ماده‌ی جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی، از مُتابعتِ هواست.

اهلِ جنگ را چه گونه مَحرَمِ اسرار کنند؟ ترکِ جنگ و مخالفت بگو! ماده‌ی جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی، از مُتابعتِ هواست. 

کسی در بندِ صلح باشد، چنین معامله کند، چنین سخن‌ها گوید؟ سخنی گوید و کاری کند که اگر به گوشِ آن‌کس برسد، او را به صلح رغبت افتد. گوید که «من سخت خیجالت دارم از کرده‌ها و گفته‌های خویش. آن هَمَزاتِ شیطان بود، مَکرِ شیطان بود. یا رَب، چه بد کردم! آن گه بود که من کردم؟ چه وسوسه‌ی شوم بود که از من سخنی آمد و کاری آمد که خاطرِ او برنجید؟» و پشیمانی خود در دلِ او سخن‌های لطیف اندازد و حرکاتِ لطیفش تلقین کند که آن حرکات و آن سخن‌های لطیف صلح‌جوی باشد.

پنبه‌ها از گوش بیرون کنید، تا اسیرِ گفتِ زبان نباشید

این نیز مکر است. شما را می‌گویم که پنبه‌ها از گوش بیرون کنید، تا اسیرِ گفتِ زبان نباشید و اسیرِ سالوسِ ظاهر نباشید و به هر نمایشی در نیفتید! چشم و گوش باز کنید، تا بر معامله‌ی اندرون مُطَّلِع باشید!

درد خوب بودن

نباید طوری باشی که از خوب بودنت لذّت ببری، باید انقده خوب بودن برات عادی باشه که وقتی حتّی یه ذرّه بدی از خودت متنفّر شی.  منو ببین با کی از چی حرف می‌زنم! هاهاها!

یلدا - حافظ - آیدا

آیدا زنگ می‌زنه و طبق معمول سر به سر همه. می گه فال می خواد و می گم الان نمی تونم یکی دو ساعت دیگه زنگ بزن. از وسط خواب زنگ می زنه، میگم بخواب میگه بی فال نمیشه. واسش می گیرم، خوبه. میگه واسه خودت گرفتی؟ میگم نه! واقعا مدتهاست نگرفتم. میگه بگیر. می گیرم. میگه تعبیر؟ میگم قمر در عقرب. میگه چرا؟ میگم آتیش و اشک و ... می خندیم.

 

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر  

خرمن سوختگان رو همه گو باد ببر 

ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا 

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر 

زلف چون عنبرِ خامَش که ببوید؟ هیهات 

ای دلِ خام طمع این سخن از یاد ببر 

سینه  گو شعله‌ی آتشکده‌ی پارس بکش 

دیده گو آبِ رُخِ دجله‌ی بغداد ببر 

سعی نابرده درین راه به جایی نرسی 

مزد اگر می‌طلبی طاعتِ استاد ببر 

دولتِ پیرِ مغان باد که باقی سهل است 

دیگری گو برو نامِ من از یاد ببر 

روزِ مرگم مفسی وعده ی دیدار بده 

وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر 

دوش می‌گفت به مژگانِ درازت بکشم 

یارب از خاطرش اندیشه‌ی بیداد ببر 

حافظ اندیشه کن از نازکیِ خاطرِ یار 

برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

اکنون، نفاقِ جَلی است و نفاقِ خَفی است.

اکنون، نفاقِ جَلی است و نفاقِ خَفی است. آن نفاقِ جَلی  خود دور از ما و دور از یارانِ ما! امّا آن نفاقِ خَفی را جهد باید کردن تا از نهادِ آدمی برود. 

اکنون، این تفرقه و مرتبه خود از رویِ علمِ ظاهر، محسوسات و معقولاتِ عقلِ این جهانی و حسِّ این جهانی‌ست. تا مراتبِ عقولِ آن جهانی خود چون باشد؟  

ا

می‌گوید «بازم.» نیست: زاغ است.

مسلمانی و ایمان مخالفتِ هواست، کافری موافقتِ هوا. آن یکی ایمان آورد، معنیش این است که «عهد کردم که مخالفتِ هوا بکنم.» آن دگر گفت «کارِ من نیست. من این نتوانم. خراج می‌گزارم و می‌زیم.» پیغامبر نیز راضی شد و قبول کرد و براتش داد. امّا این دگر می‌گوید که «من مؤمنم و از هوا بیزار شدم » و نیست. می‌خواهد که نه خراج دهد و نه ترکِ هوا کند. می‌گوید «مؤمنم» و مؤمن نیست. می‌گوید که «صلحم» و صلح نیست. می‌گوید «یارم و رعیتم» و نیست. می‌گوید «سپیدم» و نیست: سیاه است. می‌گوید «بازم.» نیست: زاغ است.

بر مؤمن شُکر واجب است که کافر نیست. بر کافر شُکر واجب است که باری، منافق نیست.