند که «نُقصانِ شما می‌گوید،» ای خواجه، همین گفته‌ام که «او با کمالِ جلالت، نکته‌ی ما را می‌شنود و اِصغا می‌کند، شما را اولاتر.» بعد از آن، هنوز می‌گوید و می‌گوید - نه لفظ راست، نه معنی مستقیم. گفتیم که «خاموش باشید، تا راهی بیابید - که گفت غبارانگیز است. مگر گفتِ کسی که از غبار گذشته باشد.» 

او هنوز خموش نکرد از آن کژ گفتن و دمِ در آمده است، می‌گوید.  

گفتم «اکنون، ما را عُذری هست. چون نوبتِ وَعظ باشد، ما را خبر می‌کن، تا اندرون صافی می‌کنیم!» 

باز، آغاز کرد که «علاءالدّینِ خوزی چنین فرمود. فلانی چنین فرمود-» 

گفتم «من آن‌گاه که در طلبِ این راه بودم، چون خدمت، درویشی دریافتمی، البتّه لب نجنبانیدمی تا او گوید و خاموش بودمی. گفتمی وقتی باشد که آن درویش بزرگ‌تر باشد و کامل‌تر در دانشِ این راه. او نگوید و من محروم شوم و گیرم که کمتر باشد. نیز خانموش کنم و می‌شنوم - که گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروریدن است.» 

باز سخنی آغاز کرد. 

با خود گفتم هر چه ما به صد روز به صلاح می‌‌آریم، او به یک لحظه زیر و زبر می‌کند. گفتم «مرا مهاری‌ست که هیچ‌کس را زَهره نباشد که آن مهارِ من بگیرد، الّا محمّد رَسولُ‌الله. او نیز مهارِ من به حساب گیرد: آن‌وقت که تَند باشم که نخوتِ درویشی در سرم آید، مهارم را هرگز نگیرد.»

دم از این زن! از آن هیچ دم مزن!

چه دوستی باشد که می‌توانند به یک سخن دوستِ خویش را از رنج خلاص کند و عُذرِ دوست با خیال‌اندیشان بگوید تا دوستِ او بیاساید و ایشان هم بیاسایند و این یک کلمه را دریغ دارد - به سخنِ خود غرق باشد؟ آخر، این سخنِ تو جایی نمی‌رود. بنگر که این سخن کامل‌تر است یا آ»، تمام‌تر است یا آن؟ اگر این تمام‌تر است و کامل‌تر است، آن چیزی نبوده است پیشِ این. کار این است. آن را برون انداز و از این پُر شو - که دولت در این است. و آنِ خود را پیش میار - که از این کامل‌تر دور می‌کند. ذکرِ آن کمتر مانعِ ذکرِ این می‌شود. دم از این زن! از آن هیچ دم مزن!

همه لُطف هیچ مزّه ندارد.

چندین سخن و نصیحت و وَعظ با تو گفتم، اگر در شهر می‌گفتمی، صد هزار مراعات کردندی و خلایقی مُریدِ من شدندی و خلقی غریو کردندی و موی‌ بُریدندی و جان و مالِ شیرین فدا کردندی، خود در تو هیچ اثر نکرد، آن دلِ چو سنگت نرم نشد. 

اگر این معلوم نمی‌شود، از آن روست که این دوستیِ ما پادرهواست. چرا درست نگویی که این بد با که گفت؟ این شخص را حاضر کن تا در حضورِ من بگوید! تو برایِ دلداریِ ایشان، تا نرنجند و خسته نشوند، سخن خاییده گفتی - که «اگر بد گفته است، من راضی‌ام.» بد گفتن پابت کردی بر من. آخر، خیرِ محض بَد چون گوید؟ 

خدای را بندگانند که شَرِّ محضند - هر چه گویند، بد باشد. خدای آن است که نگوید و همه را به قُوَّتِ خود، در گفت آرَد - اگر جمادی بُوَد. اگر تقدیراً گفتندی به اتّفاق که «خدایی‌ست که به حرف و صوت سخن می‌گوید.» گفتمی «خدایِ دگر بباید که او را در سخن آرَد - که خداییِ آن قوی‌ست که همه را در گفت می‌آرَد و هیچ به حرف نگوید.» 

آخر، «تَخَلَّقُوا بِاَخلاقِ‌الله» فرمود. در خُلقِ خدا هم قَهر است، هم لُطف. همه لُطف هیچ مزّه ندارد.

فکر وطنی - فکر فرنگی

مدّت زیادی‌ست که به این نگاه رسیده‌ام اما همکنون زمانی‌ست که بتوانم بگویم تقریبا به آن مطمئنم. این نگاه مدت کوتاهی بعد از آمدنم به اینجا شکل گرفت و شامل این بود که اکثر (بگو ۹۸ درصد) کارشناسان و روشنفکران ایرانی حرف زیادی برای گفتن ندارند. زمانی تصورم این بود که این سرنوشت کسانی‌ست که در ایران بوده‌اند ولی وقتی که مصاحبه‌ها و میزگرد‌های آقایان و حانم‌های  ایرانی کارشناس سیاست و فلسفه و  هنر و هر چیزی را که تصورش را بکنی در ایم طرف آب شنیدم به این نتیجه رسیدم که به جز تکرار چیزی نمی‌شنوم. تکراری که اگر چیز مبدّعانه‌ای در آن باشد نگاه ترجمه‌ شده‌ای است که آنقدر نشخوار میشود که جز تفاله‌اش از آن نمی‌ماند. و اگر حتی ترجمه نباشد و ابداع شخصی‌ای در آن باشد جویبار میلیمتری است که به چاله‌ی کوچکی ریخته شده تا مرداب شود، ابداعی‌ست که مبدّع دیرزمانی‌ست در آن به انجماد رسیده است.  

این نگاه زمانی تشدید شد که از لابلای به لجن غرق شدن در خبرها و تقسیرهای وطنی هر از گاهی فرصتی می یافتم تا نفسی در نگاه های انتقادی این طرف بکشم. و می دیدم که اینجا خیلی‌ها حرفی برای گفتن دارند. حرفی که تازه است و اگر تازه نباشد همان اوّلها در اعماق دفن خواهد شد. اینجا یاد می‌گیری که فکر تازه تنفس کنی در حالی که در فضای وطنی باید میان فسیل‌ها تفرّج کنی، حرف‌های تکراری از آدمهای تکراری بشنوی.  

 

ما همیشه اینجوری نبوده ایم. این شاید شش قرن است که توی مردابی غلط می زنیم. از زمانی که حافظ رفت.

 

و سوالی که از همه مهمتر است و به ذهن من میرسد این است که چه چیزی ذهن وطنی (ذهن خودم را هم می‌گویم) را محدود می‌کند و جلوی آفرینش و انتقاد را سد می‌کند. چه چیزی ما را می‌گنداند؟  

 

 

نفس اینکه این سوال را می‌پرسم خود اتّفاق مبارکی است که باید جشنش بگیرم.