آتنی ها (۳) - گذار از آریستوکراسی به بورژوازی

در تاریخ، فرهنگی عالی با طبقه آی اشرافی زاده می شود، چرا که فقط همین طبقه فرصت و نیروی ساختن آن را دارد. اکر این فرهنگ بیش از حد در قوروق اشراف بماند ابتدا طول و تفسیل نی یابد و سپس به حماقت می گراید، درست همان طور که در تاریخ سیاسی، جکومت اشراف اگر بیش از دوره ای که احتماع وجودش را ایجاب می کند عمر کند شوم و بد می شود. در عالم سیاست، عقل سلیم عام آتن، که در سولون و پیسیتراتوس و کلیستنس به مرتبه نبوغ رسید، موجب شد که اشراف آتنی - در کل - یکدله به نظام دموکراتیک وارد شوند در حالی که فضیلت هایشان به قوت خودش باقی بود: اکثر دولتمردان بزرگ آتنی دو نسل بعدی از میان بالاترین خانواده‌ها برخاستند - پریکلس نمونه بارز آن است. برخلاف فرانسه‌ی جدید که جکومت اشراف، با عمری بسیار بیش از عمر مفید خود، ناگزیر به مرگ شد، نتیجه‌ آنکه باقیمانده ها، جه جیزی برای همکاری با فرانسه جمهوری می داشتند یا نه، پس زده شدند. در عالم فرهنگی، عامه‌ی یونانی، زمانی به فرهنگ اشرافی وارد گردیدند که هنور تازه نفس و سازنده بودندو همچون انگلیس: یکی از عللی که سده هیژدهم چنینی بنیانا متمدن بود این است که هیچگاه ما بطور قطع طبقه‌ی متوسط بالا را و طبقه‌ی اتشراف را از هم جدا نکرده ایم،نتیجه آنکه فرهنگ طبقه‌ی اشراف را طبقه‌ی متوسط جذب کرد و بدین وسیه صحیح و سالم ماند. از اینجاست سبکهای خوب و ذوق سلیم در منعماری و هنرهای کوچکتر آن دوره - برخلاف افراط کاریهای نادرست دوره‌ی باروک اروپا که به خودی حود انقلاب فرانسه را تقریبا توجیه می کند. جامعه‌ی بورژوایی که جانشین آریستوکراسی در اروپا شد نمی توانست از باروک چیز فی النفسه ارزشمندی بیاموزد. در انگلستان طبقه‌ی متوسط در حال رشد سده‌ی نوزدهم ممکن بود بآرامی فرهنگ سده‌ی هیژدهم را جذب کند و ادامه دهد - اگر فاجعه‌ی انقلاب صنعتی رخ نداده بود و به سرعت طبقه‌ی جدیدی که پرشمارتر و معتمد به نفس تر از آنی جذب شوند به وجود نیاورده بود. از اینجاست که هم در انگلیس و اروپا (بغیر از کشورهای اسکاندیناوی) جوامع دموکراتیک کنونی به علل گوناگون محروم از زیباییهای فرهنگ بومی خود هستند. از این خطر آتن در امان ماند، از یک سو به سبب خرد سیاسی سده‌ی ششم و از سوی دیگر بسبب سیاست فرهنگی پیستراتوس. حاصل آنگه فرهنگ آتنی سده‌ی پنجم واجد جدیت و استحکام جامعه‌ی خوب بورژوایی با تمام ظرافت و زیبایی و وقار آریستوکراسی بود.


یونانیان - ۱۷۶

آتنی ها (۲)

... اسمش سولون بود. با آنکه او را بزرگترین اقتصاددان عصر باستان می دانند، در واقع درباره‌ی اقتصاد سیاسی چندان نمی دانست، چرا که در ذهن ساده‌ی او منشا مشکلات نه نظام بلکه حرص و بی عدالتی به نظر می آمد. در اشعارش، به رسایی، چنین اظهارنظر کرد. نتیجه جالب بود. با همان نحوه‌ی ساده و مستقیمی که این دولتهای کوچک می توانیتند به کار ببرند، جناح‌های مخالف توافق کردند برای فرونشاند نارضایتی‌های موجود به مدت لازم اختیارات دیکتاتوری به سولون بدهند.

بسیاری از دولتهای یونان در رویارویی با این وضع کاری نکردند، تا آنکه طبقه‌ی ناراضی با انثلاب و مصادره‌ی اموال انتقام خود را گرفت، نتیجه آنکه انقلاب و ضد انقلاب تا آخر جزیی از سرنوشتشان شد. سولون کاری به این نداشت. او یکبار و برای همیشه بردگی در قبال بدهی را ملغی کرد، بدهی ها را کاهش داد، زمین‌هایی را که بر اثر بدهی از دست مالکشان بیرون رفته بود به آنها بزگرداند و کسانی را که در خارج فروش رفته بودند به آتیکا بازگرداند. 


