-
کجا گریزی؟
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 02:55
الّا مرا هیچ آن معنی از پیش نمیرود با این گفتن. هرچند که من خود را در سخن مشغول میکنم، آن معنی از پِیام در میآید. کجا گریزی؟
-
سنگ خورشید (۶)
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 20:26
در بعدازظهری از شوره و سنگ، با دشنههای ناپیدایت، با خطی ناخوانا و سرخ بر پوستم می نویسی، و زخمها، ردایی از آتشم میپوشانند، بیانتها می سوزم، پی آب میگردم، در چشمانت آبی نیست، از سنگند، پستانهایت، شکمت، و کفلهایت از سنگند، دهانت طعم ِ غبار میدهد، دهانت طعم ِ زمانی مسموم را میدهد، تنت طعم ِ چاهی کور را میدهد،...
-
از استبداد تا وابستگی
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 22:12
کمتر کسی در این مهلکه رو بر می گرداند که ببیند عقبه و نوک جنبش مردمی ایران کجای تاریخ ایستادهاند. این کمنگری شاید شایستهی چندان سرزنشی هم نباشد اگر آن را به عنوان جزیی از رفتار ملتی خشمگین و به جان آمده بپذیریمِ اما آنچه جای تعجب دارد این است که در این میان کمتر کسی از مدعیان دیدی کلانتر به واکاوی چند و چون ماجرا...
-
Gallows End by Candlemass
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 01:32
Sunrise I greet you, the beauty of your light so warm and tender was never the night In tears I see you, the last time it will be so give me your blessing, I'll meet my destiny No rest for the Sinner Hypnos refused me my sleep This was the last night of my life with wine I pondered on my deeds I drank to the devil...
-
پادشاه را لالامُبارکِ خود کرده است!
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:07
میگوید «ای خدا، چنین کن و ای خدا، چنان مکن!» چنان باشد که میگوید «ای پادشاه، آن کوزه را برگیر، اینجا بنه!» پادشاه را لالامُبارکِ خود کرده است: می فرمایدش این مکُن و آن بکُن!
-
مدرسهی ما این دل است - این چار دیوار ِ گوشتی.
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:04
مدرسهی ما این دل است - این چار دیوار ِ گوشتی. مدرَسش بزرگ است. نمیگویم کیست. مُعیدش دل است.
-
شادی پیکِ غم است!
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:02
هر شادی و هر خوشی که پیش آید، تو را مبشّر ِ غم است. فَبَشّرهُم بِعَذابٍ اَلیم! شادی و بشارت لایق ِ بشر است، نه صفتِ خداوندِ سمیع و بصیر است. شادی پیکِ غم است و بسط پیکِ قَبض است. آن عَجَب و شگفت که تو را ازچیزی خوش آید، از سبزه و جمال و جاه و غیر ِ آن، شکوفهی الاهیست که میشکفد. و لیکن چون ساعتی دیگر شود آن شکوفه را...
-
این کار ِ دل است، کار ِ پیشانی نیست.
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 20:42
هر که فاضلتر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامضتر، دورتر است. این کار ِ دل است، کار ِ پیشانی نیست.
-
معنی صبر
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 20:39
این سخن قومی را تلخ آید. اگر بر آن تلخی دندان بیفشارند، شیرینی ظاهر شود. پس هر که در تلخی حندان باشد، سبب آن باشد که نظر او بر شیرینی ِ عاقبت است. پس معنی ِ صبر افتادنِ نظر است بر آخر ِ کار و معنی ِ بیصبری نارسیدنِ نظر است به آخر ِ کار.
-
آن اوّل هم مشکل بود.
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 20:35
گفتم «هیچ با خدا سخن گویی؟» گفت «آری.» گفتم «دروغ ِ تو همین ساعت ظاهر شود، دروغ همین ساعت ظاهر خواهد شد. بیفشارمش: گفتم که «او جوابت میگوید؟» گفت: «این مشکل است.» گفتم: «آن اوّل هم مشکل بود. تو آسان گفتی. اوّلت میبایست گفتن که مشکل است.»
-
اگر من بودمی، چشمهاش پاک کردمی.
