عجب مهمونی خوبی بود دیشب. دوستای خوب واقعا غنیمتن. عجب فیلمی بود.
پ.ن. شرمآوره! الان که با بچهها صحبت میکنن همه گریه کردن موقع فیلم و من اصلا به ذهنم هم نرسیده بوده! من سنگدل!
هر کسی تاریخِ فُتُوَّت میگویند که به آدم زسید، چنین بود و چون به ابراهیم رسید، چنین بود و چون به امیرالمؤمنین علی رسید، چنین بود. هر یکی میگفتند به اندازهی خویش - به نوبت.
چون نوبتِ من رسید، هر چند اِلحاح کردند، من چیزی نگفتم. گفتم «من نمیگویم.»
آنجا درویشی بود، سری فرود آورد و هیچ نگفته بود.
میلم شد به گفتن. گفتم «آدمی میباید که در همهی عمر، یک بار زَلَّت کند، اگر کند. باقی، همه عمر، مُستَغفِرِ آن باشد - بر سُنَّتِ پدر.» و آغاز کردم تقریرِ زَلَّتِ آدم و توبهی او.
لاغ بهتر با این قوم از سخن. اگرچه کسی که بزرگیِ او معلوم شد که عالَمی دارد و ولایت دارد، این چنین کس اگر چه لاغ کند، آشنایان را از لاغِ او هیبتی آید. امّا چنان هیبت نیاید که از سخن. لاشک در لاغ خشونت و هیبت کم باشد و خوشتر باشد.
گفتند که «آن جَنَّت که آدم از آنجا بیرون افتاد، بر سرِ پُشتهای بود، بر سرِ بلندیای - هم بر زمین بود: نه آن جَنَّت که موعود است مؤمنان را که بالایِ افلاک نشان میدهند.»
گفتمش که «تو را میگفتی که فلسفه میگویی. باری، فلسفه تو آغاز کردی.»
آن چه گفتی که «تعریف و گواهیِ عاشق نشنوند، زیرا که خاصیّتِ عشق آن است که عیب هنر نماید،» این نتوان طرفِ امکان گرفتن که هم عاشق باشد و هم قُوَّتِ بینایی و تمییز باقی باشد؟
گفتند «ما از عاشق این میخواهیم که کلّی مَسلوب و مَغلوب باشد.»
گفتم «امکا را نتوان منع کردن.»
در این مسئله قولِ اصولیان بگیریم که «قضایا سه قِسمند، یکی واجب است، چنان که عالَمِ حق و صفاتِ او، و دوم مُحال است، همچون اجتماعِ نَقیضین، و سِیُم جایز است که هر دو رو دارد - شاید که بُوَد و شاید که نَبُوَد.» هر که این قِسم را بگیرد، آن کس خلاص یابد.
همهی عالَم مرا سجود کنند، چنان دانم که یکی پای برداشت، تیزی داد.
و همچنین، نجمالدّین دوستِ ماست. امّا خدا او را مسلمانی روزی کند - که در پیشانی او مینگرم، آن روز که آمدم، بسیار مسلمانتر بود از این که هست. الّا دوستِ من است. این جهتِ آن میگویم.
خدا هیچ رنج به مولانا مرساناد - که هر رنج به جسمِ او رسد، به همهی اجسام رسیده باشد و هر رنج که به روحِ او رسیده باشد، به همهی روحها!
اکنون، میانِ آدمی و آدمی فرق است. این سخن خود تأثیرِ وجودِ این کودک است. تو میگویی، تا او بشنود و نَرَمَد. چنان که گفته «نشانِ مردِ خدا آن است که او را ببینی، از خدا یاد آید.»