از تو نقل کردند که :« من از او از این میرنجیدم که مرا بیگار میفرمود که فلان و فلان جا برو. و بر من هیچ از این سختتر نمیآید.»
این خواب دوش میگفتم. (این کرامتِ مولاناست.» گفتم «برویم به خدمتش!»
مولانا گفت «نباید که حمل کند به آن قضیّه که معاونت میخواهیم و تصدیع میدهیم؟»
گفتم «خاطرم از آن عزیزتر است که آن اندیشد.»
«وامِ مرا کی گزاری؟»
گفتم که «رشیدالدّین چیزی نیارد گفت.»
گفت «آن را خرج کنید!»
گفتم که «پانصد درم غلام، پانصد درم کنیزکی، صد و پنجاه چوعا و پوستین فتد. ای خواجه، من از اینجا سیصد درم برم به حَلَب - چهارصد گیر، پانصد گیر. هفت ماه آن میخوردم، هفت درم کرایِ حُجره. من خود را پیوسته همان فرد میبینم. ضرورتِ من این است. اگر نه، دنیا را چه میکنم؟»
قاضی شمس خویی که با آن بزرگی، آیاتِ بَیّنات میخواند پیشِ اسدِ متکلّم، مرا جفا میگفت و میرنجانید بیوجه.
گفتم «مرنجان - که بزرگان مرا به ناز پروردهاند و پدر و مادر.»
او زیاده میکرد.
گفتم «دروغ گفتیم.»
همشهری مولاناام - صورتاً، امّا بیمعنی.
«مولانا، همشهری باشیم؟»
پیرِ معتمدِ خدمتِ مشایخ کرده از خدمتِ شما نقل کرد که شما فرمودید که «من در او فرِّ ولایتِ خدا میبینم و هیبتِ خدا. پنجاه ولیِّ مُرد میباید تا در رکابِ او بروند.»
اکنون، ولیِ حق را که چنین باشد، توان گفتن «آنچه او میگوید از اصل چنین نیست»؟ اگر راست نبود، از مشایخ که امینانِ حقّند، دروغ چون روا باشد.
پیش از آن که او از عدم به این سرگیندان آمد (زیرا که او به عالَم نیامد: عالَم از کجا و او از کجا؟ به سرگیندان آمد.) بهتر بود هزاربار از اکنون که بیامد به این سرگیندان. زیرا که رهِ هزار مسلمان بزند، از خدا بازدارد - که اگر او نیامدی، راهِ آن مسلمانان نزدی.
نگاه دقیقترم به موسیقی شبهقاره داره من رو به اینجا میرسونه که ووووووه! ما چقدر اوضاعمون در زمینهی موسیقی در مقایسه با این همسایههامون افتضاحه. موسیقی پر حرارت و وسیع اونا کجا و موسیقی سر به زیر و افسردگیزایِ ما کجا؟ البته موسیقیای که قرنها تو زیرزمینها نواخته میشده نباید هم به جای بهتری میرسید. حتی میراث موسیقی فولکلور ما هم در مقایسه با ریشه و شعفی که موسیقی شبه قاره داره ناچیزه.
به هر حال این مستند دربارهی استاد بزرگ و جوان طبلهنوازی امروز هند بسیار زیبا بود. جایی تو قسمت چهار یا پنج از مغازلهی مونث و مذکر دو طبل صجبت می کنه که شورانگیز و شعفآوره.
sitar ravi shankar
من این نویسنده را دوست دارم. او یکی از بهترین روزنامهنگارانی است که داریم. چرا نمیگویم بهترین؟ شاید چون همه را نمیشناسم ولی واقعیت این است که بهتر از او ندیدهام. همیشه نوشته های فرج سرکوهی را با ولع تمام میخوانم چون حرفی برای گفتن دارد.
بیبیسی تنگنظر دیر کشفش کرد، ولی حالا که نوشتههای هفت روز کتاب را مینویسد، همه چیز عالی است.
این نوشتهاش دربارهی کتاب «ابتدانامه» سلطانولد را ببین:
«تاویل و تفسیرهای فرزند ارشد مولوی از آراء و افکار پدر و روایت او از رابطه پرکشش شمس و مولانا محافظه کارانه و محتاطانه است و از این واقعیت خبر می دهد که وارثان مولوی می کوشیدند تا شور و شوق و نوآوری و بدعت های او را کم رنگ، و خود را برای متولی گری امامزاده ای مقبول آماده کنند.»
آنچه اعتقادِ من است، اگر زنی یک شب خدمت کندم، پانصد دینارِ زر به وی دهم - که دونِ حقِّ او باشد.
گفتم که تأنّی خود کارِ من است، از من آموزند، خدا از من دزدیده است: «تأنّی مِنَ الرَّحمن.»
در آن احوالِ کیمیا،دیدی چه تأنّی کردم؟ - که همهتان را میگویم، گمان بود که من او را دوست دارم و نبود الّا خدای. و بعضی را آن گمان که جهتِ آن سخت میگیرم تا از او چیزی به خُلع بستانم.
همه را حلال کردم و او را حلال کردم. هم در آمدم خانهی ایشان. خانه نیز در من متعجّب که «چون افتادی اینجا؟»
تا لحظهای با دیوار اُنس گرفتم و با قالی، زیرا یا اُنس با اهلِ آن موضع گیرم تا توانم آنجا نشستن، یا با دیوارها و بساط. این سِرّی دیگر است.
خبر کرد که «بیایید شویِ مرا ببینید!»
یکی از این سو سر برون کند، یکی از آن سو و او را خوش آمد.
و آن همه تأنّی که در بابِ کیمیا کردم در مقابلهی تأنّی ِ من اندک بود - کامل نبود.
آن کیمیا برِ من دختر آمد و به وقتِ آن، چندان شیوه و صنعت از کجا بودش؟ خداش بیامرزد! چندانها خوشی به ما داد! روزان همه بدخویی بکردی و شب، چو در جامهخواب درآمدی، عَحَب بودی. گفتی «ذَکَرَم میباید!» خندهام گرفتی. گفتی «باری، به قاضیم نبر!» و با آن همه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم. آن خواستنِ چیزی دگر، ناخواستن نبود. مَنش بِحِل کردم. خدا داند! من همینقدر میگفتم که «من شب و روز با اویم و شما وقتی او را ببینید. آخر، از من بپرسید! از اینها که شما میگویید، هیچ نیست. ما خوشیم به تنهایی. شما را جهتِ آن میخواهیم تا از شما نیز خوش شویم.» گفت که «شما را میدانیم که خوشید، ما هم از آن خوشی خوشیم.» چنان که گفتند فلان شیخ «سَماع میکند در هندوستان.» یا میگفت که «میدانم - هرچه شیخ گوید، نیکو گوید.»
