این رو احتمالا از بست سلرها وارد لیستم کرده بودم و از کتابخونه رزروش کرده بودم، اما کلا یادم رفته بود تا زمانی که اپ Libby خبر داد که آماده س و گرفتمش. راستش رو بگم فکر کردم کتاب مال Kazuo Ishiguro (بی شعوری که فکر می کنه همه ی اسم های ُِژاپنی یکی هستن و همه ی قیافه هاشون هم یکی :))) هست که با کتاب قبلیش The Remains of the Day کلی حال کرده بودم و هیجان زده بعد از مدتی شروع کردم به خوندن که ....
بله بعد از اندکی خواندن دیدم که این کتاب بعیده از همچین شخص شخیصی باشه اما تصمیم گرفتم ادامه بدم، راستش قسمت اول کتاب جذبم کرده بود، هم توالی فصل ها که یکی در میون در دنیای واقعی و دنیای شهر دیوار دار می گشت، هم روایت عاشقانه که بعد از مدت ها روایت متفاوت و غیر کلیشه ای بود. رواست سایه و شخص هم جالب بود (که تمثلی از بازی بین خودآگاه و ناخودآگاه بود)، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که قهرمان داستان بزرگ شد و پیر شد و استفعفا داد و برای کار در کتابخانه رفت به اون شهر کوچیک. از اونجا به بعد به نظرم مسخره شد با اون جریانایت روح بازی در حدی که تشویق شدم کنارش بذارم اما نذاشتم. به خودم افتخار می کنم از این جهت. ::)) قبلا ها با نوشتن درباره ی چیزی عمیق تری بهش فکر می کردم، الان یه راه دیگه هم بهش اضافه شده، تعریف کردن برای سوفی که با دقت زیادی به حرفام گوش می ده حتی اگر متوجه شون نشه.
اون موقع هایی که داشتم به خودم می گفتم عجب کتاب مسخره ای و این چقدر وراجی می کنه و چرا این همه همه چیز رو تکرار می کنه و آب می بنده به داستان که دیدم اون پسر اوتیستی تو کتابخونه وارد ماجرا شد و جالبش کرد برگشت مجددی به شهر دیوار دار پیش اومد و بعد با بیرون اومدن ظاهرا دائم قهرمان از اون شهر ماجرا جمع شد. خوب خوشحال شدم که ادامه دادم و تمومش کردم اما باز هم راضی نشدم. داشتم فکر می کردم این نباید روی Good Reads چهار و نیم ستاره می گرفت و چرا من این همه به این ستاره ها اعتماد می کنم و باید برم یه دو ستاره بهش بدم که دلم خنک شه که ....
... که اون روز که با سوفی می رفتیم والمارت خرید شروع کردن براش این جیزهایی رو که اینجا گفتم تعریف کردن، اینکه کتاب خوبی نبود و .... برای اینک روشن بشه کتاب درباره ی چیه گفتم این شهری که ماجرا توش می گذره در واقعه ناخودآگاهه و این وقتی رو که در اون شهر می گذرونه در واقع کارکرد ناخودآگاه هست و .... که یهویی نظر خودم هم نسبت به کتاب برگشت و بهش گفتم احتمالا اشتباه می کردم، فکر می کنم کتاب خوبیه البته توجیهی برای روح بازی های کودکانه، وراجی ها و آب بستن هاش وجود نداره. فکر کنم سه یا سه و نیم ستاره بهش بدم الان. به سوفی کفتم خوشحالم که درباره ش باهات صحبت کردم، باعث شد ذهنم مرتب شه .
خوب حالا بذار بگم چی هاش برام جالب بود.
خوب تمثیل شهر با دیوارهای نامطمئن برای ناخودآگاه عالی بود، تصویر و تصوری که از شهر می داد خیلی خوب بود. اینکه چند بار سعی می کرد نقشه ی شهر رو ترسیم کنه خیلی خوب بود. اینکه اونجا تو کتابخانه ای رویاخوانی می کرد خیلی خوب بود. و اینکه رویاها فقط رویای خودش نبودن بلکه رویاهای جمعی بودن خیلی جالب بود. برداشت من این بود که همون بجث ناخودآگاه جمعی یونگ بود.
