-
امروز
جمعه 23 دیماه سال 1390 04:59
... روز خوبی نبود ....
-
مرد
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 21:19
مدام باران می آید،در تمام این مدت صبح تا حالا از همان روی صندلی با دقت زیادی تمام حرکاتش را دنبال می کند، چشمان ثابت و بی تغییرش به آرامی همراه او می چرخد تا چیزی از حرکاتش را از دست نداده باشد. گاهی دستانش را به هم می مالد و بعد هاشان می کند تا کرختیشان را کم کند. مینا هیچ توجهی به او نمی کند. هر دو ساعتی سرش را از...
-
سنگ خورشید (9)
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 20:29
مادرید 1973، در بازارچه ی فرشته، زنان می دوزند و همراه کودکانشان آواز می خوانند، آنگاه: شیون آژیرها، و جیغ ها، خانه های به زانو در آمده در غبار خویش، برج های ترک خورده، پنجره های از قاب برجهیده، و طوفان موتورها، سکون: هر دو برهنه شدند و مشغول عشقبازی، به پاسداشت سهممان از جاودانگی، به نگاهبانی بهرمان از زمان و بهشت،...
-
انتری که لوطیش مرده بود - صادق چوبک
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 08:57
ابن را که بخوانی می بینی چرا چوبک را هم ردیف هدایت می دانند. داستان نویس بزرگی است. تصویرگریش بی نظیر است. ساده است و صمیمی. عمیق است و دردناک. تصویرگر تیرگی و درد است.میمون و مرغ و سگ و گربه و موش و اسب و گرگ و کفتر و ... همه توی این داستان ها کنار انسانند تا دردی را تصویر کنند که درد مشترک زندگی است. درد تنهایی،...
-
باز هم نگفتمت ...
پنجشنبه 15 دیماه سال 1390 07:56
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟ وگر به خشم روی صدهزارسال ز من به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟ نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپردهء رضات منم؟ نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم؟ نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟ نگفتمت...
-
نگفتمت ؟
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 19:26
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟ وگر به خشم روی صدهزارسال ز من به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟ نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپردهء رضات منم؟ نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم؟ نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟ نگفتمت...
-
این روزها ...
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 10:56
این روزها ظرف پر آبیم که به تلنگری سرریز می کنه ....
-
انسانم آرزوست
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 07:48
حس می کنم این دو هفته ی اخیر یهویی یه چیز بزرگی تو من تغییر کرده... من دارم کسی دیگه میشم؟ حس خوبی دارم... کسی بهتر شاید ...؟ نمی دونم... حس می کنم یه حرکت پست مدرنه ... یه بازگشت در آینده ... من انسانم ... انسان... می فهمی؟ کار سختیه عزیز... می دونی که ... ولی من انسانم ... من از همه ی این جاها گذشتم که انسان باشم و...
-
پنجره
یکشنبه 11 دیماه سال 1390 07:03
انگار که اندکی از پنجره ای باز شده باشد و نور کمرنگی به داخل بتابد و مرا که از تاریکی به تنگ آمده ام هیجانزده کند. فقط این نیست نسیم ملایمی از لای پنجره می وزد و روحم را تازه می کند. همراه این شوق و هیجان هراسی نهفته هم هست. ترس از اینکه دوباره پنجره بسته شود بر روحم چنگ می زند.
-
کفتر
پنجشنبه 8 دیماه سال 1390 02:22
حس می کنم این جفت کفتری که تو بالکنن مقدسن ... مثل تو ...
-
دنیای خدا
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 18:27
سال گذشته واسه من سال تغییر و گذار بوده از خیلی نظرها. اما این دوره این روزها، دوره ایه که دوست دارم اسمش رو بزارم نقطه ی عطف. حس می کنم الان همه چی طوری پیش رفته که من وارد یه دنیای جدید بشم. دنیایی که باید لیاقتش رو داشته باشم که واردش بشم: دنیای خدا. این قسمت از زندگی رو اسمش رو بزارم پست مدرن. نمی دونم این دوره...