یونانیان - ۱۶۴

آتنی ها (۱)

امپراطوری آتن پنجاه سال دوام آورد و امپراطوری روم پانصد سال، اما داشتن امپراطوری لزوما نشانه‌ی توفیق سیاسی نیست و به هر حال دارم از نبوغ صحبت می کنم، نه از موفقیت. دولت روم، در فاصله‌ی آشوبگری‌های محضش، برای اداره و حفظ زندگی اعضای خود تلاش بسیار به خرج می داد... اما دولت روم هرگز، از قرار معلوم، زندگی اعضایش را همانند پولیس آتن در طی سده های ششم و پنجم و چهارم و حتی بعدها، متحول نساخت، نظام سیاسی که بتواند این تحول را بوجود آورد بی شک می توان سازندگانش را صاحب نبوغ سیاسی دانست - هر چند باید مراقب بود نظام را بی نقص معرفی نکرد، مهمترین جلوه ی این نبوغ، به گمانم، روحیه‌ی عمومی آتنی ها بود که با مشکلات اجتماعی همانند مردم عاقل برخورد می کردند و با هم، نه همانند کودکان و قشریها از روی خشم، عمل می کردند. مکرر این رفتار را از آنان می بینیم. خواص از مباحثه استقبال می کنند و -در کل- صادقانه رای حکیمانه را می پذیرند. در زندگی آتنیها حس توجه به منافع مشترک همه جا حضور داشت.


یونانیان - ۱۶۰

زندگی اسپارتا (در مقایسه با یونیایی)

دورین ها هم متین تر بودند و هم کمتر فردگرا، در آن هنگام که شاعران یونیایی و آیولیایی درباره‌ی عشق‌ها و نفرت‌های خود شعر می گفتند، تورتایوس با شور و هیچان همشهریان خود را برای مقابله با دشمنان در مسنیا به اوج قهرمانی ترغیب می کرد و آلکس مشغول سرودن سرودهای سنگین ولی شیوا برای اجرای گروهی توسط دوشیزگان اسپارتی در جشنواره‌هایشان بود. هنگامی که فلاسفه‌ی یونیایی راههای جدید و مهیج تفکر را، به هدایت فقط مهارت شخصی استلال می یافتند، دورین ها عموما در عقاید و نگرش سنتی باقی مانده بودند. موقعی که معماران و پیکرتراشان یونیا در پی ظرافت و تنوع بودند، معماران و پیکرتراشان پلوپونسوس در محدوده‌ی تنگ جند زمینه‌ی ساده برای رسیدن به کمال تلاش می کردند. یونیایی و دورین دو تصور متضاد از زندگانی را بسیار خالصانه نشان می دهند - تصور پویا و تصور ایستا، فردگرا و جمع گرا، کانون گریز و کانون جو - که امروز از نکاه به غرب و سپس به شرق می بینیم. در آتن، مدتی، که این تضاد ناگیر به سازشی شد که نیاز داشت. از اینجاست کمال فرهنگ آتیک در عصر پریکلس.

همانطور که پیکرتراش و معماری آتیک سادگی دورین و زیبایی یونیایی را به هم آمیخت، همانطور که درام آتنی ترکیبی هماهنگ و سازواره‌ای از سرود گروهی و هنر بازیگری به وجود آورد، همانطور مدت کوتاهی زندگی آتنی توانست آزادی و اسغتداد یونیایی را با انتظام و انسجام دورین به هم آمیزد.


اسپارتا شهر تناقضات غریب است، که درک آن برای ذهن امروزی دشوار است ... یکی از پارادوکسهای بیشمار اسپارتا همین است که، با وجودی که در میان شهرهای یونان در امور ذهنی آشکارا ناتوان بیرون آمده بود، همواره نزد فلاسفه‌ی یونان از فریبندگی برخوردار بود.