باز درباره ش می نویسم برای امروز کافیه سرم شلوغه. فقط بذار بگم که این رو دارم تو یه کافی شاپ یمنی (آلقمریه) می نویسم که مدتیه مشتریش شدیم. می گن خون می کشه همینه، اینجوریه که واسم موسیقی ها و نوشیدنی ها و غذاها و لباس ها و .... خاورمیانه جذاب می شن، افکارش، نه خیلی هاش نه اما خوب درشتی و نرمی به هم در به است...
خوب می خوام ادامه بدم، بعد از مدتها اومدم کافی شاپ Purple Perks خیابون چهارم. جابجا شدن خونه تا حالا خوب جواب داده به خیلی جاها که دوست دارم برم نزدیکتر شدم. اینم بگم ظاهر شیرینی Florentine بهتر از مزه شه
درباره ی رویا خوانی تو کتاب گفتم قبلا، اینکه یه موضوع جالبه که کاملا هم به ناخودآگاه مربوطه. اونجاهایی که رویاهای تخم مرغی شکل باید باز بشن، حرف بزنن، با زبان مبهمشون، با زمزمه های نامفهومشون و به قول کتاب خونده بشن تا آزاد بشن توصیفی خیلی روشنه اما اینکه در کتابخانه ی شهر کذایی داستان رویاها جای کتاب ها رو گرفتن تشبیه جالبیه. نه از جهت رویاها بلکه کتاب ها، میشه اینجوری تفسیرش کرد که کتابها هم به نوعی شبیه رویاها هستن که بخشی از ناخودآگاه (البته همراه خودآگاه) نویسنده رو بروز می دن و وقتی خونده می شن به نوعی تعبیر شدن. نکته ی دیگه درباب رویاخوانی اینه که قهرمان داستان به اون شهر (ناخودآگاهش) بر می گرده و رویا خون می شه، به نوعی داره ناخودآگاهش رو واکاوی و بازخوانی می کنه در این فرآیند (که به نظر میاد فرآیندی درمانیه چون نهایتا می تونه از شهر بیرون بیاد) . برای رویاخوانی لازمه که چشمهاش رو از دست بده و عینکی خاصی استفاده کنه. همون چشمها رو باید شست و فلان ... اما نکته ی آخر رویاخوانی اینه که نهایتا که قهرمان از اون شهر خلاص میشه کسی دیگه جایگزینش می شه. پسرک اوتیستی که در واقع بخشی دیگه از شخصیت قهرمانه. به نظر من تونسته بسیار خوب این شخصیت رو وارد داستان کنه و باورپذیرش کنه. روابط خاص پسر (خودش) با خانواده ش رو خوب تونسته توضیح بده. کلا بخش های مختلف شخصیتش رو خوب به عنوان قهرمان های متفاوتی تو داستان وارد کرده، از سایه ش گرفته تا روح مدیر قبلی کتابخونه. بخش های مونث شخصیتش هم به نظر میاد هستن، از دامن پوشیدن مدیر قبلی تا خانم کتابدار و البته زن کافه داری که بعدا پدیدار میشه رو نمی دونم میشه بخشی از شخصیت خودش دونست یا نه. اونکه تمایلی به همخوابگی و سکس نداره و زره پوشیده یه نشونه هایی می ده البته.
کتاب جعرافیای پیچیده ای برای روان تعریف می کنه از خود شهر و دیوارهای نامطمئنش گرفته که سیالیت شخصیت رو داره که در سطحی از روان (ناخودآگاه) قرار می گره تا لایه های پایین تر مثل اتاق تاریکی که با پسر گفتگو می کنه تا لایه ی نیمه زیرزمین اتاق با بخاری که لایه های نزدیکتری به خودآگاه رو نشون می ده تا خود کتابخانه که پایین تر از لایه های روابط اجتماعی اما بالاتر از اون اتاق با بخاری قرار داده تا شهر کوچیکی که از توکیو به اونجا پناه می بره.
موضوع عشق رو هم خیلی خوب تصویر می کنه، اینکه قهرمان داستان برای دیدن دختری که عاشقش بوده چشمهاش رو کور می کنه و خودش رو در دیوارهای شهر سیال و افسردگی اسیر می کنه تشبیه خیلی جالبیه
نگهبان شهر درمرز خودآگاه و ناخودآگاه که باعث میشه دسترسی به ناخودآگاه محدود بشه و گله های تک شاخ که احتمالا افکار روزمره هستن که میرن تو ناخودآگاه و بر می گردن، زاده میشن و می میرن.
