برون روم، یاران هستند که ما را آرزو برند - درویشان و عزیزان، هنوز تو ایشان را ندیدهای. راستی - تا ایشان را زیارت کنیم!
از اینجا سخن گشاید، دری باز شود. آن چه مراست از مولانا، مرا و سه کسِ دیگر را بس است. بر تقدیر که از نزدِ مولانا نباشد. دوستان هستند که بگویند که «چون از خدمتِ مولانا دوری، برِ ما باش!»
الّا این جهتِ گشایشِ کارِ شماست، تا چیزی بگشاید.
وقت یاری نمیکند، اگر نه تفسیرِ قرضِ حَسَن بکردمی که «حَسَن» چه گونه باشد. اکنون، دریغ نباشد این جنسِ سخن را بر سرِ تخت گفتن؟
گرسنگی کشیده باشی و صفا یافته و آینه صافی کرده، پیشِ دوستان بداری، خود را ببینند. امّا آینه را آلوده و زنگ به او آورده پیشِ روی دوستان بداری تا چه شود؟
شرحَ مُتابعت میگویم، نمیداند. با خود میگوید «عَجَب - این مُتابعت چه باشد؟» مُتابعت در پیشِ او ایستاده است باز میافتد پیشِ او، مُتابعت را نمیبیند.
موسا نبی بود. (فرق خود نمیپرسم میانِ نبی و رسول - غیرِ آن فرق که اهلِ صورت گفتهاند که «رسول آن است که کتاب دارد.» - و فرقِ میانِ رسول و اولُوالعَزم نمیپرسم که اهلِ ظاهر به آن مغرور شدهاند. سخنِ مُتابعت میگویم. خیره شده است! خاطرش کجاها میرود!) مُتابعت به درِ خانه ی او آمد، ندانست. سبویی به دستِ او داد موسا که «برو، آب بیار!»
چون موسا برِ خِضر رفت، مُتابعت را ندید. محمّد مُتابعت را شناخت. چون محمّد آن درویش را بدید، در درویش نظرِ بایسته و شایسته کرد و کلمات، بایسته گفت.
برّهی یکروزه مادر را میشناسد، در پستانِ او میافتد، زیرا اوّل ذوقِ شیرِ او یافته. امّا آن را که مادر مُرده باشد، سگی در محلّه شیرده است، آوردند، شیرِ او خورد، خویِ او گرفت.
آدمی شیر از سینه خورَد، چهارپا از میانِ پا خورَد. آن که از میانِ پا شیر خورَد، چنین باشد. آنچه گفتم که مادرش مُرده است، به عکس است: مادر نمُرده است، او مُرده است. مادر میگوید «شیرم خشک است.» - قاصد، معکوس میگوید. شیرش خشک نیست، آن قالبِ شیر خشک است از استعداد و قابلیّت.
مُرغکی که در چاهِ تاریکش کنی، به وقتِ خود بانگ کند - که وقت شناس است، بیرونآوردهی ماست، شاگردِ تعلیم ماست، غذایِ او حلالِ مطلق.
باید که به خدای بازگردد، چشم باز کند، گوش باز کند و با مردانِ خدای روی آرد، خودپرستی رها کند - که خداپرستی آن است که خودپرستی رها کنی.
آن چه آدمی میداند -لااِلهَالَّاالله - که طاقت دارد؟ چه میبیند آدمی؟ از ضرورت، «زُلف» میگوید و «خال» میگوید. تشبیهیست. و اگر نه، آنجا کجا زُلف است و خال است؟
اصلِ خود را رها کرده و خوار کرده، از بهرِ اِعزازِ فرعی که هرگز عزیز نخواهد شدن. گوسفند سرِ خود میبیند که دو لَکیس میارزد و دُنبهی خویش نمیبیند، پَسَش انداخته است. اصل آن است. شادی را رها کرده، غم را میپرستند. این وجود که به او مغروری، همه غم است.
«تو این ساعت غمگینی؟»
گفت «نیستم.»
گفت «ما غم این میخواهیم که شاد نباشد. شاخِ دیگر ندارد. غم همین است.»
شاید همچون آبِ لطیفِ صاف، به هر جا میرسد، در حال شکوفهی عَجَبی میروید. و مِنَالماء کُلُّ شَیءٍ حَی - آن آبی که این آب از او روید و از او زنده شود و شیرین شود و صاف شود. غم همچو سیلابِ سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نَهِلد که پیدا شود.
قدرِ درویش را ندانستند، بهانه آوردند که «اگر او را نمیآزردیم، فتنه میشد.» برای فاسقی، تا سیه رو نشود، صالحی بیگناه را برون کردند. لاجَرَم، نیک سپیدرو شدم، نیکنام شدم.
نصف شبه و دارم از دانشگاه میرم خونه. برای اینکه از سر پل بپیچم تو خیابون هشتم مجبورم پشته چراغ قرمز بمونم. تو تا جوون مست مست دارن میان. یکیشون زیر بغل اون یکی رو گرفته که نیفته. دلم می خواد واسشون کاری کنم. میگم می خواید برسونمتون خونه؟ ذوق رده می پرن تو ماشین. می گم کجا؟ میگن استون بریج. دوره ولی دوست دارم برسونمشون. می گن مستی؟ میگم نه! می گن ماری جوانا می کشی؟ میگم نه! میگن سیگار؟ میگم نه! میگن بزاز مشروب دعوتت کنیم، میگم نه! میگن یه قهوه با هم بخوریم، میگم نه. میگن پس پول میگیری؟ میگم نه. و اینجوری کلی به به و چه چهم رو میگن و من میشم "برادر واقعیشون"! چند دقیقه بعد اون که جلو نشسته از هوش میره. اون که عقب نشسته وراجی می کنه. جایی که میگن خونه شونه پیاده شون می کنم. به اون که عقیه میگم کمک می خوای که دوستت رو پیاده کنی؟ میگه نه! پیاده که میشه حس می کنم چیزی زیر پیرهنشه. ساده می گذرم.
برمی گردم خونه. یاد کلاه کابویی که خیلی گرون از بنف خریده بودم میفتم و شکم ورمیداره. تا فردا بعدازظهرش یادم نیست که ببینم هستش یا نه. بعد نگاه که می کنم می بینم حدسم درست بوده. برددش.
عصبانی نمیشم. دلگیر میشم. به اینکه کلاهم رو دزدیده خنده م می گیره ولی از اینکه اعتمادم رو دزدیده دلگیر میشم. یعنی من دیگه اعتماد نمی کنم به کسی کمک کنم؟ نمی دونم، باید روش فکر کنم.
بیشتر که فکر می کنم می بینم که این پسر ساده ترین اعتماددزدی بوده که تو زندگیم دیدم، کسایی بودن که با روشهای پیچیده شون اعتماد من رو به خود زندگی گرفتن و می گیرن! و من؟ آیا اعتمادم رو از دست دادم؟