نیم بند

ریه ام پر از نفس های نیمه تمام است، نفس های نیم جویده ای که هنوز نیمه ی پرشان اکسیژن است اما بریده ی نفسی دیگر نگذاشته تمام شوند. نفس هایی که آنقدر بی مصرف آنجا مانده اند تا به تک تک سلول های تن خسته ام بگویند من حتی عرضه ی تمام کردن یک نفس را ندارم همانطور که هیچ خودکاری را تمام نکردم یا هیچ دفتری را. من مرد نیمه تمام هایم، مرد رها شده ها، مردی تمام نشده....مردی تمام شده... 

گهواره --> گور

اگر از من بپرسند یک دلیل برای ارزشمندی زندگی بگو می گویم یادگیری. در واقع یک تنه معادل همه ی چیزهای موجود در این دنیاست. لذتی که می دهد تحمل بار سنگین حیات را ممکن می کند. همین است که وقتی یاد نمی گیرم می میرم.

بابای من

دلم واسه بابا خیلی تنگه، کاشکی پیشش بودم...

تغییر

حس یه تغییر رو دارم، یه تغییر بزرگ ...تو این یه ماهه کلی عوض شد، کلی کسی دیگه، کلی کسی دیگه ... 

امشب

... من خیلی بهترم ...


خدای من چقدر مهربونه ...

باز هم نگفتمت ...

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟
وگر به خشم روی صدهزارسال ز من
به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهء رضات منم؟
نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمة صفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم؟
اگر چراغ‌ دلی دانک راه خانه کجاست!
وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم!

این روزها ...

این روزها ظرف پر آبیم که به تلنگری سرریز می کنه ....

انسانم آرزوست

حس می کنم این دو هفته ی اخیر یهویی یه چیز بزرگی تو من تغییر کرده... من دارم کسی دیگه میشم؟ حس خوبی دارم... کسی بهتر شاید ...؟ نمی دونم... حس می کنم یه حرکت پست مدرنه ... یه بازگشت در آینده ... 


من انسانم ... انسان... می فهمی؟ کار سختیه عزیز... می دونی که ... ولی من انسانم ... من از همه ی این جاها گذشتم که انسان باشم و هنوز انسانم... این انسان بودن پایانی هم دازه؟ نمی دونم... شاید... دور... یا نزدیک... می ترسم... اما من انسانم ... یا واقعیت رو بگم... انسانم آرزوست ... انسانم آرزوست ... انسانم آرزوست.... خسته شدم از دیو و دد ... 

پنجره

انگار که اندکی از پنجره ای باز شده باشد و نور کمرنگی به داخل بتابد و مرا که از تاریکی به تنگ آمده ام هیجانزده کند. فقط این نیست نسیم ملایمی از لای پنجره می وزد و روحم را تازه می کند. همراه این شوق و هیجان هراسی نهفته هم هست. ترس از اینکه دوباره پنجره بسته شود بر روحم چنگ می زند.

دنیای خدا

سال گذشته واسه من سال تغییر و گذار بوده از خیلی نظرها. اما این دوره این روزها، دوره ایه که دوست دارم اسمش رو بزارم نقطه ی عطف. حس می کنم الان همه چی طوری پیش رفته که من وارد یه دنیای جدید بشم. دنیایی که باید لیاقتش رو داشته باشم که واردش بشم: دنیای خدا. این قسمت از زندگی رو اسمش رو بزارم پست مدرن. نمی دونم این دوره چطور شروع میشه، واردش شدن خیلی سخته و نیاز به کمک داره، اینکه تو این مسیر موفق باشم یا نه هم نیاز به همت و توکل خودم داره. امیدوارم بتونم گذر کنم و این گذار من رو به آدم بهتری تبدیل کنه نه بدتری. امیدوارم این حس حسی گذرا نباشه.