-
حماسهی آغشته با طبیعت
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 23:28
بدان گونه هیاهوی هیزمشکنان فراوان، که جنگلی از درختان بلوط را می افگند، از بن درهای برمیخیزد و در دوزگاه میپیچد؛ به همان گونه از دشت پهناور بانگ پرهیاهوی خودها، جوشنها، و پوست گردکردهی سپرها، که پیدرپی تیغها و نیزهها بدانها میخورد پیچیده بود. *** تا آفتاب در گنبد آسمان بالا میرفت، تیرهایی که از دو سوی در...
-
دیدهی کُل
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 22:56
آن شیخ را دیدم جیران می نگریست در من و آن دگر فروخفته، سر فرو انداخته و آن دگر سجده می کرد پیاپی، آن دگر در خاک می غلتید و آن دگر کفش بر سر می زد. گفتم:«تماشا آن کس را باشد که پیل را تمام دید! اگرچه هر عضوی از او حیرت آرَد. اما حَظ ندارد که دیدهی کُل.»
-
عشق مرغابی
دوشنبه 25 مردادماه سال 1389 08:37
دیروز با مامان کنار یه دریاچهی کوچیک توی شهر نشسته بودیم و مرغابی ها رو نگاه می کردیم و از زیبایی پروازشون صحبت می کردیم. مامان منو یاد یه جریان واقعی انداخت که بابا چندبار تعریف کرده بود. وقتی تو مزرعه کار نقشه برداری کانال می کردن یکی از کارگرا جفت یه مرغابی رو میزنه. بعد هم میاره و کبابش می کنه. جفتش همه ش دورشون...
-
به کجا چنین شتابان؟
یکشنبه 24 مردادماه سال 1389 06:38
- "به کجا چنین شتابان؟" گون از نسیم پرسید. - "دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟" - "همه آرزویم؛ اما چه کنم که بسته پایم..." - "به کجا چنین شتابان؟" - "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..." - "سفرت به خیر؛ اما، تو و دوستی، خدا را چو از این...
-
حماسه خوانی
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 09:51
بیباکی بیحد دیومد دوست داشتنی است، هکتور هم. پاریس تهوع آور است. آگاممنون چنگی به دل نمی زند. موعظههای نستور مثل همهی موعظهها خوبند اما خسته ات می کنند. بدگویی عاقلانهاش درباره ی منلاس آزارت می دهد همچنان که آگاممنون نمی پسنددش. همهاش منتظری که ببینی آخیلوس بزرگ بالاخره چه خواهد کرد. زئوس مرض خدایی دارد ولی هرا...
-
بار بی یاران
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1389 00:31
هر یکی به چیزی مشغول و به آن خوشدل و خرسند. بعضی روحی بودند، به روحِ خود مشغول بودند، بعضی به عقل خود، بعضی به نفس خود. تو را بیکس یافتیم. همه ی یاران رفتند به سوی مطلوبانِ خود و تنهات رها کردند. من یارِ بییارانم.
-
رنگ
سهشنبه 19 مردادماه سال 1389 21:16
امروز به Q از CBC گوش می دادم. این دختر خوانندهی نیجریهای (Nneka) شاهکار می گفت. این جمله اش رو ببین: I didn't know I have color until I stepped out of Africa.
-
قاعدهی شمس
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 23:22
مرا قاعده این است که هر که را دوست دارم، از آغاز، با او همه قهر کنم، تا به همگی از آنِ او باشم - پوست و گوشت و قهر ولطف. زیرا که لطف را خاصیت این است که اگ با این کودک پنج ساله کنیُ از آنِ تو شود. الّا مرد آن است که چون پیشوا را دید که چه صبر کرد و با وی چه بلا رسید و عقب آن بلا چه دولت روی نمود و او را کجا رسانید و...
-
Gaia: A new look at the life on Earth by Games Lovelock
شنبه 16 مردادماه سال 1389 22:10
خوب این هم کتاب دومی که از جیمز لاولاک خوندم. این کتاب که سال ۱۹۷۶ منتشر شده اساس و بنیان و روش شکل گیری نظریه ی گایا رو می گه. موضوع گایا موضوع جالبیه ولی چیزی که بیشتر نظر من رو تو نوشته های لاولاک جلب میکنه روش متفاوتیه که واسه فکر کردن راجع به دانش مطرح می کنه. روشی کلی گرا که بر پایه ی علت و معلولی بنا نشده و به...
-
انتظار جهان
جمعه 15 مردادماه سال 1389 09:49
گمان نبر که به پایان رسید کار مغان هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است
-
شمس دیوانهی من!
سهشنبه 12 مردادماه سال 1389 09:50
از عهد خردکی، این داعی را واقعهای عجب افتاده بود. کس از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی. می گفت: «تو اولا دیوانه نیستی. نمی دانم چه روش داری. تربیت ریاضت هم نیست و فلان نیست.» گفتم:«یک سخن از من بشنو! تو با من چنانی که خایهی بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد. بط بچگان کلانتَرَک شدند، با...
-
تناقض
دوشنبه 11 مردادماه سال 1389 22:42
چیزی بدتر از این نیست که تمام وجودت طوفانی از گفتن و نوشتن را در خود حمل کند و حرفی برای گفتن و نوشتن نداشته باشی.
-
نفرین
شنبه 9 مردادماه سال 1389 10:36
چه کسی خواست من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!
-
Revenge of Gaia by James Lovelock
جمعه 8 مردادماه سال 1389 22:00
موضوع گایا و شخصیت جیمز لاولاک بسیار جالب و قابل بررسی هستن. تلاش لاولاک برای اینکه به نظریهش اعتبار علمی بده باعث شده کتاب شبیه یه جنگ باشه پر از دقاع و ضد حمله. نوع نوشتن به این صورت رو از یه دانشمند برای اولین باره که می بینم و این خودش خیلی جذابه. زبان گاهی انقده عامیانه میشه که آدم خندهش می گیره. این که گایا...
