خون آبان دوباره جوشید، به همه ی کسانی که می گفتن خوب حالا چی شد، کشته شدن رفتن می گفتم دوره ی بکش و در رو تموم شده.
دیروز دعوا بود با یه شاعری که من اسمش رو نشنیده بودم به اسم حسین جنتی که ماشالله ادعاش بابت شعر دوزاریش در حد پاره کردن فیل بود. ایشون مثل خیلی آدمای رانت خوار چاپلوس رفته بود پیش خامنه ای شعر خونده بود. حالا بحثش این بود که قضاوت نکنید. آخه مگه میشه قضاوت نکرد سر به دامان قدرت نهادن رو اون هم با شعر؟ اون هم با دست روی سینه گذاشتن و تعظیم؟ بیچاره آخرش هم که یه آدم کار درستی بهش گفت شعرش ارزشی نداره عصبانی شد و رفت!
این حکایت پفیوز تاریخی نشون می ده کجا وایساده ایران امروز: نبرد بین دو دسته پفیوز: یکی که می خواد از قبل واردات سود سرشار نجسی نصیب خودش کنه و یکی که می خواد به اسم واکسن درست کردن پول به جیب بزنه. یعنی لجن در لجن، این اوباش که خیلی هاشون تحصیلات عالیه دارن و قسم بقراط هم خوردن مثل سگ های هار به جون هم افتادن دارن به هم فحش می دن. کل قیمت واکسن مملکت رو به بالاترین قیمت ممکن 50 دلار حساب کنی می شه 4 میلیارد دلار که اندازه ی دزدی یکی شون هم نیست و همین رو هم دریغ می کنن. جالبه که این نبرد واکسن تا فیها خالدون و از بالاترین تا پایین ترین هم هست از رهبر تا وزیر تا تاجر تا روزنامه نگار تا پادوهای اقتصاددی و سیاسی شون، همه هستن.
امروز با شرمندگی تمام رفتم دوز دوم رو زدم. اینکه تو ایران کسی نمی تونه واکسن بزنه به دلیل تصمیم های یه دسته جنایتکار که خودشون همه فایزر زدن باعث شد زهر مارم بشه.
هنوز کثافت های بی همه چیزی هستن که دمبشون به اصلاح طلب ها بسته س و می خوان برن رای بدن اما فرقش با دفعه های قبل اینه که، به قول مجید توکلی، یا باید از ترس شرمندگی پنهانی رای بدن یا باید کلی آدم رو قانع کنن که این منفعت طلبی خائنانه شون حقشونه. بالاخره بعد از سالیان سال خائنین تو گوشه ی رینگ قرار گرفتن و مجبور به دفاع شدن.
دارم مناظره ی پسر سروش و ده نمکی رو گوش می دم سر حمله های انصار به سخنرانی های سروش، جالب بود که ده نمکی بهش می گفت که پدر شما و اکبر گنجی و مخملباف این سنگ بنا رو گذاشتن ما هم تو دهه ی هفتاد ادامه دادیم، مال شما خوب بود مال ما بد؟
ده نمکی بهش می گه تو داری پرش می زنی از روی دهه ی شصت، ما تو دهه ی هفتاد هر کاری کردیم از شما یاد گرفتیم
دقیقا داره مطرح می کنه که چطور اول با چماق وارد بشی، فضا رو تسخیر کنی، بعد خودت رو به عنوان ناجی جا بزنی و بشینی تو کرسی ضد خشونت و مدعی آزادی. روش چماق-مداری برای رسیدن به نخبگی اجتماعی
بعد از این مصاحبه ی اخیر نوری زاد را باید بخشید. باید دوستش داشت. از من توقع نداشته باشید همانگونه که این بزرگوار را بخشیده ام، اراذل و اوباش اصلاح طلب را که علیرغم همه ی جنایاتشان هنوز تشنه ی قدرتند حتی به نیم نگاه مهربانی ببینم.
کشور ایران و مردمانش در این گاه بی گاه شده دوران بسیار سخت و دردناکی را می گذرانند. دوره ای که پوسیدگی از درون را به همت موریانگانی که حکمرانی خود را به دستشان داده اند تجربه می کنند و در همان حال مدام از ترس ضربت شمشیر بیگانگان بر خویش می لرزند. شاید روزگارانی شبیه این در تاریخ این مرز و بوم آمده باشند و رقته باشند اما این دوره ی تاریخ دارای مشخصات خاص خودش است و این مشخصات است که روشنفکر ایرانی را به استیصالی بی نظیر کشانده است. همچنان که هم سخنان و هم سکوت روشنفکران امروز می گوید روشنفکر ایرانی در این میانه مانده است که صلاح ملکش را به که بسپرد. ایرانی روشنفکر که قرنی است رویای آزادی و حقوق انسانی و مدنی را برای ملتش در سر می پروراند در این چندین سال خود در بند دو دلی و شکی است که ناشی از بیچارگی اوست. ایرانی روشنفکر امید دو سال پیش خود را به سقوط این نظام توسط مردم کشورش از دست داده است و این خواب بی بیداری آزارش می دهد. او می داند که سیستم موجود کشورش را به قهقرا خواهد برد و نخواهد گذاشت هیچ کدام از رویاهایش برای کشورش به ثمر بنشینند. شاید او این همه مستاصل نبود اگر کاملا از تغییر زودهنگام این حاکمان دست می شست. استیصال او از آنجاست که گزینه ای وجود دارد که جنگش می نامند. جنگ کلمه ای دردناک است اما دردناک تر از آن این جنگ به معنای تجاوز بیگانه ای است به کشورش. آن هم نه هر بیگانه ای، بیگانه ای که سی و اندی سال پیش برای کوتاه کردن دست او از کشورش و کسب استقلالش انقلاب کرده است. اما روشنفکر ایرانی از دور آواز دهلی را می شنود که فریاد می زند که می شود از پستان این جنگ آزادی را دوشید. اما او چگونه می تواند مطمئن باشد که این آواز خوش در نزدیکی واقعیت هم به گوش خوش آوا خواهد بود؟ و این است که می بینید روشنفکر ایرانی بیچارگی را با وجودش حس می کند. رو به هر سو که می کند راه بسته است، به جنگ که می تازد او را به همراهی با حکومتی فاسد متهم می کنند و به چراغ سبزی که به حمله ی نظامی نشان دهد به خیانت به کشورش متهم می شود. همیشه انتخاب برای او آسانتر از این بوده است. مشروطه خواسته است، استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی خواسته است، .... و همیشه او در طرف مثبت ماجرا بوده است.... دیگران بوده اند که حرکت او را به انحراف کشانده اند ... اما این بار اوست که باید انتخاب کند، بین دو چیز که هیچکدامشان پسندیده نیست... و او، این بیچاره ای که مسئولیت نسخه پیچی برای سعادت مردمش را دارد مستاصل است جون راه سومی هم به نظرش نمی رسد.... این سرنوشت کشوری است که مردمانش از شر دشمنان داخلیشان تن به تجاوز دشمانان خارجیشان می دهند.
