-
تو نیز یادگاری بده
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:46
تو نیز به من چرا یادگاری نمیدهی؟ تو یادگاری میستانی، تو نیز یادگاری بده: وقتی، تو را یاد کنیم.
-
مرگ تو را از دور میبیند، میمیرد.
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:42
در سایهی ظلُّالله در آیی، از جملهی سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفاتِ حق شوی، از حَیِّ قَیّوم آگاهی یابی. مرگ تو را از دور میبیند، میمیرد. حیاتِ الهی یابی. پس، ابتدا، آهسته، تا کسی نشوند!
-
آن فریشته است و بهشتی ..آن شیطان است و دوزخی.
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:23
هر که را خُلق و خوی فراخ دیدی و سخنگشاده و فراخحوصله که دعایِ خیر همهی عالَم کند که از سخنِ او تو را گُشادِ دل حاصل میشود و این عالَم و تنگیِ او بر تو فراموش میشود، نه چنان طبع گُشاده که کُفر گوید که تو بخندی، بل که چنان محض توحید گوید که تو همچو سراجالدّین از برون میاید آبِ چشمت و از درون صدهزار خنده با شدت،...
-
نیازمندی خواهم
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:17
بسیار بزرگان از این سست شدند از من که «او خود در بندِ سیم بوده است.» در بندِ پول نبودهام. در بندِ آن بودهآم که خر از پول بگذرد. ایشان بزرگان بودهآند، شیخان بودهاند. من ایشان را چه کنم؟ من تو را خواهم که چنینی: نیازمندی خواهم، گرسنهیی خواهم، تشنهیی خواهم. آبِ زُلال تشنه جوید، از لطف و کَرَمِ خویش.
-
انصافِ او بین که چون مُنصف شد!
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:06
انصافِ او بین که چون مُنصف شد! با این همه فصل، در رکابِ شیخ میرفت. شاگرد داشت اهل در فنون. او را ملامت کردند جماعتی فضلا. گفت «به آن خدای که خالقِ خلق است که اگر یک مویِ او شما واقف شوید چنان که خدا ما را آگاه کرد، غاشیهی او را از دستِ من درربایید، چنان که منصب را از همدگر در می ربایید و حسد میبرید.»
-
چه فَسردهاند، چه مردودند! چه بیذوقند!
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:00
خدای را بندگانند پنهان. میگفت «از سر تا پایم، همه خدا گرفته است. این بیخبران، این بیذوقان، چه فَسردهاند، چه مردودند! چه بیذوقند! اَنَالحق! سُبحانی! که طاقتِ من دارد، با این گفتار و با این کلام؟ تو کجا خدا میبینی؟» قومی که مقبولِ همهی عالَمند، وَعظها بع ذکرِ ایشان گرم کنند و مَزّه یابند، نه آن که از حالِ ایشان...
-
دل روپوش است.
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 21:54
صاحبِ طبع نمییابد، صاخبِ دل میباید. دل بجوی، نه طبع. چه جایِ دل؟ دل روپوش است. آن صاحب خداست. از غیرت، صاخبدلش میگویند. نه وقتی پرتوِ جلالِ حق میآید، دل خرّم است، وقتی غایب میباشد، برعکس. الّا چندانی چنین شود که دل گرم میشود و میگدازد. چندان که دل بشکند و از میان برخیزد - خدای مانَد.
-
در پایش بمیر!
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 20:50
هرچند میخورند، هُشیارتر میشوند، میخورند، مست میشوند اینها، مستان هُشیارتر، در پایش بمیر!
-
آنقدر سایه مانده بود.
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 20:44
آنقدر سایه مانده بود. سایهاش را به عرش بردند، یعنی «دیوانه است.» با او سرپنجه چون توان زد؟ اژدهای هفتسر آن سایهی هستی اوست.
-
چاوشی - اخوان ثالث
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 23:27
-
انکار
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 05:21
آنگاه عیسی بدیشان گفت «همهُ شما دربارۀ من لغزش می خورید.» .... پط رس در جواب وی گفت «هر گاه همه دربارۀ تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» عیسی به وی گفت «هر آینه به تو می گویم که در همین شب قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پطرس به وی گفت «هر گاه مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم،» و سایر...