-
دینداری
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1389 03:20
شاید این نتیجهای بود که باید زودتر بهش می رسیدم ولی هیچ وقت نتونسته بودم با پوست و خونم به این شکل حسش کنم. ارزش الان گفتنش خیلی بیشتر از سابقه چون بهش ایمان دارم. واقعیت اینه که آدمایی که ادعای دیندار بودنی بیش از اندازه دارن (کلمهی مبهمیه می دونم ولی حداقل خودم می دونم بیش از اندازه یعنی چی) باید (آره باید و همینه...
-
Reductionism و Immergence
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 20:23
حس می کنم وارد شدن به بحث تفاوت نگاه های متفاوت این دو روش یکی از بزرگترین کشف های امسالمه. بزرگ دیدن کار آسونی نیست. می فهمی؟
-
امروز
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 19:40
امروز روز چرندیه. یا یه خواب وحشتناک بیدار شدم. تنم درد می کنه. هوا هم خیلی دم کردهس. دلم برای پرواز خیلی تنگه. *** حالا بهترم ولی دلم برای شاملو خیلی تنگ شده.
-
پرواز
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1389 23:04
در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی.
-
طاعون - آلبر کامو
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1389 21:40
اینکه طاعون می تواند هم قصهی بیماری باشد، هم قصهی اشغال باشد، هم قصه ی دیکتاتوری باشد، هم قصهی غربت باشد، و هم قصهی قبض و بسط آدمی باشد خود می گوید که برای نویسنده اش این قصه ای از تمامی جهان در تقابل و همراهی با آدمی بوده است. قصه ی هیچ در هیچ شدن و قصه ی همه چیز شدن. قصه ی درگیر شدن و نبرد کردن برای هیچ، قصه ی...
-
James Lovelock's Horrible Pessimism
سهشنبه 29 تیرماه سال 1389 22:15
این مرد بی هیچ هراسی آبروی علمیش را وسط می گذارند تا تو را تا سر حد مرگ بترساند.
-
The Idiot
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 23:30
آن سالهای دبیرستان این صحنهی ابله داستایفسکی برایم به قدری مقدس بود که آن را با اشکهایم در آن دفترچه ی کذایی ام نوشتم. کسی چه می دانست که با آن زندگی خواهم کرد. He walked along the road towards his own house. His heart was beating, his thoughts were confused, everything around seemed to be part of a dream. And...
-
Self Evidence - وضوح
جمعه 25 تیرماه سال 1389 22:44
But there was darkness also in men's hearts, and the true facts were as little calculated to reassure our townsfolk as the wild stories going round about the burials. The narrator cannot help talking about these burials, and a word of excuse is here in place. For he is well aware of the reproach that might be made him...
-
ضرب المثل جدید
جمعه 25 تیرماه سال 1389 21:31
تازه این ضرب المثل را اختراع کرده ام که «جنده زمین نمی ماند.». نکته این است که این را خود جنده ها نمی فهمند و گمان می برند که زیبایی یا کمالات آنهاست که آنها را برای مردان باارزش می کند و برخود می بالند که از دست این یکی نیفتاده یکی دیگر بلندشان می کند، واقعیت امر این است که اگر دو سوراخ داشته باشی و بخواهی بدهی سخت...
-
Normallity
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 08:22
In behavior , normal refers to a lack of significant deviation from the average . The phrase "not normal" is often applied in a negative sense (asserting that someone or some situation is improper, sick, etc.) Abnormality varies greatly in how pleasant or unpleasant this is for other people. The Oxford...
-
درباره ی بیگانه
چهارشنبه 23 تیرماه سال 1389 23:52
وقتی که از محدودهی تغییرات استاندارد نرمال جامعه خارج می شوی و به سمت حاشیه های منحنی می روی جامعه تحملت نمی کند. یا تبعیدت می کند یا حذفت. سعی تو برای ارتباط برقرار کردن با محدودهی نرمال بیهوده است، آنها تو را نمی خواهند چون به آنها باور نداری. برای آنها تفاوت تو به این معنی است که تو غریبه ای و بیگانه و همین کافی...
-
بیگانه - آلبر کامو
سهشنبه 22 تیرماه سال 1389 21:03
کتاب زیباست .ترجمهی لیلی گلستان چرند است. این که بچه بوده ام و خوانده امش چیزی از لطفش کم نمی کند. تازه کلی چیز می فهمم که آن موقع عقلم بهشان قد نمی داده. حس همدردی با مورسو سخت است و همین است که او را بیگانه می کند. بیگانه ای که همه در حال تحمیل ارزشهایشان به او هستند. ارزشهایی که عمدتا با دروغ و ریا مخلوطند. او هر...
-
Climate Wars - By Gwynne Dyer
دوشنبه 21 تیرماه سال 1389 05:41
از اون کتابایی که کلی چیز یاد آدم میدن. کتابی که ترسوندم. کتابی که ابعاد فاجعه رو وسیع نشون میده. باید مقالهی دربارهش رو زودتر تموم کنم.
-
چه کسانی خیانت کردند؟
شنبه 19 تیرماه سال 1389 10:42
-
بغض دستهایم
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1389 00:09
نوشتنی که بغض شده باشد فقط با یک تلنگر می ترکد ولی همه اش مواظبی که آن تلنگر نیاید. اینکه تمام وجودت پر از کلماتی باشد که به دستهایت حمله می کنند ولی دستهایت جرات جاری کردنشان را نداشته باشند درد بزرگیست. می فهمی؟
-
استعفا
چهارشنبه 16 تیرماه سال 1389 23:07
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون یک...