دی، خیالِ تو را پیش نشاندم، مناظره میکردم که «چرا جوابِ اینها نمیگویی، آشکارا و معیّن؟»
خیالت گفت که «شرم میدارم از ایشان و نیز نمیخواهم که برنجند.»
من جواب میگفتم. مناظره دراز شد. چه ماند که نگفتیم؟ نه - خود، چه بود که گفتیم؟ خود هیچ نگفتیم: یعنی نسبت به گفتههای ناقصان، همه گفتیم و نسبت به گفتِ خویش، هیچ نگفتیم.
برا آن تا یک چشمِ دوست بینم، صد چشمِ دشمن میباید دید. لاجَرَم میبینم.
آن دروغگو که بر تو بیاید که «این ساعت، برِ فلانی بودم، از برِ او میایم، سخت خجل بود از تو، از خجالت میگفت سبحانالله، چهگونه بودی که با فلان گستاخی کردم، از عقل برفتم، عقل با من نبود، از آنچه گفتم بیخبرم، پشیمانک،» و آنچه بر این آید و از برِ تو، برِ آن خصمِ دگر میرود و اَضعافِ آن میگوید، تا آتش را مینشانَد، تاآدمیان را نسوزد، آن آتش کُشتن مُبارک است - خواه به دروغ، خواه به راست. آتش را میکُشد - به بول یا آبِ گنده یا آبِ پاک.
این قوم برعکس میکنند« دروغ میگویند تا جنگ افکنند. این قوم ما را کجا دیدندی و با ماشان چه بودی، اگر به واسطهی مولانا نبودی؟
چرا تو این همه کسایی که رفتن، بیشتر یا بهتره بگم فقط مرگ مرضیه منو این همه آزرد؟ دوست داشتنی بود و متفاوت.
جواب در جواب، قید در قید باشد سخنِ من: هر یکی سؤال را ده جواب و حُجَّت که در هیچ کتابی مسطور نباشد به آن لطف و به آن نمک. چنان که مولانا میفرماید که «تا با تو آشنا شدهام، این کتابها در نظرم بیذوق شده است.»
چون گفتنی باشد و همهی عالَم از ریشِ من درآویزند که «مگو،» بگویم. و هراینه، اگر چه بعدِ هزار سال باشد، این سخن به آن کس برسد که من خواسته باشم.
مولانا اینجاست. بیا تا کنار گیریم! این تویی؟ آرزومند بودیم. بیا تا کنار گیریم!
آدمی را رنج چهگونه مُستَعِدِّ نیکیها میکند! چون رنج نمیباشد، اَنانیَّت حجابِ او میشود.
اکنون، میباید که بی رنجوری، مرد پیوسته همچنان رنجور باشد و خود را رنجور دارد، تا سالم باشد از آفات.
روی تو میدیدم، کراهتم میآمد. اکنون، خدا سبب کرد تا تو را دوست گرفتم. آن کراهت از عداوت نبود، الّا از اختلاطِ این قَلَندر و مَلَندر.