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 20:27
یحیا را در «قرآن» «ولی» خواند. قوی گرینده بود. اگر من بودمی، چشمهاش پاک کردمی. چو او معصوم بود و گناه است که موجبِ گریه است.
-
سیل اخیر پاکستان و تغییرات اقلیمی
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 22:20
سیل کم سابقه ی اخیر که در پی بارش موسمی شدیدی رخ داده فرصت دیگری به کارشناسان تغییرات اقلیمی داده تا بر اثبات ادعای خود بر اثرات تغییرات آب و هوایی بر زمین پافشاری کنند. همزمانی این سیل عظیم با سیل و زمین لغزه در چین و آتش سوزی در جنگلهای روسیه این فرصت را درخشانتر کرده است. اگرچه سیاستمداران این کشورها، مثل رییس...
-
سنگ خورشید (۵)
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 06:04
در برابرم چیزی نیست، فقط لحظهای است نجات یافته از دو تصویر ِ توامانِ امشب به خواب آمده، لحظهای تراشیده از رویا، پاره شده از هیچی ِ این شب تیره، برچیده با دست، حرف به حرف، لحظهای که زمان، بیرونِ در، به تاخت دور میشود، و جهان با تقویمهای خونآشامش، رعدآسا به درهای روحم می کوبد، لحظه ای که شهرها، نامها، طعمها، و...
-
امروز من
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 04:31
این چند روز خسته بودم و بیمار. خانه میماندم.
-
سنگ خورشید (۴)
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 02:59
آتش-نوشتهای بر لوحی یشمین ، تَرَکی در سنگ، ملکهی ماران، ستونی از مه، چشمهای درون صخره، دوری قمری، آشیانهی بازها، تخم بادیان، خاری ریز و کشنده، خاری که دردی جاودان می بخشد، دخترکان چوپان در اعماق دریا، پاسبانان درّهی مرگ، رَزی که از پرتگاههای مارپیچ می آویزد، مویی آویخته، گیاهی زهرناک، گُلِ رستاخیز، انگور حیات،...
-
شعرِ تمام شده - شاهین نجفی
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 00:59
-
درد
پنجشنبه 4 شهریورماه سال 1389 21:31
گاهی درد تا آن اندازه است که هر آن منتظر انفجارم.
-
اسیرِ ولایت شده، نه امیرِ ولایت.
پنجشنبه 4 شهریورماه سال 1389 00:33
معنی ولایت چه باشد؟ آن که او را لشکرها باشد و شهرها و دیهها؟ نه. بل که ولایت آن را باشد بر نفسِ خویشتن و بر احوال خویشتن و بر صفاتِ خویشتن و بر کلامِ خویشتن و سکوتِ خویشتن و قهر در محلّ قهر و لطف در محلّ لُطف. ... ولی «صاحب ولایت» باشد. اکنون، کو ولایت؟ اسیرِ ولایت شده، نه امیرِ ولایت. همین نفَسَک و صورتکند. لاغیر....
-
بوشِ اهل دنیا
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 23:31
بوش ِ اهل دنیا و بلندی جُستن ِ ایشان به آن مانَد که دیوِ سپید را رستم گفت که «بالایِ کوه انداز تنم را، تا استخوانم بر بلندی باشد! تا کسی که آوازهی من شنیده باشد، به حقارت ننگرد.»
-
من مرید نگیرم. من شیخ میگیرم.
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 23:25
من مُرید نگیرم. ما بسیار در پیچ کردند که «مُرید شویم و خرقه بده،» گریختم. در عقبم آمدند منزلی و آن چه آوردند، آنجا ریختند و فایده نبود و رفتم. من مُرید نگیرم. من شیخ میگیرم. آنگاه، نه هر شیخ. شیخِ کامل.
-
هرباری از او چیزی بیرون میآید.
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 23:22
پیش ما کسی بک بار مسلمان نتوان نشدن: مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود و هر باری از او چیزی بیرون میآید، تا آن وقت که کامل شود.
-
آبَک باید که پیش دیگ باشد.
