-
جستاری در فرهنگ ایران - مهرداد بهار
جمعه 4 آذرماه سال 1390 09:28
این که بعد از مدتها اینجا از کتاب می نویسم هیچان زده ام کرده. داستان اینکه کتاب را چگونه خریده ام شنیدنی است. اینکه مهرداد بهار پسر ملک الشعراست نمی دانستم البته و از آن مهمتر اینکه برترین اسطوره شناس ایرانی است. آنچه در نوشته های او می خوانم مردی متین و سرد و گرم روزگار کشیده را برایم می گوید که توانایی بزرگی دارد:...
-
من خنگ!
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 06:59
قبلا چیزی از مثنوی خونده بودم اینجا . این رو از شمس باید بهش اضافه می کردم. چرا یادم نمونده بود؟ چرا؟ امّا بندهی خدا را و خاصِّ خدا را چو وقت آید، چه زَهره باشد شیطان را که گِردِ او گردد؟ فریشته هم به حساب گِردِ او بگردد.
-
پیشگویی
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 06:16
این برف ها امسال مرا دفن خواهند کرد کنار آن کلیدی که امشب از جیبم افتاد و زیر برف شبانه گم شد. بهار که آمد، تو که آمدی، آن کلید را که هیچ دری را باز نمی کند خواهی یافت ، اما مرا نه. تا آن موقع دیگر باید از شرم آفتاب آب شده باشم، رفته باشم زیر زمین.... شاید شرابی کهنه شده باشم در ضیافت مرده خواری مورچگان در گور کودکان...
-
این منم؟
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 17:58
-
باز
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 08:07
من بازخواهم نوشت ...
-
صبور؟ - نوشته های کافی شاپی
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 04:37
به مو گفتی صبوری کن، صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد پازل کامل کردن اگه مزیتی داشته باشه اینه که - دقیقت می کنه و ریزبین. باید به تفاوت های جزیی رنگها و تک تک اتفاقاتی که تو تصویر می افته دقت کنی تا بتونی تکه ی درست رو پیدا کنی. - عادت میده از سعی و خطا نترسی. قطعه ی اشتباه رو استفاده کنی و خجالت نکشی وقتی بفهمی....
-
وسایل - نوشته های کافی شاپی
یکشنبه 22 آبانماه سال 1390 00:58
وسایلم اومدن. حوصله ی باز کردنشون رو ندارم. بیشتر وقتم به این می گذره که پازلی رو که خریدم کامل کنم. باید بشینم یه کم کارای عقب افتاده م رو ردیف کنم. کی ؟ نمی دونم...
-
تصمیم کبری - نوشته های کافی شاپی
شنبه 21 آبانماه سال 1390 00:05
این زندگی دوگانه ی اجباری (که مدتها انتظارش رو می کشیدم) با مرز کشی بین زندگی کاری و زندگی شخصی شاید داره خدمت بزرگی بهم می کنه. اینکه بدون دغدغه بتونم رو توسعه ی ابعاد شخصیتی خودم وقت کافی بزارم. این روزهای تعطیل یا زمانی که اوضاع یه کم مرتبتر بشه شب ها شاید بتونن کمک کنن کاری رو بکنم که مدتها دلم خواسته ولی از بس با...
-
ذهن ساکن - نوشته های کافی شاپی
جمعه 20 آبانماه سال 1390 21:51
بد است که ننویسم. بد است... دلم باد تندی را می خواهد که بندها را از پای ذهنم ببرم و بسپرم به دستش که ببرد آنجایی که من نمی دانم و شاید خودش هم نداند، جایی که تو هستی و من نیستم، بگرداندش و بگرداندش و بگرداندش تا سرگیجه بگیرد ... ---------- این روزها صبح ها می روم سر کار، مثل بچه باهوش ها می نشینم جلوی کامپیوتر و سعی...
-
نوشته های کافی شاپ
دوشنبه 16 آبانماه سال 1390 04:40
سخت است وقتی بخواهی روزهایت را بگذرانی. وقتی مثل خر توی گل مانده باشند و مجبور باشی بکشیشان یا هلشان بدهی تا بگذرند. روزهای بی تو روزهای بی خودمند. روزهای سختی هستند که نباید باشند. چرا هستند؟ چرا؟ ---- بلندبالاست و میانسال و تنها. با لباس مشکی مرتبش می آید و می پرسد می تواند روی صندلی روبرویم بنشیند. می گویم حتما و...
-
این روزا
شنبه 14 آبانماه سال 1390 22:38
این روزا انگار که یه زندگی دیگه شروع شده باشه. زندگی ای که بهش عادت نداری و مطمئن هم نیستی هیچ وقت بهش عادت کنی. اینکه صبح سر ساعت پاشی بری سر کار و بعد هم سر ساعت برگردی. فقط هم کار کنی و سعی کنی با اینترنت کار شخصی نکنی. ندونی با یه ساعت ناهارت چیکار کنی و باز هم کار کنی. روزای تعطیل رو مجبور باشی تو خونه بمونی و...