خوب حالا که نوشتم برام جالبتر شد کتاب اما کماکان به خاطر تکرار بسیار و آب بستن نمی خوام بهش بیشتر از سه و نیم ستاره بدم. اما ارزش خوندن داره.
راستی اینکه همه ش از موسیقی جاز و نویسندگان غربی می گه برام جالب نبود ترجیح می دادم بیشتر ژاپنی باشه اما خوب انگار قبل از نویسنده ی تمام وقت شدن یه کافه ی جاز داشته باشه. اینکه وقتی از محلات و خیابون ها و قطار حرف می زد بعضی جاهاش (به لظف سفر به ژاپن) برام آشنا یا قابل تصور بود جالب بود. یه چیز جالب هم تازه فهمیدم، خواستم به مرضیه پیشنهادش کنم دیدم هفت تا ترجمه ی فارسی ازش هست. یا علی! چه خبره؟ نمی دونم این خوبه یا بد. احتمالا خوبه!
بسشه دیگه، یه کتاب از Kazuo Ishiguro دستمه که خیلی خوبه، باید بیشتر روی اون انرژی بذارم.

اینکه به اینجا دسترسی نداشتم مدتها جالب نبود باید بنه بساطم رو ور دارم از اینجا برم یه جای دیگه.
با جنایتی که این پیر آخوند کفتار و رییس جمهور جلادش کردن تمتم این روزهای عزاداری رو به تلاش برای سقوط نکردن به گرداب افسردگی و ناامیدی گذروندم تا داغ پیروزی با ناامید کردن قلب ها رو به دلش بذارم. تنها چیزی که می دونم اینکه که این پیرسگ و حکومت کثیفش و تمام کسانی که به طرق مختلف حمایتش کردن باید از بین برن.
این سالها یکی از جاهایی که ازش بیشتر از بقیه ی آمریکا لذت می برم سن آنتونیوه. می تونم تمام روز رو کنار رودخونه راه برم و خسته نشم. این معماری بی نظیره. هوای ژانویه ش هم عالیه. به نظر من یکی از بهترین ریور واک های دنیا رو داره. صبج و ظهر و شبش هم هر کدوم صفای خودش رو دارن. دوست داشتم زیاد بشنیم کنار رودخونه کتاب بخونم که نشد.

این از پرفروش ترین های نیویورک تایمز بود و اینجوری شد که با مرارت خوندمش. کتاب عجیبی بود اشتیاقی به ادامه ش نداشتم و از طرفی هم نمی تونستم نصفه ولش کنم.
کتاب درباره ی زمستونه و من هم تو زمستون خوندمش و این قابل درکترش کرد. زمستونی که از نظر نویسنده هم زمستون فصلیه و هم زمستون شخصی (افسردگی) و نویسنده تمام تلاشش اینه که این دو رو به هم ربط بده. حرف کلی کتاب اینه که همونطور که مثلا حیوانات در زمستون به خواب می رن یا کم تحرک تر می شن انسان هم می تونه اینکار رو بکنه اون هم نه فقط در زمستون فصلی بلکه در دوره های افسردگی. معتقده اصلا مشکلی نیست اگر دوره ای رو به انزوا و دوری از دیگران یا به قول خودش استراحت بگذرونی.
نویسنده مشخصا دچار افسردگیه و این به وضوح در کتاب به چشم می خوره و خواننده رو هم همراه خودش افسرده می کنه. خوب این کلا بده؟ بیشترش آره یه کمش برای اینکه درکش کنی شاید بد نباشه.
نویسنده می گه دکترا تشخیص دادن اوتیسم داره و این کمکش کرده که تفاوت هاش با دیگران رو بپذیره. البته ظاهرا بعضی معتقدن که وقتی به کسی برچسب اختلال روحی زده میشه باعث میشه فرد تلاشی برای تغییر نکنه. البته تو این دوره که تشخیص اختلال هایی مثل اوتیسم یه جورایی مد شده این برچسب زدن می تونه مشکل سازتر هم بشه.