-
الّا از بناگوش رها کنی، زخم کند.
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:34
زهِ کمان که از دهان رها کنی، چه عمل کند؟ الّا از بناگوش رها کنی، زخم کند. پس سخن که از دهان آید، هیچ نبود، الّا از عمل و مغامله. عقلِ این جهانی را سخنش از دهان آید. عقلِ آن جهان را سخن - که از تیر است - از میانِ جان آید.
-
غمِ مرا کِی طاقت دارند؟
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:26
من قُوَّتِ آن دارم که غمِ خود را نگذارم که به ایشان برود - که اگر برود، طاقت ندارند، هلاک شوند. شادیِ مرا طاقت ندارند، غمِ مرا کِی طاقت دارند؟
-
سخن بگو
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:24
وقتی که من میگویم «سخن بگو،» غَرَضِ من آن است که چون آن معنی پلنگ طبعی دارد، بیرون نمیآید. قدرتی دارم در سخن - خواه قدرتش گو، خواه تأییدِ الهی. بعضی حیله می کنیمُ بیرون میآریم، بعضی بیرون نمیآید. چون آن سخن تو بگویی، از آنِ من بیرون آید.
-
ورقِ خود برخوانَد، ورقِ یار برنمیخوانَد
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:19
آن شخصِ نُقصاناندیش ورقِ خود برخوانَد، ورقِ یار برنمیخوانَد. اگر از ورقِ یار یک سطر برخواندی، از اینها هیچ نگویدی. ورقِ خود خوانَد و بس. در آن ورقِ او، همه خطِ کَژمَژِ تاریکِ باطل. با خود تصوّری کرده و توهمّی کرده - چون بُتی خود تراشیده و بنده و درماندهی او شده.
-
از سخن پیشتر آ تا فراخی بینی
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:13
گفتم «عرصهی سخن بس تنگ است. عرصهی معنی فراخ است. از سخن پیشتر آ تا فراخی بینی و عرصه بینی! بنگر که تو دورِ نزدیکی یا نزدیکِ دوری؟»
-
ما دو کس عجب افتادهایم.
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:09
ما دو کس عجب افتادهایم. دیر و دور تا چو ما دو کس به هم افتد. سخت آشکارِ آشکاریم - اولیا آشکارا نبودهاند. و سخت نهانِ نهانیم.
-
Artemis - Gérard de Nerval
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 04:03
La Treizième revient... C'est encor la première; Et c'est toujours la seule, ou c'est le seul moment; Car es-tu reine, ô toi ! la première ou dernière ? Es-tu roi, toi le seul ou le dernier amant ?... Aimez qui vous aima du berceau dans la bière ; Celle que j'aimai seul m'aime encor tendrement : C'est la mort, ou la...
-
خانه پُر است، یک سوزن را راه نیست
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 20:21
آن اندیشه کجا گنجد در خانهی دلم؟ - که خانه پُر است، یک سوزن را راه نیست، تونانباری را آورده است که «اینجا بنه!» کجا نهم؟ جا بنما!
-
به آن نیّت که باز پیش آیند
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 20:18
بعضی پَستر روند، به آن نیّت که باز پیش آیند و از جو بجَهند. اگر به آن نیّت پس میرود نیکوست و اگر به نیّتِ دیگر واپس میرود، خِذلان است.
-
باطن من همه یکرنگیست.
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 20:16
باطن من همه یکرنگیست. اگر ظاهر شود و مرا ولایتی باشد و حُکمی، همه عالَم یکرنگ شدی - شمشیر نماندی، قهر نماندی. ولی سُنَّتُالله نیست که این عالَم چنین باشد.
-
سرِّ خود را با خود گویم.
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 20:13
پُرسَری آمد که «با من سرّی بگو!» گفتم «من با تو سِر نتوانم گفتن. من سِر با آن کس توانم گفتن که او را در او نبینم - خود را در او بینم. سرِّ خود را با خود گویم.