-
در آستانه - شاملو
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 05:18
دیروز علی و حمید با داد و بیداد و به شکل وحشتناکی به گرایش های روزافزونی نیهیلیستی من حمله کردن و گفتن که باید یه جنگجو باشم. علی من رو از ارتباط با شایان نهی کرد و بعد «در آستانه» شاملو رو ده بار گذاشتن و گفتن باید بهش گوش بدم و علی ازم قول گرفت که برم بلافاصله Fight Club دیوید فینچر رو دوباره ببینم. این هم در آستانه...
-
تک خوانی دوصدایی - مصاحبه خولیان ریوس با اکتاویو پاز ت:میرعباسی
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 08:20
مصاحبه ی خولیان ریوس است با اکتاویو پاز (شاعر شخصی شده ی من). نویسنده ای منتقد با نویسنده ای منتقد. خواندن کتاب سخت است اگر به خواهی همه ی مهماتش را دریابی. نام دهها نویسنده (عمدتا اسپانیولی نویس) در مصاحبه مطرح می شوند که نام بسیاریشان را نشنیده ام. باید ید طولایی در تاریخ ادبیات اسپانیولی داشته باشی تا بتوانی به...
-
زندگی نو - اورهان پاموک - ت: ارسلان فصیحی
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 08:41
« باورم نمی شوذ که نویسنده ی این کتاب نوبل ادبیات برده باشد. و از این بدتر باورم نمی شود که از دلایل بردنش این کتاب بوده باشد. امیدوار بودم که شاهکاری دیگر باعث این موضوع شده باشد اما ظاهرا این کتاب از بهترین هایش است. کتاب که دو روایت را در خود دارد (1- نبرد سنت و مدرنیته، 2- تحول عشق) بسیار طولانی تر از پیغامی است...
-
نگفتمت...؟ - مولانا و شاملو
شنبه 19 آذرماه سال 1390 15:24
-
اراده به دانستن - میشل فوکو - ت: سرخوش و جهاندیده
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1390 07:11
فوکو فیلسوف است، فعال سیاسی است، تاریخ شناس تفکر است و هزار چیز دیگر که باید درباره اش بخوانم. اما این کتابش. کتاب، کتاب یک بار خواندن نیست. باید همان یکبارش هم چندبار بخوانیش و بعد آخرش که رسیدی ببینی چگونه باید دوباره بخوانیش. کتاب فلسفه است، فوکو سخت نویس است، نثر فرانسه خودش سخت است، کتاب از انگلیسی ترجمه شده است،...
-
استیصال روشنفکر ایرانی
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 07:19
کشور ایران و مردمانش در این گاه بی گاه شده دوران بسیار سخت و دردناکی را می گذرانند. دوره ای که پوسیدگی از درون را به همت موریانگانی که حکمرانی خود را به دستشان داده اند تجربه می کنند و در همان حال مدام از ترس ضربت شمشیر بیگانگان بر خویش می لرزند. شاید روزگارانی شبیه این در تاریخ این مرز و بوم آمده باشند و رقته باشند...
-
آخرین تابستان کلینگزور (سه داستان از هرمان هسه ) - ت. قاسم کبیری
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 00:12
کتاب شامل سه داستان نه چندان کوتاه از هسه است. اول بگویم که هسه خواندن سخت است. هسه ترجمه کردن هم سخت است. هسه در نوشته هایش دو خصلت دارد یکی تصویرگری ظریف اوست خصوصا درباره ی طبیعت که مرا به شک انداخت که حضرتشان نقاش هم بوده اند و الان که ویکی را چک کردم دیدم که بوده اند. دومش علاقه ی او به روانکاوی خصوصا از نوع...
-
تغییر
جمعه 11 آذرماه سال 1390 05:57
چقد خوب بود اتوبوس سوار شدن ...
-
اتفاق
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 05:22
چرا همه چی اینجوریه؟ همینو کم داشتم ... خسته م ... چیزای بد همیشه با هم تو زندگی من اتفاق میفتن ... اگرچه ترجیح می دم فکر کنم بی ماشینی خیلی خوبه.... مثلا میشه اتوبوس سوار شد و کلی آدم اتوبوس سوار رو دید.... همونطور که بهت گفته بودم دوست دارم.... ولی ساسکاتون چی ... برنامه ی کوه رفتن هم به هم خورد ... ولی مطمئنم میشه...
-
چه خوبه!