زندگی یونیایی (در مقایسه با اسپارتی)

زیبایی و فریبایی نشانه‌های هنر یونیایی است، چنانکه استحکام و زیبایی نشانه‌های هنر دورین است. برای درک این، کافی است معماری یونیایی را با معماری دورین برسنجید: شادی عمومی سبک یونیایی، که پیچهای دلفریب سرستونهای یونیایی نمودارش است، تمایز بارز این دو سبک معماری را به وجود می آورد. در پیگیرتراشی، ضمن اینکه دورینها ویونیاییها همچون هم می کوشیدند قهرمان دلخواه خود را به نمایش در آورند، یویاییها خود را درگیر بهره مند شدن از لذت تراش پیکرهای ملبس کردند و از این رهگذر می کوشیدند، موفقانه، بر سنگ، بافتهای گوناگون پوست و پشم و ابریشم را به نمایش در آورند. لذت جویی ظریفی در مار یونیایی هست که کار دورین ها نشان نمی دهد. جشنواره‌ها نیز بازتر بود» موسیقی و شعر در آن اهمیت بیشتر داشت. در مجموع یونان از خود تصویری سرنده و شاد، همراه با نشانه‌ای - و نه بیشتر - از سستی شرقی یا دست کم جنوبی در ذهن می سازد. جای تعجب ندارد که افلاطون، در سده‌ی چهارم، موسیقی و ریتم یونیایی را بدلیل شهوانیت و ایجاد خمودگی و سستی نفی می کند - ولی فراموش نکنیم که افلاطون بسیاری از چیزهای خوب را نفی کرد.

سده‌ی ششم عصر بزرگ شعر غنایی بود و خاستگاه شعر غنایی تقریبا به بونیا انحصار داشت - در صورتی که استثنائا، یونیا را در مفهموم جغرافیش به کار نبریم، تا شعرای لسبُس آیولیای را نیز که ساپفو سرآمدشان است، در بر بگیرد....شهیرترین چکامه‌ی ساپفو شعر عاشقانه‌ی پرشوری است که با استادی زیاد توسط کاتولوس به لاتین برگردانده شده است...:


ستارگان‌ِ گرد ماه عزیز

باز زیبایی درخشانشان را می پوشانند

چون قرص ماه تمام می شود و بر تمام زمین

درخشیدن می گیرد.


شاعران یونیایی واقعی، تا آنجا که می شناسیمشان، شور و حال ساپفوی آیولیایی را ندارند، اما در سرودن مضامینی که در مقام فرد برایشان جالب است به او نزدیکند، و از معاصران اسپارتایی و آتمی حود به دور. اشعارشان، نه همچون اشعار تورتایوس و سولون، بندرت سیاسی است. آرخیلوخوس بدلیل هجویات گزنده‌ی شخصی‌اش شهرت داشت، آنامریون شادمانه مستی و شراب را مدح می کرد، یا غمگنانه درباره‌ی رسیدن پیری شعر می سرود. شاعر یونیایی پوترموس تنها در یک شعر باقی است.


چیزی دیگر - جز پول - نیست که مهم باشد


که بسیار شبیه است به شعر بلاک


فقط پول است که در جمع به من لذت می دهد.


از همین نوع است:


از زنی که مچان پایش کلفت باشد بدم می آید.


این حکایت معروف است که اسپارنایی به فرزندش در موقع عزیمت به جنگ گفت «با سپرت برگرد- یا بر روی آن». چرا که دست کشیدن از سپر نهایت ننگ بود. اما آرخیلوخوس می توانست شادمانه شعر بسراید - و شیوه ای باب کند که هوراس پانصد سال بعد از آن پیروی کرد:


تر اکیایی بختیاری سپر والای مرا در دست دارد.

ناگزیر بودم بدوم، آنرا در بیشه ای انداختم.

اما جان به سلامت بردم، خدا را شکر! سپر مال تو!

یکی دیگر، به همان خوبی می گیرم.


زندگانی یونیایی جذابیت خاصی داشت.



منبع :


فصل یونان کلاسیک: دوره‌ی آغازین - کتاب یونانیان - اثر کیتو - ترجمه‌ی سیامک عاقلی


ایران زنانه‌ی آخرالزمانی

قبل از اینکه بروم دوستی برایم آهنگ ایرانی گذاشته بود، به هر کدام که می رسیدیم می گفتم  اینکه انگار دختر است، بزن بره جلو، و آخرش هم به سختی توانستیم یک صدای مردانه پیدا کنیم. همیشه برایم تعجب آور بوده که جامعه‌ی ایرانی اینهمه مردانش را زنانه می پسندد ولی این بار همین بهانه ای شد که به این موضوع با دقت بیشتری بنگرم. دیدن مردانی که لباسهای تنگ زنانه می پوشند، نه تنها مدل موهایشان را به همان دقت زنها آرایش می کنند بلکه صورتشان را و ابروهاشان رو شبیه آنها بر می دارند. زیاد می شود از کنار مردی بگذری و ببین بوی عطر زنانه می دهد. مردها زنهایشان را رییس خطاب می کنند و به آنها ابراز بندگی می کنند. زنها مردهایی به هیکل طریف و زنانه را بیشتر می پسندند، مردانی که مو بلند می کنند و دقت زنانه در آرایش صورت و ریش خود به خرج می دهند زیادند.  مردهایی که سولاریم (!!!) می کنند تا برنزه شوند.


