-
نصیحت
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:04
خواهم که نصیحت کنم. الّا چندبار نصیحت کردم، بعضی خوش شنید و بعضی میرنجید و آن رنجِ او به من میامد و بر من میزد. گفتم «جایی که نصیجت دست ندهد. دعایِ کمپیرزنان و عاجزان آغاز کنم، تا گوش به آن کنند، بی گفت.»
-
خرابتر!
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 21:44
خبرت خرابتر کرد جراحت جُدایی چو خیالِ آبِ روشن که به تشنگان نُمایی
-
و این حروف!
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 01:01
و این حروف! هر جه در حرف آمد، دعوت است. امّا هیچ نومیدی نیست. اگر دو دم مانده است، در آن دم اوّل اومید است، در آن دوم نعرهای بزن و گذشتی. هم به اومید - که اومیدهاست و خندههاست. خنده هرگز از غمی نبُوَد و بالای همه ی شادهیها این است. هر کسی را شادیای ست - زاهد را و عالِم را و عابد را و ولی را و نبی را. آخر، اگر این...
-
خدا را و بندهی خدا را میآزارد
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:41
می گوید که «من نخواهم که پشهای از من کوفته شود و بیازارد» و خدا را و بندهی خدا را میآزارد و هیچ پای نمیدارد.
-
نار را نور نشانَد
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:37
این شیطان را هیچ نسوزد، الّا آتشِ عشقِ مردِ خدا. دگر همهی ریاضتها که بکنند او را بسته نکند، بل که قویتر شود. زیرا که او را از نارِ شَهَوات آفریدهاند و نار را نور نشانَد.
-
چه زَهره باشد شیطان را
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:33
امّا بندهی خدا را و خاصِّ خدا را چو وقت آید، چه زَهره باشد شیطان را که گِردِ او گردد؟ فریشته هم به حساب گِردِ او بگردد.
-
بایستی که آتش از سر و رویت فرو آمدی.
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:28
دعوی عشق می کند. انصاف بده: آخر، تو مقبول باشی، عاشق باشی؟ این سخنِ مقبولان باشد؟ بایستی که آتش از سر و رویت فرو آمدی.
-
با خلق اندک اندک بیگانه شو
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:22
با خلق اندک اندک بیگانه شو! حق را با خلق هیچ صحبت و تعلّق نیست. ندانم از ایشان چه حاصل شود؟ کسی را از چه بازرهانند یا به چه نزدیک کنند؟
-
مسیر
شنبه 20 شهریورماه سال 1389 00:17
مسیری که از پای ماشین تا دفتر می رم جالبه. حالا که بارونه، کرمای خاکی اومدن بیرون و می خوان از این طرف پیاده رو برن اون ورش. باید خیلی مواظب باشی تا بدن درازشون رو که شبیه یه شاخهی خشکه ببینی و لهشون نکنی. بعد از اون هم، میام تو یه مسیر خاکی که از کنار آغل گوسفندا می گذره. واسم جالبه که وقتی می گذرم بعضی ها سرشون رو...
-
سخت است!
جمعه 19 شهریورماه سال 1389 05:07
ترجمهی شعر سخت است، حالا اینکه ترجمهی شعر پاز باشد سختترش می کند، حالا اینکه ترجمهی La Piedra de Sol باشد که مثل خواب دیدن است خیلی سخت ترش می کند و همه ی اینها فرصتی برای آدمی بوجود می آورد که خود را و توانایی هایش را به چالش و آزمایش بکشد. زیباست و البته ترسناک است که برای ترجمه ی یک شعر باید بخوانی و بخوانی و...