-
دارا و ندار
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 08:49
آزادی شیوا نظرآهاری خبر خوبی بود اما امروز که خبر اخذ وثیقهی ۵۰۰ میلیونی او را دیدم، برایم جالب بود که حالا دیگر هر مبلغی برای آزادی زندانیان سیاسی تعیین شود انگار که پول خورد باشد دست توی جیبشان می کنند و در می آورند و می دهند و آزاد می شوند. بعد که دیدم خانوادهی سارا شورد آمریکایی گفته اند که توان تامین وثیقه را...
-
دربارهی شمسخوانی من
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 04:41
می بینی که شمس محشر کُبراست؟ در گفتن خویش «هیچ آدابی و ترتیبی» نمیجوید؟ لااُبالیای است و یکلاقبایی که آسمان را سر خم نمیکند؟ به آنی پیرهن بر خویش و بر دیگران میدراند و روانهی بازارشان میکند تا عریانی را فریاد کنند؟ دریوزهای که منت بر دهنده مینهد که به افتخار بخششش رسانده است؟ تا آسمان ادعاست، مغرور و سربلند....
-
بادِ سرهنگ آمد
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:37
بادِ سرهنگ آمد، سرکشان را به درگاه میآرَد. سحاب گردون که خُفته باشد بر لبِ دریایی یا بر سرِ کوهها، هیچجا از او قطرهای نچکد. آنجا رسد که فرمان است، ببارد. همچنان که بادِ هوا و شهوات وَزان شود در صُلب، در جنبش آرَد و قطرهی منی به رَحِم رسانَد و از آن تُخم برگهای گوش و شاخهای دست بر بدن مٌستَوی کند.
-
خدا مُریدِ من است
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:33
زینِ توسی ده پانزده روز به خدمتِ شیخ میآمد. به خلوت، چیزها میپرسید. امّا عاقبت برونش کردند. به اندرون، به راهش کردم. من گفتم روزی با یکی که «زینِ توسی مُریدِ من بود.» دیوانه میشد. من زیادت میکردم که «من خود کِی به چنان مُریدان سر فرو آرم؟» و حقیقت چنین است. من همچو او را به مُریدی کِی گیرم؟ - که خدا مُریدِ من است....
-
بیا اندرونِ من تماشا کن!
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:27
گفتم «تماشا میروی؟ تماشا میخواهی؟ بیا اندرونِ من تماشا کن! تفرّجِ عالَمِ خود و اندرونِ خود کردی، تفرّجِ عالَمِ من و اندرونِ من بکن!»
-
همین بود. بازگرد!
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:24
گفت دی از شکم مادر بیرون آمده است. میگوید «من خدایم.» بیزارم از آن خدای که از فلانهی مادر بیرون آید. خدا خداست. و میگفت که فلانی از سفرِ دور، به آوازهی فلان شیخ، بیامد. چون برسید، گفتش «چه آمدی؟» گفت «به طلبِ خدا.» گفت «خدا کیری در هوا کرد، در کسی کرد، همین بود. بازگرد!» گفتم «سرد گفت و کُفر گفت و آن گه، کُفرِ...
-
دوزخِ ما
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:15
در دوزخِ ما، همه عارفان باشند. دوزخِ ما چنین باشد. آن یکی هست که دوزخ از او مینالد. او میگوید «دوزخ آمد!» دوزخ او را می بیند، میگوید «دوزخ آمد!» دوزخ آرزومند مؤمن است.
-
من از اینها که تو میگویی هیچ نمیکنم
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:12
در پی هر فرعی، می گریی. چنان که آن اَخی در پایم افتاد که «خان و مان رها کردم در پیِ فلان و از همهی کارها ماندهام. توقّع همین یک سلام است که سلامِ مرا علیک کند، تا به خانه باز روم، یا یک نظر همچنین در من نگرد.» گفتم «من از اینها که تو میگویی هیچ نمیکنم. چرا چنین نباشی که هزار چو او بیایند و کمرِ خدمت تو در میان...