کارش رو ول می کنه و وارده یه دوره ی زمستونی میشه که البته ماه های سرد هم میشن عنوان فصل های کتاب. کارهایی می کنه مثل شنا در آب سرد و یا دیدن شفق زمستانی و از اینجور کارها (که البته آخر کتاب می گه یه قسمت از برنامه هاش برای نوشتن کتاب بودن) که به نظر بیشتر فریادی برای کمک میان تا اینکه تاثیری برای درمان داشته باشن. از جمله کارهای عجیبی که می کنه اینه که بچه ش رو از مدرسه در میاره تا خودش آموزشش بشه. بهانه هایی که برای این موضوع توی کتاب میاره به سختی قانع کننده هستن و به نظر میاد دلیلی مربوط به شخص خودش داشته باشن مثل اینکه می خواد این ایام کار نکردن رو پر کنه.
اون قسمت هایی از کتاب که برای من جذابترن مربوط به جاهاییه که زمستون رو بهانه می کنه و اطلاعاتی به آدم میده مثل همین که شنا در آب سرد داره مد میشه (جالب بود که راجع به این تو یکی از جلسات با همکارها صحبت کرده بودیم). یا اینکه درباره ی فنلاند و فرهنگ زمستونیش اطلاعاتی می ده یا گاهی بریده هایی از کتاب ها رو مطرح می کنه. این گریزها باعث میشه فضای افسرده ی کتاب قابل تحمل تر بشه.
چرا کتاب علیرغم ساختار و فضاش پرفروش شده؟ حدس من اینه که بسیاری باهاش ارتباط برقرار کردن. کسانی که دچار افسردگی هستم و احساس می کنن حقشونه این حس رو داشته باشن و کناره بگیرن و به قول کاترین در زمستون خودشون فرو برن. کسانی که فکر می کنن دلیلی نداره همیشه در جمع و شاد باشن و حق دارن به انزوای غم فرو برن و این حقشونه. کسانی که فکر می کنن اجمتاع فشار زیادی داره بهشون میاره که از افسردگیشون فاصله بگیرن و این کتاب بهشون این مجوز رو می ده که نکنن. واقعیت امر اینه که افسردگی مثل گردابی در مغز می مونه که میشه داخلش شد و به راحتی ازش خارج نشد. تجویزی که این کتاب برای فرورفتن در افسردگی به شکل بلند مدت می کنه شاید چنان انسان رو به عمق ببره که به سختی بشه ازش دوباره بیرون اومد. با اینکه با بحث های انگیزشی در گریز از افسردگی کاملا مخالفم اما این هم اصلا کتابی نیست که به کسی که افسرده س توصیه ش کنم چون نقطه ی مثبتی براش نمی بینه که برای پشت سر گذاشتن افسردگی کمک کنه. شاید نقطه ی مثبتش این باشه که انسان اونی رو که هست بپذیره اما اینکه اینی رو که هست خوب بدونه من باهاش ارتباط برقرار نمی کنم. اون توصیه های مثل شنای آب یخزده هم بیشتر از نظر من از عدم راه حل داشتن نویسنده میان تا یه راه حل واقعی.
خوب من چی یاد گرفتم ازش؟
یه مقداری اطلاعاتی بودپراکنده مثلا راجع به فرهنگ باستانی انگلوساکسون و خدایانش و سنگ های ایستاده ی معروف اسکاتلند (که از سریال Outlander باهاشون آشنا شده بودم) و بعد هم راجع به solistice یا انقلاب زمستونه و تابستونه که اونجا جشن می گیرن که خیلی جالب موقعی که خوندمش با شب یلدا همزمان شده بود و باعث شد بیشتر تحقیق کنم و اصطلاحاتی مثل انقلاب زمستانی (شب یلدا) و انقلاب تابستانی (جشن تیرگان) و اعتدال یا Equinox بهاری (جشن نوروز) و پاییزی (جشن مهرگان) رو بهتر بفهمم.
اما اصل مطلب واسم این بود که بیشتر به زمستون فکر کنم و ازش لذت ببرم. یه جورایی نسبت به زمستون خودآگاهم کرد. نه به اون شکلی که کتاب توصیه می کرد به عنوان دوره ی خواب و خمودگی. برعکس به عنوان فصل زیبایی که نباید از دستش داد. اثرش رو روی خودم همین پریروز رفتم که با سوفی رفتیم بنف و شروع کردم به خودم فحش دادن که چرا بیشتر از این همه زیبایی رویایی استفاده نمی کنم.
