Amsterdam - Jacques Brel

 

یکی از زیباترین ترانه‌ها و شعرهایی که تو این مدت شنیدم.

مهمونی

عجب مهمونی خوبی بود دیشب. دوستای خوب واقعا غنیمتن. عجب فیلمی بود.   

 

پ.ن. شرم‌آوره! الان که با بچه‌ها صحبت می‌کنن همه گریه کردن موقع فیلم و من اصلا به ذهنم هم نرسیده بوده! من سنگدل!

 

سُنَّتِ پدر

هر کسی تاریخِ فُتُوَّت می‌گویند که به آدم زسید، چنین بود و چون به ابراهیم رسید، چنین بود و چون به امیرالمؤمنین علی رسید، چنین بود. هر یکی می‌گفتند به اندازه‌ی خویش - به نوبت. 

چون نوبتِ من رسید، هر چند اِلحاح کردند، من چیزی نگفتم. گفتم «من نمی‌گویم.» 

آنجا درویشی بود، سری فرود آورد و هیچ نگفته بود. 

میلم شد به گفتن. گفتم «آدمی می‌باید که در همه‌ی عمر، یک بار زَلَّت کند، اگر کند. باقی، همه عمر، مُستَغفِرِ آن باشد - بر سُنَّتِ پدر.» و آغاز کردم تقریرِ زَلَّتِ آدم و توبه‌ی او.

لاغ بهتر با این قوم از سخن.

لاغ بهتر با این قوم از سخن. اگرچه کسی که بزرگیِ او معلوم شد که عالَمی دارد و ولایت دارد، این چنین کس اگر چه لاغ کند، آشنایان را از لاغِ او هیبتی آید. امّا چنان هیبت نیاید که از سخن. لاشک در لاغ خشونت و هیبت کم باشد و خوشتر باشد.

باری، فلسفه تو آغاز کردی.

گفتند که «آن جَنَّت که آدم از آنجا بیرون افتاد، بر سرِ پُشته‌ای بود، بر سرِ بلندی‌ای - هم بر زمین بود: نه آن جَنَّت  که موعود است مؤمنان را که بالایِ افلاک نشان می‌دهند.» 

گفتمش که «تو را می‌گفتی که فلسفه می‌گویی. باری، فلسفه تو آغاز کردی.» 

شاید که بُوَد و شاید که نَبُوَد

آن چه  گفتی که «تعریف و گواهیِ عاشق نشنوند، زیرا که خاصیّتِ عشق آن است که عیب هنر نماید،» این نتوان طرفِ امکان گرفتن که هم عاشق باشد و هم قُوَّتِ بینایی و تمییز باقی باشد؟ 

گفتند «ما از عاشق این می‌خواهیم که کلّی مَسلوب و مَغلوب باشد.» 

گفتم «امکا را نتوان منع کردن.» 

در این مسئله قولِ اصولیان بگیریم که «قضایا سه قِسمند، یکی واجب است، چنان که عالَمِ حق و صفاتِ او، و دوم مُحال است، همچون اجتماعِ نَقیضین، و سِیُم جایز است که هر دو رو دارد - شاید که بُوَد و شاید که نَبُوَد.» هر که این قِسم را بگیرد، آن کس خلاص یابد.

یکی پای برداشت، تیزی داد.

همه‌ی عالَم مرا سجود کنند، چنان دانم که یکی پای برداشت، تیزی داد. 

آن روز که آمدم، بسیار مسلمان‌تر بود از این که هست

و همچنین، نجم‌الدّین دوستِ ماست. امّا خدا او را مسلمانی روزی کند - که در پیشانی او می‌نگرم، آن روز که آمدم، بسیار مسلمان‌تر بود از این که هست. الّا دوستِ من است. این جهتِ آن می‌گویم.

خدا هیچ رنج به مولانا مرساناد

خدا هیچ رنج به مولانا مرساناد - که هر رنج به جسمِ او رسد، به همه‌ی اجسام رسیده باشد و هر رنج که به روحِ او رسیده باشد، به همه‌ی روحها!

تأثیرِ وجودِ این کودک

اکنون، میانِ آدمی و آدمی فرق است. این سخن خود تأثیرِ وجودِ این کودک است. تو می‌گویی، تا او بشنود و نَرَمَد. چنان که گفته «نشانِ مردِ خدا آن است که او را ببینی، از خدا یاد آید.»