خوب ناامیدم کرد. منی که به اسم شاهکار بودنش و بعد از خوندن جنایت و مکافات زیبا سراغش اومده بودم با یه روایت طولانی خوب و شنیدنی اما نه شاهکار مواجه شدم که بر خلاف اون کتاب که روانشناسی خلاقی داشت بیشتر شخصیت های نسبتا تک بعدی درست کرده بود. نمی گم کتاب بدی بود اما نه صحنه های عمیق و زیبایی توش دیدم نه درس های خوبی ازش گرفتم. چهل ساعت وقت گذاشتن براش زیاد بود ...
شاید فقط یکی دو صحنه ی کتاب جذاب بودن یکی اونجایی که او سرهنگ دائم الخمر که توسط دمیتری تحقیر شده بود با سخنانی بسیار احساسی دویست روبل رو مچاله کرد و پرت کرد جلوی آلیوشا و یکی هم اونجایی که جسد عارف بو کرده بود و عکس العمل مردم رو نشون می داد. طنزی که بعضی وقتها تو داستان بود جالب بود خصوصا اون خانم خوخلوا. طبق معمول داستایفسکی روانشناسی زیادی می کرد شخصیت ها رو که به نظر من قابل مقایسه با کتابی مثل جنایت و مکافات نبود. البته طبق معمول بقیه ی کتاب های ایشون زیاد جاده خاکی زده بود.
شاید یه نقطه ی ضعف اصلی داستان که برای من عجیب بود نقش راوی داستان بود که با اینکه چندین بار می گفت دانای مطلق نیست و این رو از اینجا شنیده و از اونجا یهویی میشد عالم دنیای غیب و حتی از مذاکرات ایوان با شیطان ذهنیش شرح دقیق و کاملی می داد. خوب همونطور که تو جنایت و مکافات هم گفتم کلا بعضی وقتها چیزها رو تو داستان هاش سر و هم بندی می کرده.
زنوفوبیا یا خارجی ستیزی داستایفسکی تو این کتاب هم برام جالب بود که دوباره خودش رو نشون داده بود. همراهیش با دین عرفانی و مخالفتش با نگاه های روشنفکرانه و دین ستیزانه یا دینداران عبوس هم بود.
اینکه اسمردیاکف بیچاره (پسر نامشروع فئودور و برادر نامشروع این کارامازوف ها که خدمتکارشون شده بود) رو هم اینهمه شر و بی سروپا نشون داده بود و سعی کرده بود به جز پدر بقیه رو آدم حسابی تر نشون بده تبعیضی بود که خوشایند نبود و البته برای منی که شنیدم تولستوی بچه ی نامشروع خودش رو کالسکه چی و نوکرش کرده بوده عجیب نبود.
نمی دونم چرا توقعم ازش بالا بود شاید عجیب نبود وقتی اسمش تو بوق و کرناس.

در ادامه ی ژاپنی خونیم به این کتاب رسیدم که ظاهرا یکی از کتاب های کلاسیک مهم ادبیات مدرن ژاپنیه. ترجمه ی قدرت الله ذاکری با روایت خوب نیما منصوریان
اگر ندونسته باشی شاید تشخیص ندی چرا کتاب یه همجین اهمیتی داره، شاید هم باید به تاریخ ادبیات ژاپن آشنا باشی که بفهمی چرا. کتاب روون و شنیدنی، روایت خوبیه و خوب هم ترجمه شده. داستانش هم خوبه. کتاب در سه بخشه،
بخش اول آشنایی راوی با سنسه (به معنی استاد) که البته عجیبه، این رابطه ی مرید و مرادی و این همه اصرارش به ارتباط که خود سنسه هم نمی فهمه جریان چیه، و البته منتقدین احمق غربی هم بعضی می کشوننش به همجنس گرایی طبق معمول کارشون!!! این بخش به تفصیل سنسه و رفتارهاش، زنش و زندگیش رو به خوبی به خواننده معرفی می کنه
بخش دوم بازگشت راوی به شهرشه که دید خوبی به خواننده از ارتباطاتش با خانواده ش و شهرش و خصوصا پدر در حال احتضارش می ده. در این مرحله ارتباطش با سنسه از طریق نامه های معدودیه اما این نامه ی آخره که سنسه فرستاده که باعث میشه پدر رو به جا بذاره و وارد بخش سوم کتاب شه.
بخش سوم اما صرفا نامه ی سنسه س که شرح می ده چرا اینی شده که هست و سوال هایی رو که راوی و خواننده درباره ش داشتن به تفصیل جواب می ده. تاریخ رابطه ی سنسه با زنش و دوستش ک (ک باز منتقدان "روشنفکر" غربی انگ همجنسگرایی بهش زدن) در این فصل روایت میشه.