جدیدا کتابهایی که می خونم رو درباره شون با سوفی صحبت می کنم. مثلا درباره ی این کتاب بهش گفته بودم کتاب خسته کننده ایه و سختمه تمومش کنم. پریشب موقع خواب ازم پرسید که بالاخره تمومش کردم و گفتم آره. بعد ازم خواست بیشتر درباره ش براش بگم و بعد راجع بهش کلی صحبت کردیم. حال داد!

هیجان انگیز بود وقتی سوفی بهم گفت که " خوندن کتاب The Miraculous Journey of Edward Tulane" رو خیلی توصیم می کنم. حسم مثل وقتی بود که اولین بار راه افتاده بود یا وقتی اولین کلمات رو می گفت. این که یه روز به اینجا برسه که به من کتاب خاصی رو توصیه کنه بخونم برام شبیه همون هیجان رو داشت خصوصا وقتی این رو بگه که فقط کلاس سومه!
امسال برنامه ی اصلی کلاس Home Room شون اینه که Book Talk بگن. لازمه ش اینه که هر ماه یه کتاب بخونن، به شکلی ساختاری نت برداری کنن و بعد در یک یا دو دقیقه به بقیه ی کلاس ارائه ش کنن. وقتی بهش گفتم من همیشه سعی می کنم درباره ی کتابهایی که خوندم بنویسم گفت خوب بهتره روشی رو که اونها برای بوک تاک استفاده می کنن یاد بگیرم. گفتم البته با کمال میل.
تو دوره ی تعطیلات قراره هم کتابی رو که گفته (همین امروز از کتابخونه گرفتم) بخونم و هم درباره ش به روشی که می گه نت بردارم. حتما نتیجه رو گزارش خواهم کرد.

این اولین کتابی بود که از هنری جیمز می خوندم و البته ازطریق Reading Lolita in Tehran با حضرت ایشون و این ناولتشون آشنا شده بودم. خیلی بهم حال نداد اگرچه کوتاه و قابل خوندن بود اما طول کشید تا تمومش کنم. دختر آمریکایی بی مبالات جوانی که با معیارهای قرن نوزدهمی معلوم نیست معصومه یا فریبنده (احتمالا اولیه) و کارش اسیر کردن مرداس. اینکه فرهنگ آمریکایی پذیرای این چنین رفتاری نیست. یادمه شخصیت وینتربورن هم و نوع مواجه اش با دیزی محل انتقاد آذر نفیسی بود تو لولیتا خوانی اما دقیقا یادم نیست چرا چون کتاب رو نخونده بودم شاید باید برگردم ببینم جریان چی بود اما یادمه انقده بد گفته بود که من فکر کردم وینتربورن یه گند اساسی زده بوده تو کتاب.
خوب حالا که بررسی کردم موضوع آذر نفیسی مقایسه ی محدودیت زن های ایرانی و قضاوت درباره شون با دیزی میلر بود که به نظر مقایسه ی خوبی میاد. دیزی رو زن های ایرانی می دونه، آمریکایی های اطرافش رو سیستم حاکم یا حتی مردم ایران می دونه که نقش پلیس اخلاق رو دارن و زن ها رو قضاوت می کنن و وینتربورن رو می دونه مردان یا انسان هایی می دونه که با تردید و سکوت یا همراهیشون کنار سیستم وای میسن یا جلوش رو نمی گیرن. مقایسه ی خیلی خوبیه.
نمی دونم شاید برم کتابهای دیگه ی هنری جیمز رو هم بخونم اما مطمئن نیستم. ظاهرا موضوع اصلی خیلی کتابهاش برخورد آمریکایی ها و اروپایی هاست در قرن نوزده و دلیلش هم این بوده که آمریکایی بوده که ازکوچیکی تو اروپا بوده و بزرگ شده.
کتاب جالبی نبود - کل داستان سرایی هاش رو می شد حذف کرد چون معمولی و خسته کننده بود - بحث ها و نتیجه گیری های فلسفیش شاید بد نبود اما خیلی مختصر بود و تشبیه هاش بی ربط بود. مثلا قهر عشقی رو اسمش رو بذاری ترور! همه چیز رو نمیشه به همه چیز ربط داد!
یه سخنرانی قبلا درباره ی عشق رمانتیک ازش گوش داده بودم که خوشم اومده بود اما این یکی ناامیدم کرد. بیشتر شبیه کتاب های بازاری بود.