-
محک
دوشنبه 9 آبانماه سال 1390 05:04
خبر خوب اینکه نشستم Second Cup و مثنوی می خونم. خبر از این بهتر؟ بعد از این هم مدت... این واسم خیلی خیلی جالب بود: زر قلب و زر نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار هر کرا در جان خدا بنهد محک / هر یقین را باز داند او ز شک در دهان زنده خاشاکی جهد / آنگه آرامد که بیرونش نهد در هزاران لقمه یک خاشاک خرد / چون درآمد حس...
-
استراحت
یکشنبه 8 آبانماه سال 1390 03:21
بعد از ماه ها حس می کنم امروز رو استراحت کردم البته تو هتل! خیلی خسته بودم، خیلی. باید این دو روز رو غنیمت بشمرم چون معلوم نیست بعدش چی میشه! امروز ساعتها صرف این شد که لپ تاپم رو که پر از آت و آشغال شده بود تمیز کنم تا بیچاره یه نفسی بکشه. امشب هم باید بشینم این آیفن رو که خیلی وقته کاری به کارش نداشتم آپدیت کنم....
-
غربت
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1390 05:44
زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی داد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. هر کجا هستم، باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟
-
مرا عاشقی شیدا تو کردی ...
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 13:47
-
نوشتن
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 13:05
چقدر دلم می خواد بنویسم ولی ....
-
تلخ
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 13:46
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید
-
من و تو و باران
شنبه 2 مهرماه سال 1390 06:37
من باشم و تو باشی و باران ، چه دیدنیست بی چتر، حسّ پرسه زدنها نگفتنیست پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسههاست با تو، صدای بارش باران شنیدنیست ابری و چکّه می کنی و مست میشوم طعم لبان خیس تو حالا چشیدنیست خیسم، شبیه قطرهی باران، شبیه تو تصویر خیس قطرهی باران کشیدنیست این جاده با تو تا همه جا مزّه میدهد این راه...
-
وصف حال
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 13:42
مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست؟ جگر پردرد و دل پر خونم ای دوست. انگار که آنگونه که در آزتک، قلبی پرتپش را برون کشیده باشند تا به ایزدی آزمند هدیه کنند و حال به شماره افتادن ضربانش را نظاره کنند: اینو نصف شب از خواب پریدم و نوشتم... ...
-
چرا؟
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 07:28
چرا؟
-
آه
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1390 22:43
آه
-
مهمانخانه
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1390 17:32
هست مهمانخانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که همکنون بازپرد در عدم هرچه آید از جهان غیب پوش در دلت ضیف است او را دار خوش این شعر مثنوی رو شاید خونده بودم ولی راستش یک صدم تاثیری رو روم نذاشته بود که ترجمه ای که Coleman ازش کرده روم گذاشت. این ترجمه رو یکی از اعضای گروه شمس بهم...
-
Imagine - Originally by Jone Lennon - by Imanuel
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 19:53
-
رن
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:40
باز هم بی رنگی، رنگهایت همه زیر این خورشید بی خواب بخار شده اند و خدا می داند اکنون به کدام مزرعه ی تشنه می بارند، تنت بوی هیچ می دهد و چهره ات زیر این عینک آفتابی بزرگ تبدیل به نقطه ی سیاهی شده که روی "خستگی" نشسته است.
-
توهم
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:40
باز هم بی رنگی، رنگهایت همه زیر این خورشید بی مجال بخار شده اند و خدا می داند اکنون در خواب کدام تشنه ای می بارند، تنت بوی هیچ می دهد و چهره ات زیر این عینک آفتابی بزرگ تبدیل به نقطه ی سیاهی شده که بر بام "خستگی" نشسته است.
-
دلم عجیب گرفته است.
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 03:14
«دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. تمام راه را به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه درد های عجیبی! و اسب، یادت هست، سپید بود و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد. و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه. و بعد، تونل ها. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز،...
-
ترس
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 21:41
دیربازی است توانی نمانده، بیهوده مانده ام، کابوس وسیعی سرخوشی نداشته زندگی ام را از من باز ستانده است، ترس از جاودانگی ذهن بی تابی که گوشه های هراس انگیز زندگی را به دنبال تو می کاود، ترس از التهاب سراسیمه ای که به فراست ذاتیم دریافته ام که پایانی نخواهد داشت، ترس از نیامدن مرگی که این وحشتهای سیاه بی دلیل را بزداید....
-
توان
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 23:11
الم اقل لک انک لن تستطیع معی صبرا؟
-
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 23:02
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه...
-
نغز
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1390 22:06
امروز داشتم نگاه می کردم به نوشته هایی که تو این مدت سال گذشته انقده واسم جالب بودم که چسبوندمشون به دیوار دفتر کارم: The eyes of others our prisons, their thoughts our cages by Virginia Wolf در بیابان باید بودن گاهی، چیش شمشیر گاهی، در زمستان سفرها گاهی از شمس The illitrates of 21st century will not be those who...