همه‌ی اینها نشان از یک بحران جنسی اجتماعی در ایران دارد. بحرانی که واکنشی است به جامعه‌ی مردسالار ایرانی و محدودیت روابط جنس مخالف. این دو عامل در تقابل با ارزشهای آزاد و مساوات گرایانه‌ی دنیای مدرن به عکس العملی دفاعی از جانب هر دو جنس زن و مرد انجامیده است. زنهایی که بیشتر زن پسندند  و تمایلات همجنس گرایانه به خرج می دهند و مردهایی که شاید به همین دلیل خود را شبیه زنها می آرایند تا محبوب آنها شوند. زنهایی که تمایلات مردانه نشان می دهند و مردهایی که تمایلات زنانه. این همان چیزی نیست که می گویند موقع آخرالزمان رخ می دهد؟






فرد هالیدی و انقلاب ایران

او انقلاب ایران را از ۶ جهت مشابه چهار انقلاب فرانسه، روسیه، چین، کوبا می دانست:

نخست این که در این انقلاب مانند همه انقلاب های مهم دیگر، همه نیروهای مخالف نظام حاکم با هم ائتلاف کردند. گروه هایی با گرایش های لیبرالیستی و مارکسیستی تا محافظه کار مذهبی تحت یک رهبری متحد شدند و نهایتا به پیروزی رسیدند.

دوم این که در این انقلاب ها، تنها بسیج مردم و عملکرد انقلابیون نبود که باعث انقلاب شد، بلکه ضعف در ساختار و به ویژه رهبری نظام حاکم هم نقش تعیین کننده ای در این زمینه داشت.

او همچنین یکی از پیامدهای همه این انقلاب ها، و از جمله انقلاب ایران را به وجود آمدن یک طبقه حاکمه دانست که از نظر اقتصادی، تحصیلی و حتی خانوادگی با هم پیوند نزدیکی دارند.

آقای هالیدی در این سمینار گفت انقلاب ایران، مانند بیشتر انقلاب های مورد بحث، در ابتدا یک انقلاب ملی گرایانه نبود و خصلتی ایدئولوژیک داشت.


منبع بی بی سی

Lagatum Prosperity Index

این لینک از بهترین هایی بوده که بعد از یه مدتی دیدم. این گراف هم یکی از جالبترین نتایجشه.


روش بقا

به نظرم وقتشه نگاه دیگه ای به وضعیت موجود جامعه‌ی ایرانی بندازم. بهتره به جای غر زدن از فساد جاری و بدتر شدن هر روزه‌ی جامعه بهش نگاهی ریشه یابانه تر داشته باشم. نگاهی که فقط محکوم نمی کنه و سعی نمی کنه دور و دورتر بشه. نگاهی که سرزنش نمی کنه بلکه این تغییر رفتار رو تحولی اجتماعی برای بقای افراد می دونه که فارغ از نتیجه گیری های اخلاقی اکثریت افراد جامعه رو درگیر خودش می کنه.


می دونی شاید دیگران به خاطر سرنوشتشون چندان هم قابل سرزنش نباشن. اونها مثل تمامی موجودات زنده سعی می کنن باقی بمونن و این رو از طریق المان های رفتاری مختلفی نشون می دن که می تونن تو معیارهای اخلاقی گاهی به عنوان ارزش و گاهی به عنوان ضد ارزش شناخته می شن. 

Domes and Minarets in Architecture


Today when I was following a funny link on toilet signs, I encountered pictures using architectural shapes like domes and minarets resembling 'men’ and 'women' signs for toilets. Then, I could not stop myself thinking of the fact that these architectural shapes which have been very popular in world's history might really be related to women's breasts and men's penises. I know there are other explanations on roots of these monuments as a part of human history such as:

- Dome resembles the sky (as a sign of god) and minaret shows the highest effort of human to get closer to it.

 - Simply dome is the most stable structure you can have for very big open areas (a very large span). This role has been changed after using truss structures. Minaret is the tallest structure with lowest area (i.e., cheapest) that human could build then.  Also minarets have been used for calling for the prayer in islumic world (i.e., athan) which can be covered by a larger area if it is from the highest point of minaret.

- Domes gives people the feeling of gathering under an umbrella of support (from evils by god??) and minaret shows the tininess of human being in the world and also the long way he has to reach the sky. In other words, they impose both feelings of humility and need for protection. 

 

I believe none of these reasons is wrong. All together serve to explain how these structures have been remaining as human's favorites and are continuing during during  history. But I want to add the idea that it is impossible to ignore or even underestimate the fact that they have been resembling human sexual organs [off course unconsciously].