اسپانیا این دفعه انقده مجذوبم کرد که شروع کردم به اسپانیایی یاد گرفتن. کسی چه می دونه شاید یه روز ....
وقتی کتاب Orwell's Roses رو می خوندم چندتا مقاله ی مهمی رو که از اورول معرفی کرده بود نشون کرده بودم که بخونم و یکیش همین بود. بعد تو کتاب On Tyrrany یه جایی که توصیه به خوندن کرده بود دیدم گفته بود این مقاله رو حتما بخونید و بالاخره تو پرواز برگشت فرصتی پیش اومد که رو کیندل بخونمش. مقاله برای من خیلی روشنگر بود تا متوجه نوشتنم باشم حالا چه به فارسی یا چه به انگلیسی و البته مهمتر شاید این بود که وقتی می بینم کسی سعی کرده قلنبه سلنبه و نامفهوم بنویسه به جای اینکه به قول انگلیسی ها intimdate بشم متوجه شم هدفش چیه. مقاله چهار مشکل اساسی نوشته های علمی و سیاسی رو مطرح می کنه:
1- Dying metaphor
اینکه اصطلاحات و تشبیهاتی رو که از لحاظ معنایی قدیمی شدن استفاده کنی خصوصا اگر با معنای متفاوتی از اصلشون استفاده کنی. مثال های آشنایی که می زنه پاشنه ی آشیل و چکش و سندونه. برای چکش و سندون می گه که بر عکس کاربرد الان که انگار سندونه که باید چکش رو تحمل کنه همیشه سندون اونی بوده که چکش رو می شکونده.
2- Operators,, or verbal false limbs
اینکه به جای اینکه فعل و اسم مناسبی انتختب کنی ترکیبات پیچیده انتخاب کنی مثلا بگی make contact with به جای اینکه راحت بگی contact with یا اینکه بگی give rise to به جای اینکه بگی rasie یا exhibit a tendency to به جای tends و این جور چیزها.
3- Pretentious diction
اینکه از کلمات پیجیده ی زبونهای دیگه مثل لاتین یا یونانی استفاده کنی با املاهای عجیب غریب مثل status que یا کلمات قدیمی استفاده کنی که خودنمایی فرهنگی کنی. معتقده نویسنده های بد خصوصا سیاسی، علمی و جامعه شناسی همیشه درگیر استفاده از این کلمات هستن. لیست کلماتش حتی expedite , predict رو هم شامل میشه. Clandstine یه کلمه ای بود که اخیرا برای اولین بار تو کتAutocracy Inc. دیده بودم که تو لیست اورول بود.
4- Meaningless words
اینکه کلمات رو در قالب بی ربطش استفاده کنی. معتقده کلماتی مثل natural, vitality, romantic, plastic, values, human, dead و ... وقتی در قالب های دیگه ای استفاده می شن بی معنی عستن. می گه اینکه بگی توانایی یه نفر living هست یا بگی کار فلانی deadness داره از نظر اورول بی معنیه. اینجا میره سراغ کلمات سیاسی مقل دموکراسی، سوسیالیسم، آزادی، وطن پرستی، واقع بینانه، و عدالت و می گه در بسیاری جاها عمدا و برای فریب خارج از معنای خودشون استفاده می شن ثل اینکه بگی مارشال پتن وطن پرست واقعی بود یا رسانه های شوروی آزاد بودن. کلا معتقده سیاستمدارن عمدا و برای فریب زبان رو تغییر می دن حالا یا معنای کلمات یا مبهم و مغلق گویی.
روشی که برای خوب نوشتن می گه چند تا اصل داره:
- از کلمات بیشتر استفاده کنید
- از کلماتی که سیلاب های کمتری دارن استفاده کنید.
- ایجاد ابهام نکنید
- کلمات پیچیده و خارجی استفاده نکنید
- از ضرب المثل های قدیمی و ناآشنا استفاده نکنید.
می گه وقتی می خوای بنویسی باید از خودت بپرسی:
- چی می خوای بگی؟
- چه کلماتی می تونن مطلب رو برسونن؟
- چه ایماژ یا تشبیهی قابل درک ترش می کنه؟
- آیا این ایماژ تازگی داره تا بتونی تاثیرگذار باشه؟
- می تونم کوتاه تر بنویسمش؟
- چیزی که گفتم زشت به نطر نمی رسه؟
معتقده که نوشته های سیاسی بد نوشته می شن. زمانی که خلاف این دیده میشه وقتیه که نویسنده شورشی ایه که داره از زبون خودش می نویسه نه اون چیزهایی رو که حزبش بهش دیکته کرده. می گه اگر چه نوشته های از این حزب به اون حزب فرق می کنن اما همه شون شبیه هم در میان و هیج وقت نوشته های اصیل و تازه ای توشون پیدا نمیشه.
