-
سانجیو، وطن و مولانا
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 19:46
سانجیو دوست هندوی من واسم ایمیل زده از هند. سانجیو هم آفیسی من بود که تصمیم گرفت برگرده هند. همون موقع (و الان هم تو جواب ایمیلش) بهش گفتم که رفتنش کلی چیز یادم داد. به هر حال آخر ایمیلش این شعر رو از مولانا گذاشته بود: Your homeland was the heavens, but you thought That you belonged here, in the world of dust. In the...
-
از برت دامن کشان رفتم که رفتم ای نامهربان - مرضیه
چهارشنبه 28 دیماه سال 1390 07:08
میشه هزار بار گوشش داد ...
-
آلکاتراز
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 08:26
خبر اینکه آلکاتراز شروع شده و حداقل 5-6 سالی سرکارمون خواهد گذاشت. چی مهمش کرده؟ اینکه کار جی جی آبرامزه کارگردان لاست با چند تا بازیگر از لاست. الان دارم می بینم. دو قسمت اول و دوم یه جا!
-
سنگ خورشید (10)
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 04:21
اتاقهایی متحرک در شهرهایی فروریزنده، اتاق ها و خیابان ها، نامهایی زخم وار، اتاق ها با پنجره هایی که به اتاق های دیگر با همان کاغذ دیواری رنگ رفته باز می شوند، آنجا که مردی با لباس راحتی خبرها را می خواند یا زنی اطو می کشد؛ اتاقی آفتابی که یگانه مهمانش شاخه های هلوست؛ و اتاق دیگری که همیشه در مهتابیش باران می بارد با...
-
دعا
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 03:28
من دلم واسه دعا تنگ شده... ولی اول از همه باید این دعا رو از زبون اون بهترین بگم: اللهم تغفر الذنوب التی تحبس الدعاء... اما این رو حافظ واسم خوند، لحنش آشنا نیست؟ ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی رنج ما را که توان برد به یک...
-
دیروز در ساسکاتون
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 02:03
ماشین رو بردم ساسکاتون، حکایتی بود این ماجرای چند ماهه... خیلی کمتر از اون چیزی که فکر می کردم واسم سخت بود... امیدوارم بزودی بره و موضوعش جمع شه کلا... ----- دیشب با علی و آرش رفتم بیرون. دلم واسه آرش خیلی سوخت. از 7 سالگی مجبور شده از ایران بیاد اینجا، زن کانادایی گرفته و ... می خواد مثنوی بخونه... خودش رو dark skin...
-
تغییر
شنبه 24 دیماه سال 1390 05:32
حس یه تغییر رو دارم، یه تغییر بزرگ ...تو این یه ماهه کلی عوض شد، کلی کسی دیگه، کلی کسی دیگه ...
-
امشب
جمعه 23 دیماه سال 1390 08:52
... من خیلی بهترم ... خدای من چقدر مهربونه ...
-
امروز
جمعه 23 دیماه سال 1390 04:59
... روز خوبی نبود ....
-
مرد
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 21:19
مدام باران می آید،در تمام این مدت صبح تا حالا از همان روی صندلی با دقت زیادی تمام حرکاتش را دنبال می کند، چشمان ثابت و بی تغییرش به آرامی همراه او می چرخد تا چیزی از حرکاتش را از دست نداده باشد. گاهی دستانش را به هم می مالد و بعد هاشان می کند تا کرختیشان را کم کند. مینا هیچ توجهی به او نمی کند. هر دو ساعتی سرش را از...
-
سنگ خورشید (9)
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 20:29
مادرید 1973، در بازارچه ی فرشته، زنان می دوزند و همراه کودکانشان آواز می خوانند، آنگاه: شیون آژیرها، و جیغ ها، خانه های به زانو در آمده در غبار خویش، برج های ترک خورده، پنجره های از قاب برجهیده، و طوفان موتورها، سکون: هر دو برهنه شدند و مشغول عشقبازی، به پاسداشت سهممان از جاودانگی، به نگاهبانی بهرمان از زمان و بهشت،...
