از اون حالایِ بدِ بدِ بدِ بدِ ....
امروز بعد از دو سه ماه رفتیم و یه تئاتر درست و حسابی رو تماشا کردیم. ، ،The Crucible اثر بسیار زیبایی از آرتور میلره که به نحو بسیار عالی تو تئاتر دانشگاه اجرا شده بود. صحنه آرایی و دکور حرف نداشت، بازی ها خیلی خوب بود، نور، صدا ... خوشمان آمد.
من رو یاد دهه ی شصت خودمون انداخت، بعد که فهمیدم میلر اون رو در نقد دوره ی مک کارتیسم نوشته فهمیدم چرا.

| Cinematography | |||
|---|---|---|---|
| Decalogue I | I am the Lord thy God; thou shalt have no other gods before me |
Henryk Baranowski Wojciech Klata Maja Komorowska |
Wieslaw Zdort |
| Decalogue II | Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain |
Krystyna Janda Aleksander Bardini Olgierd Lukaszewicz |
Edward Klosinski |
| Decalogue III | Remember the sabbath day, to keep it holy |
Daniel Olbrychski Maria Pakulnis Joanna Szczepowska |
Piotr Sobocinski |
| Decalogue IV | Honor thy father and thy mother |
Adrianna Biedrynska Janusz Gajos Adam Hanuszkiewicz |
Krzysztof Pakulski |
| Decalogue V | Thou shalt not kill | Miroslaw Baka Jan Tesarz Krzysztof Globisz |
Slawomir Idziak |
| Decalogue VI | Thou shalt not commit adultery | Olaf Lubaszenko Grazyna Szapolowska |
Witold Adamek |
| Decalogue VII | Thou shalt not steal | Anna Polony Maja Barelkowska Katarzyna Piwowarczyk |
Dariusz Kuc |
| Decalogue VIII | Thou shalt not bear false witness against thy neighbor | Teresa Marczewska Maria Koscialkowska |
Andrzej Jaroszewicz |
| Decalogue IX | Thou shalt not covet thy neighbor's wife | Ewa Blasczyk Piotr Machalica Jan Jankowski |
Piotr Sobocinski |
| Decalogue X | Thou shalt not covet thy neighbor's house, nor his manservant,nor his maid, nor his goods,nor anything that is your neighbor's. |
Jerzy Stuhr Zbigniew Zamachowski |
Jacek Bla |
امروز یعنی ۱۹ نوامبر روز جهانی توالت بود. توالت همیشه منشا خنده برای ما بوده ولی نداشتن توالت بهداشتی و مناسب منشا بسیاری بیماری ها و مشکلات بوده. این جملهی مهاتما گاندی بزرگ واسه من هم جالب بود:
The cause of many of our diseases is the condition of our Lavatories and our habit of dispersing excreta anywhere and everywhere.
باید رفته باشی یه جایی مثل هند تا بفهمی معنی این جمله چیه. این خیلی جالبه که کسانی هستند که فعالیت مدنی رو شروع می کنن تا یه فرهنگ غلط رو عوض کنن. شاید در ظاهر خیلی مسخره باشه ولی در عمل می توه زندگی خیلی ها رو بهتر کنه. شاید به شکلی خیلی بهتر از تغییر حکومت ها و انقلاب ها.

مولانا را اگر حُکم کنم، فرزندانِ خود را از شهر براند. من اگر نفاق توانستمی کردن، مرا در زَر گرفتندی. من «صدرِ اسلام» مولانا را گویم، کسی دیگر را نگویم. و اگر قاضی را توانستمی گفتن، صد مُراعات کردی. و اکنون نیز اگر نفاق بکنم، مرا البتّ از جایی پیدا کند. اگر هر روز صد دینار به من دهد مولانا، هنوز بر کِرا نیست این همه غصّه خوردن - خاصّه صددرمک.
بر دیگران حُکم ندارم، بر شما حُکم ندارم، بر این حُکم دارم. زمانی با مولانا توانم نشستن. این حَلالِ بن به من از مولانا و از همه نزدیکتر است - در حُکمِ من است. با او حُکم کردم که رویِ تو هیچکس نخواهم که بیند، الّا مولانا.
او را چیزی افتاده است، از نور است و از پرتوِ او - که سخن از من میزاید موافقِ حال: که دو مجلّد همچنین نوشته است.
مطرب را گفتند «چه ناز میکنی؟ دو بهره تو خواهی شنیدن.»
«از نیازِ فلانکس یاد میکردم که چنین نیاز مینمود.» - یعنی شما نیز چنان کنید!
آن یکی در اندرونِ دل انکار میکرد که «این چه باشد که به این کسی مُفاخرت کند که فلانکس چنین خدمت کرد و نیاز نمود؟»
من مُفاخرت نمیکنم. من ره مینمایم - که رهِ نیاز است و شه پُرنیاز است.
صحبتِ اهلَ دنیا آتش است. ابراهیمی باید که او را آتش نسوزد. نمرود آتشی برکرد از بیرون، ابراهیم نیز آتشی برکرد. تا ببینی آتش که را میسوزد.
«ای نمرود، تو نتیجهی قهری، من نتیجهی رحمت. تا ببینم که میسوزد آخر.»
قِدَمِ رحمت چنین باشد که قهر را قهر کند. پس رحمت قهرِ قهر آمد.
گفت «قِدَمِ رحمت چنین باشد؟»
آری دوستان را امتحانها باشد. با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟ دوست را پرتاو کرد و رفت، تا حالش چه شود. حالش آن کس داند که پرتاوش کرد.
من با آن گوهرِ بزرگِ ابدیِ لایَزالی تَفس کردم و تُندی و گرم شدم. آن گوهر حِلم و نرمی آغاز کرد. گفت «چنان کنم که تو خواهی.»
چون امکان یافتم، آغاز کردم که «مرا از آن فلان گوهر میباید - خواهم که او را قبول کنی و دور نیندازی!»
او گرمی و تندی آغاز کرد.
من حِلم و نرمی آغاز کردم - که او چون گرمیِ من میکشد، حِلم پیش میآرَد: من نیز گرمیِ او را حِلم پیش آرم. گفتم «هَله، ترک کردم. هیچ نخواهم. حُکم تو راست.»
باز، آغاز کرد که «تو را چه میباید؟»
گفتم «تو میدانی.»
گفت «نه. بگو!»
گفتم که «همان است سبب. صلح کردی، صلح کردم.»
گفت «نه. معیّن بگو چیست!»
گفتم «آخر، معامله قویتر است از گفت. گفتم و منع کردی.»
گفت «از تو قول ما بِه است که معاملهی تو. بگو!»
گفتم «نه. همان است که میدانی. تا نزند، سودش ندارد. تو را مسلّم شده است. تو را گویند.»