یا خادم باشم یا مخدوم

گفت «چرا می‌گویی؟ چون نباید اعتراض کردن؟» 

گفتم «این که تو پیشِ من سخن گویی، چنان است یعنی که تو نمی‌دانی، من تو را می‌‌آموزم. اکنون، خوش نیست میانِ شیخ و مُرید، آدابِ مُرید آن نیست. و نیز چون اعتراض آمد، حُرّیَّت نماند، اختیار نماند. مرا مب‌باید که من آزاد بروم، چنان که می‌بایدم بروم، بایدم بنشینم، بایدم بخُسبم، به اختیارِ خود باشم. چون تو با من باشی، اختیار نمانَد. مرا چنان باید رفت که تو روی، یا تو را چنان باید رفت که من روم: یا خادم باشم یا مخدوم.»

گفتم «قُربان شو، تا از قصّه‌ی قُربان برهی!»

آن یکی آمد که «معذور دار! چیزی نپخته‌ایم امروز.» 

گفتم «من جیز پخته‌ی تو را چه خواهم؟ تو می‌باید که پخته شوی.»  

گفت «چون پحته شوم؟» 

گفتم «تو چون مُرید باشی که اشارتِ ما را فهم نکنی؟» 

گفت که «فهم اگر مُتَردِّد نشدی در اشارت و عبارات، عُلَمایِ اسلام اختلاف نکردندی و از نُصوص یک معنی فهم کردندی.» 

گفتم «عُلَمایِ اسلام را با هم چه‌ گونه دویی و اختلاف باشد؟ آن دو دیدن و آن تعصّب کارِ تو است. ابوحنیفه اگر شافعی را دیدی، سَرَکَش کنار گرفتی، بر چشمش بوسه دادی. بندگانِ خدا با خدا چه گونه خلاف کنند و چه گونه خلاف ممکن باشد؟ تو خلاف می بینی. قُربان شو، تا از دویی برهی!» 

گفت «کی باشد که از این قصّه‌ی قُربان برهم؟»  

گفتم «قُربان شو، تا از قصّه‌ی قُربان برهی!» 

هر که محلوق بُوَد، خدا نبُوَد

خداست که خداست. هر که محلوق بُوَد، خدا نبُوَد - نه مُحمّد، نه غیرِ محمّد.

شمسِ شاد و غمگین

من چون شاد باشم، هرگز اگر همه‌ی عالَم غمگین باشند، در من اثر نکند. و اگر غمگین هم باشم، نگذارم که غمِ کس به من سرایت کند.

اگر تُرُش کند ابرو، همه دانم: آن با من نباشد.

اکنون، آن‌چه مولانا گوید عتابِ عام، از بهرِ من نباشد. من حالِ مولانا را با خود دانم. و اگر تُرُش کند ابرو، همه دانم: آن با من نباشد، زیرا که حالِ مولانا را به خود معاینه می‌بینم: دانم که جهتِ مصلحتِ دیگران باشد. 

ادبِ طعام خوردن

یکی آمد که «مرا ادبِ طعام خوردن بیاموز - که مرا طعام گران کرد و رنجانید.» 

گفتم «خوردن چنان باید که تو خوردن را برنجانی، نه چنان که خوردن تو را برنجاند. چنان بخور که تو گرانی بر او اندازی، نه چنان که او گرانی بر تو اندازد.» 

گفت «این ساعت، با شما بخورم؟» 

گفتم «من نگویم که بخور. مرا آن ولایت نباشد. آن ولایت خدای را باشد که گوید این رنج من داده‌ام به تو، هم من بردارم این رنج را.» 

خدای مرا علم داده است که من این دلیری نکنم، تا آن بی‌چاره یک شبانه‌روز در رنج نباشد و من سعی کرده باشم در رنجِ او.

صُراحی‌ای که ایشان پُر کنند هر که بخورد، دیگر با خود نیاید.

خدای را بندگانند که کسی طاقتِ غمِ ایشان ندارد و کسی طاقتِ شادیِ ایشان ندارد. صُراحی‌ای که ایشان پُر کنند هر باری و درکشند هر که بخورد، دیگر با خود نیاید. دیگران مست می‌شوند و برون می‌روند و او بر سرِ خُم نشسته.

باز، غوره‌ای باشد که تُرُشی در او اصلی باشد.

از قرزندِ خود شکایت می‌کرد بسیار. از زبانم این آمد که «عاقبتش نیکو شود. کودکی است. از کودکی است آن‌چه می‌کند، نه اصلی. چنان که غوره و زردآلویِ خام تلخی کند، تُرُشی کند. آن از کودکیِ غوره است و از خامی - نه اصلی.» 

باز، غوره‌ای باشد که تُرُشی در او اصلی باشد. غوره‌ی سنگ‌بسته هیچ شیرین نشود، الّا باید که غوره در نظرِ آفتاب باشد. 

راست گفته‌اند که «این قوم اقتدا را نشایند.»

لحظه‌ای برویم تا خرابات، آن بی‌چارگان را ببینیم. آن عورَتَکان را خدا آفریده است - اگر بَدَند یا نیکند. در ایشان بنگریم. در کلیسیا هم برویم، ایشان را بنگریم. 

طاقتِ کارِ من کسی ندارد. آن چه من کنم، مقلّد را نشاید که با آن اقتدا کند. راست گفته‌اند که «این قوم اقتدا را نشایند.»

خیّامِ شمس

خیّام در شعر گفته است که «کسی به سِرِّ عشق نرسید و آن کس که رسید، سرگردان شد.» 

شیخ ابراهیم بر سخنِ خیّام اشکال آورد که «چون رسید، سرگردان چون باشد و گر نرسید، سرگردانی چون باشد؟» 

گفتم «آری - صفتِ حالِ خود می‌کند هر گوینده. او سرگردان بود، باری بر فلک می‌نهد تهمت را، باری بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرتِ حق. باری نفی می‌کتند و انکار می‌کند، باری اثبات می‌کند، باری اگر می‌گوید. سخن‌هایی درهم و بی‌اندازه و تاریک می‌گوید.» 

مؤمن سرگردان نیست و مؤمن آن است که حضرت نقاب برانداخته است، پرده برگرفته است، مقصود خود بدید، بندگی می‌کند، عیان در عیان: لذّتی از عینِ او در‌ می‌یابد. از مشرق تا به مغرب مُلحِدِ «لا» گیرد و با من می‌گوید، در من هیچ ظَنّی درنیاید. زیرا معیّن می‌بینم و می‌خورم و می‌چشم. چه ظَنّم باشد؟ الّا گویم «شما می‌گویید چنان که خواهید!» بل که خنده‌ام گیرد.  

چنان که یکی امروز بیاید چاشتگاه پیشِ تو، عصا گرفته به دستی، به دستی دیوار گرفته، پای لرزان‌لرزان می‌نهد و آّه‌آه می‌کند و نوحه می‌کند که «آخر، نگویی این چه واقعه است، این چه خذلان است که امروز آفتاب برنیامد؟» و دیگری هم آید: «آری - من هم در این مشکل مانده‌ام که چرا روز نمی‌شود؟» 

تو می‌بینی که چاشتگاهِ فَراخ است. اگر صدهزار بگویند، تو را تَسخَر و خنده زیادت شود. 

اکنون، آن که مؤمن است، محروم نیست. اکنون تا مؤمن کیست.