-
سنگ خورشید (نیمهی نخست)
جمعه 19 شهریورماه سال 1389 02:28
بیدی بلورین، سپیداری آبگون، فوارهای رشید در چنبرهی باد، سخت-ریشه درختی برجای رقصان، رودی که میپیچد، پیش میرود، باز میگردد، و چرخهای را تمام میکند، همیشه آینده: مدار آرام اخترکی است یا مسیر چشمه ای کم شتاب، آبِ فروبسته-چشم مدام بر می جهد و تمامی شب را آینده گویی می کند. حضوری یگانه در هجوم امواج، موجی از پی...
-
سنگ خورشید (۸)
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 03:50
سقوط کردن، بازگشتن، یا خود را خواب دیدن، خواب دیده شدن با چشمان دیگری که خواهند آمد، زندگیای دیگر، ابرهایی دیگر، باز هم مرگی دیگر را مردن! - این شب بس است، این لحظه که هرگز باز نمیماند از شکفتن، انکشاف آنجایی که بودهام، آن کسی که بودهام، نام تو چیست، نام من چیست: آیا من بودم که، ده سال قبل، در خیابان کریستوفر ،...
-
تصادف اثر گائو شینجیان
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 23:01
Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 اینگونه اتفاق افتاد ... باد شدیدی کپهای خاک را از محل تعمیر خیابان روبروی کتابفروشی شینوا [1] بلند می کند و به آنسوی خیابان میبرد، مثل یک گردباد میچرخاندش و بعد همه جا پخشش میکند. ساعت پنج عصر است، درست بعد از چهارمین صدای بیپ که از رادیوی...
-
سنگ خورشید (۷)
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 22:29
جز جراحتی عظیم در درونم نیست، حفرهای که کسی به آن راه نمییابد، حضوری بیپنجره،اندیشهای که باز میآید، خود را مکرر میکند، خود را باز میتابد، و خود را در شفافیت خود گم می کند، اندیشیدنی که به نگاه چشمی متوقف میشود که آن را، که به تماشای خود است تا آنگاه که در وضوح خود غرق شود، تماشا میکند، ملیوسینا، من پولکهای...
-
تو نیز رقصی بکن
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 20:56
می گوید «تو به رقص، به خدا رسیدی؟» گفت «تو نیز رقصی بکن، به خدا برسی»
-
تو عالم بیکرانی!
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 20:53
همه را در خود بینی، از موسا و عیسا و ابراهیم و نوح و آدم و حوّا و ایسیه و دَجّال و خِضر و اِلیاس، در اندرونِ خود بینی. تو عالَمِ بیکرانی! چه جایِ آسمانهاست و زمینها؟
-
من هرگز بد نیندیشم.
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 20:50
ایشان نمیدانند که ما در حقّ ایشان چه میاندیشیم. اگر دانستندی که ایشان را چه صفا و پاکدلی و دولت میجوییدیم، پیش ما جان بدادندی. من هرگز بد نیندیشن. چه اندیشد خاطری که پاک شود ار دیو و وسوسهی خود؟ هرگز دیو در آن دل نیامده است، پیوسته در او فریشته بوده باشد. تا حق تعالا میفرماید که «من این را خانهی رحمتِ خود...
-
اگر دست و پای زند، دریا در هم شکندش.
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 03:16
چون در دریا افتاد، اگر دست و پای زند، دریا در هم شکندش، اگر خود شیر باشد. الّا خود را مُرده سازد. عادتِ دریا آن است که تا زنده است، او را فرو میبَرَد، چندان که غرقه شود و بمیرد. چون غرقه شد و بمُرد، برگیردش و حمّالِ او شود. اکنون، از اوّل خود را مُرده سازد و خوش بر رویِ آب میرود.
-
پیش ِ من اِنشاءالله نیست.
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 03:10
بانگ میزند که «اِنشاءَالله بهشتی باشَم!» گفتم «باری، پیش ِ من اِنشاءَالله نیست. مرا دیر است که تمام معلوم شده است و از معلوم گذشته است و حال شده است.»
-
گَبر کسی که از من گُشایش طلبد!
