اکنون، چون گفتی و چرا گفتی به خشم که «مرا غالبیِ خصم مانعِ مناظره نباشد - بل که خوشترم آید و غم نخورم»؟ چون غم نخوری؟ گویی «من اهلِ دنیا را گفتم.» بر سخنِ من اهلِ دنیا را چه گونه آری؟ - که اهلِ دین نمیگنجند. پس چون غم نخوری؟
چون چنین گردابیست که از این گرداب همه میگریزند، الّا این یکی سَبّاح. و نیز خود راضی نیست که از این گرداب بگذرد، که «بگذریم!» او گِردِ آب میگردد، آن یکی میپندارد که گردابش میگرداند. رگی هست در دریا و گرداب و رّهّکی باریک هست، از میان میگذرد، زیرا البتّه مَمَر بر این گرداب است.
آن ساعت، آتش آمده بود به تو، نزدیک بود که چنان شود. و هر بار که خشم در تو آید، نه خاص از جهتِ حق، آن آتش را نزدیک آمده دان! خدمتی میباید کردن که آن فراموش شود - فراموشیِ عفو، نه فراموشیِ غفلت. تو کاری میکنی که آن جفاها را یاد میدهی.
مانعِ آمدن به خدمت و به حضورِ بزرگان، قصورِ استعداد است. استعداد بباید و قابلیّت و فراغَت از مشغولیها، تا زیارت ثمره دهد. آنها که زیارت کنند به نیاز، اگر چه قاصر باشند، هم ضایع نباشد. امّا در بهتری باید کوشید. بعضی را اومیدِ بهتری نمیبینم که پیش از ندامت، بیدار شوند.
ابتدایِ این کارِ خورشید خوانی قصدم گزیدهنویسی بود، این که بهترینهای شمس را بنویسم و عاقبتم این شده که همه چیز را بنویسم. سخت است که ناگزیدهای بیابم که قابل نوشتن نباشد. باز هم میگویمت نوشتنِ شمس نزولِ برکتِ خدا بر دستهایم است. باورم نمیشود که من این کتاب را قبلا هم خوانده باشم، میدانم که همین کتاب بوده که خواندهام، پس آن کسی که خواندهاش است من نبودهام. منی که این را میخواند کسی دیگر از کسی است که قبلا آن را خوانده است. شنیدهای که گفته «من نه منم، نه من منم.» همین را گفته.
راستی، این را بخوان دوباره و تصوّر کُن چه طوفانی او را را در مینوردیده:
این من نیز مُنکِر میشود مرا. میگویمش «چون مُنکِری، رها کن! برو! ما را چه صُداع میدهی؟»
میگوید «نه، نروم. همچنین میباشم مُنکِر.»
این که نفسِ من است، سخنِ من فهم نمیکند.
این قدر نمیدانند که عزیز داشتنِ تو، ای بندهی خاصِّ من، عزیزداشتِ ماست و تعظیمِ خداییِ ماست.
گفت «ما بندهی خود را و بازِ سپیدِ خود را از بهرِ مصلَحَتِ شما در این دام انداختیم.»
آخر، نشانِ بازِ سلطان را بشناس!
من از آنها نیستم که چیزی را پیشباز روم. اگر خشم گیرد و بگریزد، من نیز دهچندان بگریزم. خدا بر من ده بار سلام میکند، جواب نمیگویم. بعدِ ده بار، بگویم «عَلیک» و خود را کَر سازم.
اکنون، هَله - بایست تا بایستم، خشم گیر تا خشم گیریم!
غَرَض از حکایت، معاملهی حکایت است، نه ظاهرِ حکایت - که دفعِ ملالت کنی به صورتِ حکایت، بل که دفعِ جهل کنی.
شخصی در قضیّهای که دعوی کرده بود و گواه خواسته بود، ده صوفی را ببرد.
قاضی گفت «یک گواهِ دیگر بیار!»
گفت «ای مولانا، و اَستَشهدو شَهیدَینِ مِن رِجالِکُم. من ده آوردم.»
قاضی گفت «این هر ده یک گواهاند و اگر صدهزار صوفی بیاری، همهیکیاند.»
استر اشتر را گفت که «تو در سر کم میآیی. چه گونه است؟»
گفت «یکی از آن که بر من سه نقطه زیادتیست. آن زیادتی نَهِلد که در رو آیم. آن یکی بزرگیِ چُثّه و بلندیِ قد و دیگر روشنیِ چشم: از بالایِ گَریوه نظر کنم، تا پایانِ عَقَبه، همه را ببینم - نشیب و بالا. دیگر، من حلالزادهام، تو حرامزادهای.»
استر مُعتَرِف شد پیشِ اشتر، حرامزادگیش نماند. جرامزادگیش انکار است. حرامزادگی صفتِ لایَنفَک نیشت.