-
انتری که لوطیش مرده بود - صادق چوبک
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 08:57
ابن را که بخوانی می بینی چرا چوبک را هم ردیف هدایت می دانند. داستان نویس بزرگی است. تصویرگریش بی نظیر است. ساده است و صمیمی. عمیق است و دردناک. تصویرگر تیرگی و درد است.میمون و مرغ و سگ و گربه و موش و اسب و گرگ و کفتر و ... همه توی این داستان ها کنار انسانند تا دردی را تصویر کنند که درد مشترک زندگی است. درد تنهایی،...
-
باز هم نگفتمت ...
پنجشنبه 15 دیماه سال 1390 07:56
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟ وگر به خشم روی صدهزارسال ز من به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟ نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپردهء رضات منم؟ نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم؟ نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟ نگفتمت...
-
نگفتمت ؟
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 19:26
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟ وگر به خشم روی صدهزارسال ز من به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟ نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقشبند سراپردهء رضات منم؟ نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم؟ نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟ نگفتمت...
-
این روزها ...
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 10:56
این روزها ظرف پر آبیم که به تلنگری سرریز می کنه ....
-
انسانم آرزوست
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 07:48
حس می کنم این دو هفته ی اخیر یهویی یه چیز بزرگی تو من تغییر کرده... من دارم کسی دیگه میشم؟ حس خوبی دارم... کسی بهتر شاید ...؟ نمی دونم... حس می کنم یه حرکت پست مدرنه ... یه بازگشت در آینده ... من انسانم ... انسان... می فهمی؟ کار سختیه عزیز... می دونی که ... ولی من انسانم ... من از همه ی این جاها گذشتم که انسان باشم و...
-
پنجره
یکشنبه 11 دیماه سال 1390 07:03
انگار که اندکی از پنجره ای باز شده باشد و نور کمرنگی به داخل بتابد و مرا که از تاریکی به تنگ آمده ام هیجانزده کند. فقط این نیست نسیم ملایمی از لای پنجره می وزد و روحم را تازه می کند. همراه این شوق و هیجان هراسی نهفته هم هست. ترس از اینکه دوباره پنجره بسته شود بر روحم چنگ می زند.
-
کفتر
پنجشنبه 8 دیماه سال 1390 02:22
حس می کنم این جفت کفتری که تو بالکنن مقدسن ... مثل تو ...
-
دنیای خدا
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 18:27
سال گذشته واسه من سال تغییر و گذار بوده از خیلی نظرها. اما این دوره این روزها، دوره ایه که دوست دارم اسمش رو بزارم نقطه ی عطف. حس می کنم الان همه چی طوری پیش رفته که من وارد یه دنیای جدید بشم. دنیایی که باید لیاقتش رو داشته باشم که واردش بشم: دنیای خدا. این قسمت از زندگی رو اسمش رو بزارم پست مدرن. نمی دونم این دوره...
-
در آستانه - شاملو
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 05:18
دیروز علی و حمید با داد و بیداد و به شکل وحشتناکی به گرایش های روزافزونی نیهیلیستی من حمله کردن و گفتن که باید یه جنگجو باشم. علی من رو از ارتباط با شایان نهی کرد و بعد «در آستانه» شاملو رو ده بار گذاشتن و گفتن باید بهش گوش بدم و علی ازم قول گرفت که برم بلافاصله Fight Club دیوید فینچر رو دوباره ببینم. این هم در آستانه...
-
تک خوانی دوصدایی - مصاحبه خولیان ریوس با اکتاویو پاز ت:میرعباسی
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 08:20
مصاحبه ی خولیان ریوس است با اکتاویو پاز (شاعر شخصی شده ی من). نویسنده ای منتقد با نویسنده ای منتقد. خواندن کتاب سخت است اگر به خواهی همه ی مهماتش را دریابی. نام دهها نویسنده (عمدتا اسپانیولی نویس) در مصاحبه مطرح می شوند که نام بسیاریشان را نشنیده ام. باید ید طولایی در تاریخ ادبیات اسپانیولی داشته باشی تا بتوانی به...