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 03:07
گفتند که «ما را از مولانا شمسالدّین گُشایش نیست.» گَبر کسی که از من گُشایش طلبد! مرا یابد و گُشایش جوید؟
-
بُرهان
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 03:05
گویی «بُرهان بنما!» از من بُرهان خواهند؟ از بُرهان حق خواهند امّا از حق بُرهان نخواهند.
-
در مسلمانی چه مزّه باشد؟
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 03:01
اگر چه مسلمانی، بر این قناعت مکن! مسلمانتر و مسلمانتر! هر مسلمان را مُلحِدی دربایست است، هر مُلحِدی را مسلمانی. در مُسلمانی چه مزّه باشد؟ در کُفر مزّه باشد. از مسلمان هیچ نشان و راهِ مسلمانی نیابی، از مُلحِد راهِ مسلمانی یابی.
-
کجا گریزی؟
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 02:55
الّا مرا هیچ آن معنی از پیش نمیرود با این گفتن. هرچند که من خود را در سخن مشغول میکنم، آن معنی از پِیام در میآید. کجا گریزی؟
-
سنگ خورشید (۶)
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 20:26
در بعدازظهری از شوره و سنگ، با دشنههای ناپیدایت، با خطی ناخوانا و سرخ بر پوستم می نویسی، و زخمها، ردایی از آتشم میپوشانند، بیانتها می سوزم، پی آب میگردم، در چشمانت آبی نیست، از سنگند، پستانهایت، شکمت، و کفلهایت از سنگند، دهانت طعم ِ غبار میدهد، دهانت طعم ِ زمانی مسموم را میدهد، تنت طعم ِ چاهی کور را میدهد،...
-
از استبداد تا وابستگی
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 22:12
کمتر کسی در این مهلکه رو بر می گرداند که ببیند عقبه و نوک جنبش مردمی ایران کجای تاریخ ایستادهاند. این کمنگری شاید شایستهی چندان سرزنشی هم نباشد اگر آن را به عنوان جزیی از رفتار ملتی خشمگین و به جان آمده بپذیریمِ اما آنچه جای تعجب دارد این است که در این میان کمتر کسی از مدعیان دیدی کلانتر به واکاوی چند و چون ماجرا...
-
Gallows End by Candlemass
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 01:32
Sunrise I greet you, the beauty of your light so warm and tender was never the night In tears I see you, the last time it will be so give me your blessing, I'll meet my destiny No rest for the Sinner Hypnos refused me my sleep This was the last night of my life with wine I pondered on my deeds I drank to the devil...
-
پادشاه را لالامُبارکِ خود کرده است!
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:07
میگوید «ای خدا، چنین کن و ای خدا، چنان مکن!» چنان باشد که میگوید «ای پادشاه، آن کوزه را برگیر، اینجا بنه!» پادشاه را لالامُبارکِ خود کرده است: می فرمایدش این مکُن و آن بکُن!
-
مدرسهی ما این دل است - این چار دیوار ِ گوشتی.
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:04
مدرسهی ما این دل است - این چار دیوار ِ گوشتی. مدرَسش بزرگ است. نمیگویم کیست. مُعیدش دل است.
-
شادی پیکِ غم است!
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 22:02
هر شادی و هر خوشی که پیش آید، تو را مبشّر ِ غم است. فَبَشّرهُم بِعَذابٍ اَلیم! شادی و بشارت لایق ِ بشر است، نه صفتِ خداوندِ سمیع و بصیر است. شادی پیکِ غم است و بسط پیکِ قَبض است. آن عَجَب و شگفت که تو را ازچیزی خوش آید، از سبزه و جمال و جاه و غیر ِ آن، شکوفهی الاهیست که میشکفد. و لیکن چون ساعتی دیگر شود آن شکوفه را...
-
این کار ِ دل است، کار ِ پیشانی نیست.
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 20:42
هر که فاضلتر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامضتر، دورتر است. این کار ِ دل است، کار ِ پیشانی نیست.