این که نفسِ من است، سخنِ من فهم نمی‌کند.

گفتند «ما را تقسیرِ قرآن بساز!» 

گفتم «تفسیرِ ما چنان است که می‌دانید: نه از محمّد و نه از خدا.» 

این من نیز مُنکِر می‌شود مرا. می‌گویمش «چون مُنکِری، رها کن! برو! ما را چه صُداع می‌دهی؟» 

می‌گوید «نه، نروم. همچنین می‌باشم مُنکِر.» 

این که نفسِ من است، سخنِ من فهم نمی‌کند. 

چنان که آن خَطّاط سه‌گون خط نبشتی« یکی او خواندی لاغیر، یکی هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیرِ او. آن منم - که سخن گویم، نه من دانم و نه غیرِ من.

گفتم که «این گفت دویی می‌آرَد مرا.»

شهابِ هَریوه دردمشق سخت گداخته بود از ریاضت. به کرشمه می‌نگریست در همه‌ی انبیا. می‌گفت که «از غیرتِ فریشتگان، رویِ ایشان را با خلق کردند، ایشان مشغولِ خلق شدند.» و این شهاب کسی را به خود در خحلوت راه ندادی: می‌گفت که «جبرئیل مرا زحمت است.» و می‌گفت که «وجودَ من هم مرا زحمت است.» با این همه ملولی، مرا می‌گفت که «تو بیا - که مرا با تو آرامِ دل است!» 

روزی، گفتم که اکنون صفتِ من می‌کند، تا یک سؤالش بکنم. گفتم که «این گفت دویی می‌آرَد مرا.» 

ساعتی سر فرو بُرد. آن‌گاه، آعاز کرد که «چه جایِ دویی‌ست؟ - که صدهزار در اندرون مُتَفَرِّع می‌شود از سخن و محو می‌شود و ثبت می‌شود -» و در تقریر و شرحِ این، گفت و گفت و گفت، تا آخر می‌گوید «و قومی باشند همچنین که ایشان را روی آرَد، امّا نادرند.» 

من با خود گفتم آخر، من تو را هم از آن نادر می‌پرسم، هم از اینجا آغاز کن! گِردِ جهانم گردانید، آن سو که هیچ مقصود نبود، آخر به سؤالِ من آمدی.

آن‌ که جداجدا می‌افتند، هوا در میانِ ایشان در می‌آید

حروفَ منظوم را پهلویِ همدگر می‌نویسی، چه‌گونه خوش می‌آید؟ تا بدانی که خوشی در جمعیّتِ یاران است: پهلویِ همدگر می‌نازند و جمال می‌نمایند. آن‌ که جداجدا می‌افتند، هوا در میانِ ایشان در می‌آید، آن نورِ ایشان می‌رود.

این کفر و خطا در آن سخن نیست، در جهل و خطااندیشیِ ماست

اسرارِ اولیایِ حق را ندانند، رساله‌ی ایشان مطالعه می کنند. هر کسی خیالی می‌انگیزند و گوینده‌ی آن سحن را متّهم می‌کنند. خود را هرگز متّهم نکنند و نگویند که «این کفر و خطا در آن سخن نیست، در جهل و خطااندیشیِ ماست.» 

مرا رساله‌ی محمّد سود ندارد. مرا رساله‌ی خود باید.

آخر، کمترین منم. مرا چنین گفته‌آند که «کافرِ هفتاد‌ساله کوزه‌ای به دستِ تو دهد، خلاص یافت.» 

اوش پرورد در این صفت، او خود ایمان از او یافت. 

مرا رساله‌ی محمّد سود ندارد. مرا رساله‌ی خود باید. اگر هزار رساله بخوانم که تاریک‌تر شوم.  

وجودِ من پُر از خوشی‌ست. چرا رنجِ برونی را بر خود گیرم؟

مقصود از این جوابِ سحت گفتن آن است که آن درشتی از اندرون برون آید و زیادتی نکند. اما قُوَّتِ تحمّل و حِلم به کمال است و هیچ مرا با رنج نسبتی نیست. هستیِ من نماند - که رنج از هستی بود. وجودِ من پُر از خوشی‌ست. چرا رنجِ برونی را بر خود گیرم؟ به جوابی و دشنامی دفع کنم، از خانه برون اندازم. 

آ

من - که سخنم - سیاه‌روی شدم به آمیزشِ حرف

از سیاه‌روییِ بشر، من - که سخنم - سیاه‌روی شدم به آمیزشِ حرف. اکنون، تا کِی مرا سیاه‌روی داری؟

مرا از سر و ریشِ خود یاد نبُوَد، از توام چه خبر باشد؟

مرا از سر و ریشِ خود یاد نبُوَد که از همه به خود نزدیک‌ترم. از توام چه خبر باشد؟ تو با خود خیالی کردی واز خیالِ خود می‌رنجی: از خیالی خیالی دیگر زایید و به آن یار شد و باز دیگری و دیگری. 

سه بار بگو «ای خیال، برو!» اگر نرود، تو برو! هر چه ترسیدی از خوردنِ آن یا کردنِ آن، مخور و مکن! 

دیدی؟چه‌گونه برهنه کردمشان پیشِ تو؟

گفت «کسی را رنجانیدن و سرد کردن آن ندارد.» 

گفتم «اگر امتحان نکنم، او نداند که او کیست.» 

دیدی جماعتی که اعتقاد‌ها می‌نمودند و جان‌بازی‌ها، چون امتحانِ اندک آغاز کردم، اعتقادشان را دیدی؟ چه‌گونه برهنه کردمشان پیشِ تو، تا توشان برهنه دیدی! آن که دعویِ محبّت می‌کند از میانِ جان، یکی درمش بخواهی، عقلش برود، جانش برود، سر و پای گم کند. امتحان کردم، تا خود را اندکی دیدند، تَشنیع برآوردند که «این شخص همه‌ی معتقدان را سرد کرد.» 

گفتم «او نکرد. غیرت‌ُالله است بر این وجود. نخواهد که خلق اطلاع یابند بر ایشان.» 

ایشان را کِی بینی؟ ایشان همچنین در نظرِ خدای‌اند. هر که خواهد که ایشان را ببیند، در نظرِ خدای درآید. در نظرِ خدای درآی، ایشان را ببینی! خلق حق را چه‌گونه دریابد؟ چه‌گونه بیند؟ و این شخص را که در نظرِ اوست هم؟ 

طُرفه به هم در رفته‌اند! چنان که چیزی به هم در رفته باشد. هر یکی را حالتی‌ست: واعظ را بالای‌ِ منبر حالتی و مُقری را بر تخت حالی و مُستَمِع را حالتی، شیخ را حالتی، مُرید را حالتی و مُراد را حالتی و عاشق را حالتی و معشوق را حالتی. 

من از ایشان نیستم، امّا از ایشان خبر دارم. قومی دیگرند که بینااند و می‌دانند که بینااند. ایشان را هم ایشان دانند.

به خُردَکی باید آن خو گرفتن، تا زودتر کار آید

به خُردَکی باید آن خو گرفتن، تا زودتر کار آید - که شاخِ تر راست شود بی آتش، چون به آتش خشک شد، بعد از آن دشوار گردد. به وقتِ تری پای در کفش باید کردن تا پای جای کند، تا به وقتِ خشکی نرنجاند.