-
زندگی نو - اورهان پاموک - ت: ارسلان فصیحی
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 08:41
« باورم نمی شوذ که نویسنده ی این کتاب نوبل ادبیات برده باشد. و از این بدتر باورم نمی شود که از دلایل بردنش این کتاب بوده باشد. امیدوار بودم که شاهکاری دیگر باعث این موضوع شده باشد اما ظاهرا این کتاب از بهترین هایش است. کتاب که دو روایت را در خود دارد (1- نبرد سنت و مدرنیته، 2- تحول عشق) بسیار طولانی تر از پیغامی است...
-
نگفتمت...؟ - مولانا و شاملو
شنبه 19 آذرماه سال 1390 15:24
-
اراده به دانستن - میشل فوکو - ت: سرخوش و جهاندیده
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1390 07:11
فوکو فیلسوف است، فعال سیاسی است، تاریخ شناس تفکر است و هزار چیز دیگر که باید درباره اش بخوانم. اما این کتابش. کتاب، کتاب یک بار خواندن نیست. باید همان یکبارش هم چندبار بخوانیش و بعد آخرش که رسیدی ببینی چگونه باید دوباره بخوانیش. کتاب فلسفه است، فوکو سخت نویس است، نثر فرانسه خودش سخت است، کتاب از انگلیسی ترجمه شده است،...
-
استیصال روشنفکر ایرانی
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 07:19
کشور ایران و مردمانش در این گاه بی گاه شده دوران بسیار سخت و دردناکی را می گذرانند. دوره ای که پوسیدگی از درون را به همت موریانگانی که حکمرانی خود را به دستشان داده اند تجربه می کنند و در همان حال مدام از ترس ضربت شمشیر بیگانگان بر خویش می لرزند. شاید روزگارانی شبیه این در تاریخ این مرز و بوم آمده باشند و رقته باشند...
-
آخرین تابستان کلینگزور (سه داستان از هرمان هسه ) - ت. قاسم کبیری
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 00:12
کتاب شامل سه داستان نه چندان کوتاه از هسه است. اول بگویم که هسه خواندن سخت است. هسه ترجمه کردن هم سخت است. هسه در نوشته هایش دو خصلت دارد یکی تصویرگری ظریف اوست خصوصا درباره ی طبیعت که مرا به شک انداخت که حضرتشان نقاش هم بوده اند و الان که ویکی را چک کردم دیدم که بوده اند. دومش علاقه ی او به روانکاوی خصوصا از نوع...
-
تغییر
جمعه 11 آذرماه سال 1390 05:57
چقد خوب بود اتوبوس سوار شدن ...
-
اتفاق
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 05:22
چرا همه چی اینجوریه؟ همینو کم داشتم ... خسته م ... چیزای بد همیشه با هم تو زندگی من اتفاق میفتن ... اگرچه ترجیح می دم فکر کنم بی ماشینی خیلی خوبه.... مثلا میشه اتوبوس سوار شد و کلی آدم اتوبوس سوار رو دید.... همونطور که بهت گفته بودم دوست دارم.... ولی ساسکاتون چی ... برنامه ی کوه رفتن هم به هم خورد ... ولی مطمئنم میشه...
-
چه خوبه!
دوشنبه 7 آذرماه سال 1390 04:25
اینجا بارون بود. زیر بارون راه می رفتم و مثل دیوونه ها با خودم بلند بلند تکرار می کردم: چه خوبه! چه خوبه! خوب بود، خیلی خوب بود. ذوق کردم، خیلی ذوق کردم. باور می کنی؟ -------------- من همه ی این زمستون بی رحم رو بی تو چطور تحمل کنم بهار من؟ -------------- چرا هیچکی با من مثنوی نمی خونه؟
-
رنجهای ورتر جوان
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 05:34
حتی از میان ترجمه ی ضعیفی که البته در بخش دوم بهتر می شود گوته ی بزرگ جلوه گر است که با قدرت مرا همراه با قهرمان عاشق و نگون بخت در میان احساسات متضاد می غلتاند. جایی عاشق طبیعت، جایی برایش بی معنی، جایی عاشقی خردمند، جایی دلداده ای مجنون، جایی ستایشگر زندگی و جایی در راه جان ستاندن از خویش. نقدهای گوته به نظام ظبقاتی...