گفت «بعض عاشقان با تاق و تُرُنب و معشوقان و محبوبان ساکن.»
یگانه در عالَم آمدی، گوی از جملهی عالَم بردی. از میانِ جملهی عالَم، گوی از میدان بیرون بردی.
من چون تو را در آن حالت و در آن مَقام دیدم، چندین حیلت کردم تا تو از آن برون آیی. همهی دلم با تو بود که چرا در آن مَقام ایستاده است و چرا دلتنگ و تُرُش است؟ تا بدانی که شَفَقَتِ من با تو چون است.
اکنون دَستَکِ مرا یکی همچنین بمال! دیر است که نمالیدهای. کار داری؟ اندکی بمال همچنین! سلامٌ عَلَیکُم. عیدت مبارک باد! مرا حلال کن! رنجه کردم؟ سلامِ ما حصار است. از همهی رنجها امان یابی، در او چون درآمدی.
یه آرزویِ سفرِ دور دنیا رو دارم،
اینکه برم زیارتِ
قبرِ تمامِ مبارزایی
که برایِ آزادی و برابری کشته شدن.
اوّلشم از آمریکای جنوبی و لاتین شروع میکنم،
اوّلشم از شیلی،
اوّلشم از ویکتور خارا.
این خیلی بهتر از آرزویِ قبلیمه
که برم اروپا و کلیساها رو مرور کنم،
میدونم.
پ.ن. یه چیزی، واقعا چه خوبن مبارزایی که کشته میشن و چقد آشغال میشن مبارزایی که سیاستمدار میشن.
در هیچ سخنِ پیامبر نپیچیدم، الّا در این حدیث که «الدّنیا سِجنُالمؤمن.» چون من هیچ سِجن نمیبینم. میگویم «سِجن کو؟»
الّا آنکه او نگفت که «الدّنیا سِجنُالعِباد.» «سِجنُالمؤمن» گفت. «عِباد» قومی دیگرند.
دلی را که از آسمان و دایرهی افلاک بزرگتر است و فراختر و لطیفتر و روشنتر، به آن اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالَمِ خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟
چه گونه روا باشد عالَمِ چو بوستان را بر خود چو زندان کردن - همچو کرمِ پیله، لعابِ اندیشه و وسوسه و خیالاتِ مذموِم بر گِردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن؟
ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردناین. چون زندانِ ما بوستان گردد، بنگر که بوستانِ ما خود چه باشد!
یار را دو دست است، امّا چندان که بجویی، چپ نیابی: هر دو دستش راست است.
اومیدم بود که اگر وقتی سخنی شود میانِ ایشان که طاعنانِ مااند یا خیال اندیشان در حقِّ ما و بعضی مُتَرَدِّد در حقِّ ما که «عَجَب - آن است که دوستان میگویند یا آن است که طاعنان میگویند، کدام را گیریم،» و چشم نهادهاند که چیزی شنوند که یک طرف راجح شود، اومیدم بود که تو میانِ این قوم سخنهای نیکو بگویی. خود هیچ نگفتی. چنین راستک میبایست گفتن که «از شما جهتِ آن بریدم و صحبت مُنقَطِع کردم که درویش از شما رنجید.» این سخن ایشان را سود داشتی. زیرا ایشان فهم نمیکنند که پرهیزِ تو از ایشان از دوستیِ ماست. آن را حمل میکنند بر ملالَت و نازکی و چیزهای دیگر. و اگر چیزی در خاطر میآید که «از این سخن اگر بگویم، فلان زیان حاصل شود.» هر چه بیاید، در خاطر نباید داشتن: زود، با یار بباید گفتن.
مقصود: خویش را در آن اندیشهی تنگ نباید داشتن. هر چه آید، با یار زود گفتی که احوال چنین است و فارغ گشتی. پرهیز از آن کن که «با یار این را چون گویم؟» خود، یار میبیند، اگر نگویی.
دوستی آن است که چون دوستِ او خُفته بود، یکی بیاید گوشهی جامهی او براندازد، دامنِ او برگیرد، عورتِ او را برهنه کند پیشِ مردمان همچو پسرِ نوح، تپانچهی مردانه به رویِ سیاهِ او زند و دامنِ خُفته را فرو کشد، نه این که او نیز خندیدن گیرد - که «اگر نخندم، این برهنهکننده برنجد.»
آن ابله کاری میکند و سخنی میگوید، سردیش آشکار میشود: همچو دزدی که بی شکنجه و پرسشی زودزود مُقِر میآید. الّا آن دزدی که اندرونِ او صفایِ محبّت دزدیده باشد: اگر بر دزدیِ او واقف شوند، صدهزار جانِ مقدّس در پایِ چنین دزدی ریزند.