دوشنبه 7 آذرماه سال 1390 04:25
اینجا بارون بود. زیر بارون راه می رفتم و مثل دیوونه ها با خودم بلند بلند تکرار می کردم: چه خوبه! چه خوبه! خوب بود، خیلی خوب بود. ذوق کردم، خیلی ذوق کردم. باور می کنی؟ -------------- من همه ی این زمستون بی رحم رو بی تو چطور تحمل کنم بهار من؟ -------------- چرا هیچکی با من مثنوی نمی خونه؟
-
رنجهای ورتر جوان
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 05:34
حتی از میان ترجمه ی ضعیفی که البته در بخش دوم بهتر می شود گوته ی بزرگ جلوه گر است که با قدرت مرا همراه با قهرمان عاشق و نگون بخت در میان احساسات متضاد می غلتاند. جایی عاشق طبیعت، جایی برایش بی معنی، جایی عاشقی خردمند، جایی دلداده ای مجنون، جایی ستایشگر زندگی و جایی در راه جان ستاندن از خویش. نقدهای گوته به نظام ظبقاتی...
-
جستاری در فرهنگ ایران - مهرداد بهار
جمعه 4 آذرماه سال 1390 09:28
این که بعد از مدتها اینجا از کتاب می نویسم هیچان زده ام کرده. داستان اینکه کتاب را چگونه خریده ام شنیدنی است. اینکه مهرداد بهار پسر ملک الشعراست نمی دانستم البته و از آن مهمتر اینکه برترین اسطوره شناس ایرانی است. آنچه در نوشته های او می خوانم مردی متین و سرد و گرم روزگار کشیده را برایم می گوید که توانایی بزرگی دارد:...
-
من خنگ!
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 06:59
قبلا چیزی از مثنوی خونده بودم اینجا . این رو از شمس باید بهش اضافه می کردم. چرا یادم نمونده بود؟ چرا؟ امّا بندهی خدا را و خاصِّ خدا را چو وقت آید، چه زَهره باشد شیطان را که گِردِ او گردد؟ فریشته هم به حساب گِردِ او بگردد.
-
پیشگویی
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 06:16
این برف ها امسال مرا دفن خواهند کرد کنار آن کلیدی که امشب از جیبم افتاد و زیر برف شبانه گم شد. بهار که آمد، تو که آمدی، آن کلید را که هیچ دری را باز نمی کند خواهی یافت ، اما مرا نه. تا آن موقع دیگر باید از شرم آفتاب آب شده باشم، رفته باشم زیر زمین.... شاید شرابی کهنه شده باشم در ضیافت مرده خواری مورچگان در گور کودکان...
-
این منم؟
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 17:58
-
باز
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 08:07
من بازخواهم نوشت ...
-
صبور؟ - نوشته های کافی شاپی
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 04:37
به مو گفتی صبوری کن، صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد پازل کامل کردن اگه مزیتی داشته باشه اینه که - دقیقت می کنه و ریزبین. باید به تفاوت های جزیی رنگها و تک تک اتفاقاتی که تو تصویر می افته دقت کنی تا بتونی تکه ی درست رو پیدا کنی. - عادت میده از سعی و خطا نترسی. قطعه ی اشتباه رو استفاده کنی و خجالت نکشی وقتی بفهمی....
-
وسایل - نوشته های کافی شاپی
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 00:58
وسایلم اومدن. حوصله ی باز کردنشون رو ندارم. بیشتر وقتم به این می گذره که پازلی رو که خریدم کامل کنم. باید بشینم یه کم کارای عقب افتاده م رو ردیف کنم. کی ؟ نمی دونم...
-
تصمیم کبری - نوشته های کافی شاپی
شنبه 21 آبانماه سال 1390 00:05
این زندگی دوگانه ی اجباری (که مدتها انتظارش رو می کشیدم) با مرز کشی بین زندگی کاری و زندگی شخصی شاید داره خدمت بزرگی بهم می کنه. اینکه بدون دغدغه بتونم رو توسعه ی ابعاد شخصیتی خودم وقت کافی بزارم. این روزهای تعطیل یا زمانی که اوضاع یه کم مرتبتر بشه شب ها شاید بتونن کمک کنن کاری رو بکنم که مدتها دلم خواسته ولی از بس با...