نکته ی مهمی که می گه اینه که در زمانه ی ما سخنرانی سیاسی هدفش دفاع کردن از چیزیه که قابل دفاع نیست (مثلا دفاع از استعار انگلیس در هند یا بمب اتم انداختن روز ژاپن یا دیپورت کردن روس ها) که اگر قرار باشه ازشون دفاع بشه باید به نحوی خشن باشه که برای شنونده خوشایند نخواهد بود و به همین دلیله که باید در ابری از تشبیه ها و مثل ها و ابهام پوشانده بشن.
یه نکته ی جالب دیگه که می گه اینه که در دوره ی ما نمی تونی بگی من سیاسی نیستم. همه چیز سیاسیه، و سیاست خودش حجم بزرگی از دروغ، عذر آوردن، کارهای احمقانه و شیزوفرنیه. زمانی که شرایط بد باشه زبان آسیب می بینه. دیکتاتوری به زبان صدمه می زنه. اما اگر افکار به زبان صدمه می زنن، زبان هم می تونه به افکار صدمه بزنه. استفاده ی غلط که در اثر عادت و تقلید گسترش پیدا می کنه حتی برای کسانی که باید بهتر می بودن (مثلا دانشمندان و جامعه شناسان). می گه حتی اگر همین مقاله رو نگاه کنی هم توش از این مشکلات پیدا می کنی.
معتقده کلمات و اصطلاحات احمقانه به لحاظ تاریخی زمانی از بین رفتن که تعداد معدودی تصمیم گرفتن اونها رو از بین ببرن نه اینکه خود بخود از بین رفته باشن.
می گه نمی گم استاندارد یا با دستور زبان درست یا با روش نثر خوب حرف بزنید، چیزی که می گم اینه که اجازه بدید معنا کلمه رو انتخاب کنه نه اینکه کلمات به معنا شکل بدن. می گه وقتی برای یک شی می خواید کلمه استفاده کنید کلماتی رو انتخاب می کنید که دقیقا شی رو توضیح می دن اما وقتی می خوای برای یه مفهوم انتزاعی کلمه انتخاب کنید اتفاقی که میفته اینه که کلماتتون شروع می کنن به شکل دادن موضوع و ممکنه اصلا معنا رو تغییر بدن. می گه شما باید کلمات رو انتخاب کنید نه اینکه بیان سمت شما و شما صرفا قبولشون کنید. می گه نگاهی بندازید و ببینید آیا کلمات شما مفهوم رو منتقل می کنن و برای اینکار چند تا قانون معرفی می کنه:
- از تشبیهی که در کتاب و مقالات دیدید استفاده نکنید. هین سخن تازه بگو ...
- اگر کلمه ی کوتاهی حق مطلب رو ادا می کنه کلمات بلند استفاده نکنید
- اگر میشه کلمه ای رو حذف کرد حتما بکنید
- اگر می تونید فعل معلوم استفاده کتید مجهول استفاده نکنید
- اگر می تونید معادلش رو در زبانتون پیدا کنید از کلمه ی خارجی استفاده نکنید.
- اگر لازمه یکی از این قوانین رو بشکنید تا بد ننویسید بشکنیدشون
میگه با اینکه این قوانین ساده به نظر میان نیاز به تغییر اساسی در عادات کسی که عادت کرده مد روز بنویسه دارن. در انتها میگه که اینهایی که گفتم رو در رابطه با نوشته های ادبی نمی گم بلکه برای نوشته هایی می گم که قصدشون رسوندن مطلب به خواننده س. می گه نوشته های سیاسی احزاب از محافظه کار گرفته تا آنارشیست طوری طراحی شدن که دروغ ها رو راست نشون بدن و قتل رو قابل احترام و به باد خالص تصوری از پایداری رو القا کنن. ما نمی تونیم اینها رو بلافاصله تغییر بدیم اما می تونیم خودمون رو تغییر بدیم.
چقدر خوب بود این!