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 23:20
آبَک باید که پیشِ دیگ باشد. مگر فعل آتش نمیدانی که چه دارد؟ برجوشد و هزار فتنه کند. عارفِ دیگ باشد و عارفِ فعلهای آتش، هرگز آب را دور ندارد. مگر نسیان درآید. چون آب حاضر نبود، برجوشد، چربو رفت، دیگ نماند، گوشت به زیان رفت، دیگِ دیگر باید. مگر که فراموش کند.
-
یکی بیاید ناگاه و آن ریسمان ببُرد.
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 02:16
گفت «بر من حیات همچنان است که کسی را بار گران شده باشد، پشتوارِ گران در گردن و پای در وَحَل و او پیر و ضعیف، یکی بیاید ناگاه و آن ریسمان ببُرد تا آن بارِ گران از گردن او بیفتد تا او برهد.»
-
من نخواهم این خدا را.
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 02:11
خدای را گفت «موجب بالذّات» است، «مختار» نیست. اگر همهی انبیا این گفتندی، من قبول نکردمی. گفتمی «من نخواهم این خدا را. خدایی خواهم که فاعل مختار باشد. آن خدا را طلب میکنم. و او را بگویم تا این خدا را بر هم زند که تو میگویی. بگویمش که اکر او فاعل مختار نیست، تو باری فاعل مختاری، برهمش زن!»
-
سنگ خورشید (۳)
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 10:43
روشنیِ پلنگی رنگ، گوزنی قهوهای بر حاشیهی شب، دخترک نگاهی انداخت، خم شده بر ایوان سبز باران، رخسارهای در عنفوان جوانی، نامت را از یاد بردهام، ملیوسینا، لورا، ایزابل، پرسفانی، ماری، چهرهات تمامی اینانست و هیچیک، تو تمامی ساعاتی و هیچکدام، تو درختی و ابری، تمامی پرندگانی، تکستارهای، تیغهی ساطور جلادی و طشت...
-
کافران را دوست می دارم.
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 00:26
کافران را دوست میدارم - از این وجه که دعوی دوستی نمیکنند. میگویند «آری، کافریم، دشمنیم.» اکنون، دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم. امّا این دعوی می کند که «من دوستم» و نیست، پُرخطر است.
-
پوستِ «اَلِف»
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 00:15
هر چه گفتند گویندگان، پوستِ «اَلِف» خاییدند. هیچ معنی «الف» نکردند - زیرا که مردی نداشتند. چنان که عِنّینی را در جامهخوابِ شاهدی کنی، جه باشد؟ لمسِ بیمزّه کند، طَمث نتواند کردن. همین روی بر رویش نهد. چیزی که این وسیله و دَواعی آن است، از آن محروم باشد.
-
فاسقی بدبخت
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 23:53
خدای را بندگانند که ایشان را در حجاب آرد، با ایشان اسرار گوید. مرا آن شیخ اوحد به سماع بردی و تعظیمها کردی و باز به خلوتِ خود در آوردی. روزی گفت:«چه باشد اگر به ما باشی؟» گفتم «به شرطِ آنکه آشکارا بنشینی و شُرب کنی پیش مریدان و من نخورم.» گفت«تو چرا نخوری؟» گفتم «تا تو فاسقی باشی نیکبخت و من فاسقی باشم بدبخت.» گفت...
-
سنگ خورشید (۲)
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 21:46
برون از خویش به جستنم، بی حاصلی میجویم، لحظهای را میکاوم، صورتی از طوفان و آذرخش، به تاخت از میان بیشهی شب، صورتی از باران در باغی تاریک، آب بیآرامی که در برم جاری است، بی حاصلی میجویم، تنها مینویسم، کسی اینجا نیست، و روز فرو میافتد، سال فرو میافتد، من با لحظه فرو میافتم، به اعماق سقوط میکنم، به گذرگاهی...
-
سنگ خورشید (۱)
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 04:31
بیدی بلورین، سپیداری آبگون فوارهای رشید در چنبرهی باد سخت-ریشه درختی برجای رقصان، رودی که میپیچد، پیش میرود، باز میگردد، و چرخهای را تمام میکند. همیشه آینده: مدار آرام اخترکی است یا مسیر چشمه ای کم شتاب، آبِ فروبسته-چشم مدام بر می جهد و تمامی شب را آینده گویی می کند. حضوری یگانه در هجوم امواج، موچی از پی...