همین سنایی و نظامی و عطّار بودند که ایشان را از آن گفت نصیبی بود. پنیر غذایِ یوز اشد. شیر پنیر خورَد؟ دلِ شکاری و جگرِ شکاری خورَد. هر کسی را غذایی است.
من میدانستم زهر است و چشیدم، هیچ زیانم نکرد. عرقی کرد و گذشت.
همان حدیث عمر است که قَدَحِ زهر خورد و هیچ زیان نکرد.
دیروز با یکی از بچه ها صحبت می کردم راجع به اینکه چه جوری برخورد شنیع و وقیح یه نفر دید من رو نسبت به آدما عوض کرده و رو زندگیم تاثیر گذاشته. اصطلاحی استفاده کردم که واسه خودم هم جالب بود: اون باعث شد مرزهایی که برای بدی آدمها تو ذهنم بود کیلومترها عقبتر بره. دوست منم که خوشش اومده بود زیر خنده. بعد گفتم که همینطور کسایی مثل سوپروایزرم باعث شدن مرز خوبی واسم از اون حدی که بوده خیلی بالاتر بره. جالبه که آدم تو تجربهی ناشی از برخوردهاش با دیگران چطور طیف شناختش گسترش پیدا می کنه.
این عَجَب نیست که گوهری را در حُقّهای غلیظ کرده باشند و در مِندیلِ سیاه پیچیده و در ده لِفافه پنهان کرده و در آستین یا پوستین کشیده، نبینند...این عَجَب نیست که برونناورده نداند. عَجَب این است که بیرون آوردند، بر کفِ دست پیشِ اون میدارند، هیچ نمیبیند. و اگرنه، سخنِ سُقراط و بُقراط و اِخوانِ صفا و یونانیان در حضور محمّد و آلَ محمّد و فرزندانِ جانِ محمّد، نه فرزندانِ آب و گل، که گوید؟ - و خدا هم حاضر.
مرا در این عالَم با این عوام هیچ کاری نیست. برای ایشان نیامدهام. این کسانی که رهنمای عالَمند به حق، انگشت بر رگِ ایشان مینهم.
آن چه میگوید که من «مرد را اوّلنظر که ببینم، بشناسم،» در غلطِ عظیم است او و جنسِ او. آن چه یافتهاند و بر آن اعتماد کردهآند و به آن شادند و مستند، آن نظر ناریست، آتشیست. اندرونتر میباید رفتن و از آن درگذشتن - که آن هواست.
چون عاجز شود، یا از آن عجز روشنایی پیدا میشود یا تاریکی. زیرا که ابلیس از عجز تاریک شد، ملائکه از عجز روشن شدند. معجزه همین کند، آیاتِ حق همچنین باشد. چون عاجز میشوند، به سجود میآیند.
دیروز کسی ازم میپرسید این درسته که میشه ا زچهرهی آدمها به درونشون پی برد؟ گفتم نه. گفتم منم یه زمونی اینجوری فکر میکردم ولی باید کلی طول میکشید تا بفهمم «ای بسی ابلیس آدمرو که هست.»
گفت «آن را که میجُنبید در حالت و با خود میپیچید؟»
گفتم «جنبیدن بر دو نوع است: یکی را شکنجه میکنند، هم میجُنبد، از زخمِ چوب میجُنید، و آن دگر در لالهزار و ریاحین و نسرین هم میجُنبد. پیِ هر جنبش مرو!»
تمنّا هست، الّا هوا بالا و زیر و تو بر تو گرفته است. آن ساعت، پرتوِ آن کس یا پرتوِ سخنِ آن کس که از هوا برون آمده است بر او زند، هوا پارهای از او باز شد. این سخن به او رسید، خوش شد. باز، آن هوا فراز آمد و او را فرو گرفت. او به آن سخن خوش شد و رفت به کارِ خود. آن خود بر او حجّت باشد. و حُرمَتِ درویش نگه ندارد - که «از من عاقلتر که باشد که مرا عقل آموزد؟» و طلبِ خدا سَرباری کند - سَرافزون.
خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین را ندهم به سرِ عاشقان و مشایخِ روزگار - که همچون شببازان که از پسِ پرده خیالها مینمایند، به از ایشان. زیرا که همه مُقِرّند که بازی میکنند و مُقِرّند که باطل است: « از ضرورت، از برای نان میکنیم.» جهتِ این اقرار، ایشان بِهَند.