-
ذهن ساکن - نوشته های کافی شاپی
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:51
بد است که ننویسم. بد است... دلم باد تندی را می خواهد که بندها را از پای ذهنم ببرم و بسپرم به دستش که ببرد آنجایی که من نمی دانم و شاید خودش هم نداند، جایی که تو هستی و من نیستم، بگرداندش و بگرداندش و بگرداندش تا سرگیجه بگیرد ... ---------- این روزها صبح ها می روم سر کار، مثل بچه باهوش ها می نشینم جلوی کامپیوتر و سعی...
-
نوشته های کافی شاپ
دوشنبه 16 آبانماه سال 1390 04:40
سخت است وقتی بخواهی روزهایت را بگذرانی. وقتی مثل خر توی گل مانده باشند و مجبور باشی بکشیشان یا هلشان بدهی تا بگذرند. روزهای بی تو روزهای بی خودمند. روزهای سختی هستند که نباید باشند. چرا هستند؟ چرا؟ ---- بلندبالاست و میانسال و تنها. با لباس مشکی مرتبش می آید و می پرسد می تواند روی صندلی روبرویم بنشیند. می گویم حتما و...
-
این روزا
شنبه 14 آبانماه سال 1390 22:38
این روزا انگار که یه زندگی دیگه شروع شده باشه. زندگی ای که بهش عادت نداری و مطمئن هم نیستی هیچ وقت بهش عادت کنی. اینکه صبح سر ساعت پاشی بری سر کار و بعد هم سر ساعت برگردی. فقط هم کار کنی و سعی کنی با اینترنت کار شخصی نکنی. ندونی با یه ساعت ناهارت چیکار کنی و باز هم کار کنی. روزای تعطیل رو مجبور باشی تو خونه بمونی و...
-
محک
دوشنبه 9 آبانماه سال 1390 05:04
خبر خوب اینکه نشستم Second Cup و مثنوی می خونم. خبر از این بهتر؟ بعد از این هم مدت... این واسم خیلی خیلی جالب بود: زر قلب و زر نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار هر کرا در جان خدا بنهد محک / هر یقین را باز داند او ز شک در دهان زنده خاشاکی جهد / آنگه آرامد که بیرونش نهد در هزاران لقمه یک خاشاک خرد / چون درآمد حس...
-
استراحت
یکشنبه 8 آبانماه سال 1390 03:21
بعد از ماه ها حس می کنم امروز رو استراحت کردم البته تو هتل! خیلی خسته بودم، خیلی. باید این دو روز رو غنیمت بشمرم چون معلوم نیست بعدش چی میشه! امروز ساعتها صرف این شد که لپ تاپم رو که پر از آت و آشغال شده بود تمیز کنم تا بیچاره یه نفسی بکشه. امشب هم باید بشینم این آیفن رو که خیلی وقته کاری به کارش نداشتم آپدیت کنم....
-
غربت
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1390 05:44
زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی داد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. هر کجا هستم، باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟
-
مرا عاشقی شیدا تو کردی ...
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 13:47
-
نوشتن
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 13:05
چقدر دلم می خواد بنویسم ولی ....
-
تلخ
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 13:46
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید
-
من و تو و باران
شنبه 2 مهرماه سال 1390 06:37
من باشم و تو باشی و باران ، چه دیدنیست بی چتر، حسّ پرسه زدنها نگفتنیست پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسههاست با تو، صدای بارش باران شنیدنیست ابری و چکّه می کنی و مست میشوم طعم لبان خیس تو حالا چشیدنیست خیسم، شبیه قطرهی باران، شبیه تو تصویر خیس قطرهی باران کشیدنیست این جاده با تو تا همه جا مزّه میدهد این راه...
-
وصف حال
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 13:42
مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست؟ جگر پردرد و دل پر خونم ای دوست. انگار که آنگونه که در آزتک، قلبی پرتپش را برون کشیده باشند تا به ایزدی آزمند هدیه کنند و حال به شماره افتادن ضربانش را نظاره کنند: اینو نصف شب از خواب پریدم و نوشتم... ...
-
چرا؟
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 07:28
چرا؟
-
آه
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1390 22:43
آه
-
مهمانخانه
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1390 17:32
هست مهمانخانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که همکنون بازپرد در عدم هرچه آید از جهان غیب پوش در دلت ضیف است او را دار خوش این شعر مثنوی رو شاید خونده بودم ولی راستش یک صدم تاثیری رو روم نذاشته بود که ترجمه ای که Coleman ازش کرده روم گذاشت. این ترجمه رو یکی از اعضای گروه شمس بهم...
-
Imagine - Originally by Jone Lennon - by Imanuel
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 19:53
-
رن
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:40
باز هم بی رنگی، رنگهایت همه زیر این خورشید بی خواب بخار شده اند و خدا می داند اکنون به کدام مزرعه ی تشنه می بارند، تنت بوی هیچ می دهد و چهره ات زیر این عینک آفتابی بزرگ تبدیل به نقطه ی سیاهی شده که روی "خستگی" نشسته است.
-
توهم
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:40
باز هم بی رنگی، رنگهایت همه زیر این خورشید بی مجال بخار شده اند و خدا می داند اکنون در خواب کدام تشنه ای می بارند، تنت بوی هیچ می دهد و چهره ات زیر این عینک آفتابی بزرگ تبدیل به نقطه ی سیاهی شده که بر بام "خستگی" نشسته است.
-
دلم عجیب گرفته است.
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:14
«دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. تمام راه را به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه درد های عجیبی! و اسب، یادت هست، سپید بود و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد. و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه. و بعد، تونل ها. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز،...
-
ترس
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 21:41
دیربازی است توانی نمانده، بیهوده مانده ام، کابوس وسیعی سرخوشی نداشته زندگی ام را از من باز ستانده است، ترس از جاودانگی ذهن بی تابی که گوشه های هراس انگیز زندگی را به دنبال تو می کاود، ترس از التهاب سراسیمه ای که به فراست ذاتیم دریافته ام که پایانی نخواهد داشت، ترس از نیامدن مرگی که این وحشتهای سیاه بی دلیل را بزداید....
-
توان
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 23:11
الم اقل لک انک لن تستطیع معی صبرا؟
-
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 23:02
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه...
-
نغز
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1390 22:06
امروز داشتم نگاه می کردم به نوشته هایی که تو این مدت سال گذشته انقده واسم جالب بودم که چسبوندمشون به دیوار دفتر کارم: The eyes of others our prisons, their thoughts our cages by Virginia Wolf در بیابان باید بودن گاهی، چیش شمشیر گاهی، در زمستان سفرها گاهی از شمس The illitrates of 21st century will not be those who...
-
دوست داشتن آسان است.
شنبه 12 شهریورماه سال 1390 09:34
تو یه رستوران تو این شهر-روستای زیبا و کوچولو (Coleman) نشستم و دارم گزارش های بچه ها رو تصحیح می کنم. پیرمرده و زنش نشستن اون میز کناری و از همون اولش سعی داره سر صحبت رو باز کنه. من با جوابهای کوتاه سعی می کنم به کارم برسم اما ول کن نیست. مشخصه دوست داره با کسی حرف بزنه و من هم مطمئنن نمی تونم به همچین کسی بگم نه!...
-
عید
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 22:04
عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد
-
وقتی تو می نویسی ...
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1390 07:08
الان سحرگاه 28 ماه رمضونه. پنجرۀ اتاقم بازه و صدای دل انگیز بارون میاد. از دیشب تقریباً یکسره داره میاد. اونم خیلی زیاد. می رم کنار پنجره و هوا رو که هنوز تاریک تاریکه بو می کشم. اگه بدونی چه هوای مطبوعیه شهریور و این هوا؟ ...حالا دیگه بارون خیلی تند شده. یاد آهنگ بارون شجریان می افتم ببار ای بارون ببار با دلُم گریه...
-
3
جمعه 4 شهریورماه سال 1390 23:15
- نتیجه این شد که با تصمیم مجمع تهران موافق شدن. اولش با دو کاندید مشکل داشتن و نظرشون این بود که اینجوری رای می شکنه ولی نهایتا این استدلال رو که با معرفی دو کاندید میشه بهره برداری سیاسی حداکثری رو واسه جلوگیری از تکروی اصولگراها کرد قبول کردن. واقعیت امر اینه که تقریبا یه تردیدی تو همه ی دوستان حتی اینجا تو تهران...
-
اگه یه روز - فرامرز و دایوش
جمعه 4 شهریورماه سال 1390 22:40
-
2
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 21:59
زنگ تلفن فقط توجه محسن را جلب می کند که با طمانینه گوشی بی سیم را از کنارش بر می دارد، به شماره تلفنی که رویش افتاده نگاه می کند و لبحندی می زند. مردی از آن سر پشت شر هم الو الو می گوید. - صدات رو دارم عزیز. سلام علیکم. - سلام علیکم و رحمه الله. خیلی ارادت داریم جناب دکتر بزرگ. حالا مینا سرش را بر می گرداند و نگاه می...
-
جستجویی در دلم انداختی
پنجشنبه 27 مردادماه سال 1390 06:12
شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کُند بود یافت نور از نرگس جادوی تو جستجویی در دلم انداختی تا ز جستجو روم در جوی تو خاک را هایو هویی کی بُدی گر نبودی جذبه های هوی تو
-
این روزها من چقدر دل نازکم.
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 22:30
کمترین لطافتی، حتی اگر چند ثانیه ای زخمه ای بر چنگی باشد، بس است تا سد نازکی را که این روزهای بی گاه شده بر اشک-راهه ی چشمان خسته ام ساخته اند بدرد تا ترک های صورت عطشناکم قطره قطره های ذهن خسته ام را تا انتهای قلب گداخته ام ببلعند. و در این میان مولانا بر آن است تا این سد کاغذین را وحشیانه از هم بدراند.