حالا مفصل درباره ش می نویسم تو این هفته چون ارزشش رو داره.
خوب این هم تاخیر شد.... و من بعیده دیگه حوصله داشته باشم درباره ش مفصل بنویسم.
خوب از اولش شروع کنم و جریان آشنایی راوی اول شخص داستان با سنسه که یه کم عجیبه و خود سنسه هم تعجب می کنه از اینکه این جوون اینجوری پیگریش شده و دنبال آشنایی باهاشه. همینه که باعث شده این غربی ها گیر بدن به بحث همجنس گرایی. کلا این قسمت کتاب یه جورایی سخت بود فهمیدنش و احساس می کردی نویسنده می خواد به زور این دو تا رو با هم آشنا کنه اما نمی دونم شاید فرهنگ ژاپنی رو بیشتر می شناختی بهتر می تونستی درک کنی. همونطور که روابط کاملا غیرجنسی مردها در شرق رو این عزیزان غربی خیلی وقتها جنسی تعبیر می کنن. البته بعد که راوی از پدرش می گه خواننده تا حدی حس می کنه سنسه جایگزین پدر راوی شده و البته در نهایت تقریبا همزمان هر دو رو از دست می ده، پدری از نسل قدیم و پدری از نسل جدید.
یه نکته ی جالب هم اشاره های اندکی زیباگرایانه ی راوی به زن سنسه بود که باعث می شد تصور کنی تمایلی جنسی بهش داره که البته هیج شواهدی براش پیدا نمی کردی.
اما کلیت کتاب به موضوع مدرن شدن جامعه ی ژاپن می پردازه در زمانی که دوره ی تغییرات شدیدی بوده. جلوه های این تغییر در تفاوت رفتارهای فردی افراد دیده میشه خصوصا دانشجوهایی که برای تحصیل به شهرهای بزرگی مثل توکیو می رن و عملا تا حد زیادی ارتباطاتشون رو با دنیای قبلی خونوادگی خودشون قطع می کنن. راوی کتاب خودش یکی از اینهاست که برای تحصیل به توکیو می ره و داره روند جداییش رو از ساختار سنتی خانواده ش توصیف می کنه. زمانه زمانه ایه که همه ی بچه های خونواده به دلیل تحصیل یا کار یا ازدواج مجبور شدن از شهر و پدر و مادرشون دور بشن و زندگی های متفاوتی رو شروع کنن. اما از نسل قبل از اون این سنسه و دوستش "کا" هستن که به همین شکل به دنیای متفاوتی ا زخانواده شون پا گذاشتن و تنهایی و انزوا به دور از همه ی ارتباطات گذشته شون رو تجربه می کنن. تجربه ای که مشخصا دردآوره. و کتاب نویدی نمی ده که تجربه ای بهتر در انتظار راوی باشه. البته ظاهرا نویسنده ی کتاب خودش همچین تجربه ای رو داشته وقتی تو دوره ی دانشگاهی به انگلیس رفته و حس تنهایی بسیاری کرده. این بخش کتاب با بسیاری بچه شهرستانی هایی مثل من حس همدلی ایجاد می کنه وقتی که یادم میاد اون سالهای اول دور از خانه چقدر احساس تنهایی می کردم تو تهران. راوی تو کتاب تقریبا علاقه ای به شهرستان نشون نمی ده، تا حدی که حتی از اینکه مهمونی فارغ التحصیلی ای براش برگزار نشده خوشحاله. مطمئنه که نمی خواد اونجا زندکی که.
بخشی از کتاب در داستان سنسه به تغییر ساختار ازدواج فامیلی در خانواده می پردازه و اینکه چطور دیگه این ساختار به هم خورده. مرگ پدر سنتی همزمان با مرگ امپراطور رخ می ده که بازتاب مرگ سنت هاست. خودکشی "کا" عارف مسلک (بودایی) هم شاید مفهمومش پایان دوره ی عرفان باشه.
داستان بدبین شدن سنسه به جامعه به دلیل خیانت عموش که ارثیه ش رو بالا کشیده (شاید هم چون اون راضی نشده بنا بر سنت با دخترش ازدواج کنه) و اثری که روی زندگیش می ذاره برای من داستان تکراری و جذابی بود چون تو زندگی تجربه ش کردم و کثافت های زیادی رو دیدم که باعث شدن اعتمادم به افراد دیگه رو هم به سختی بتونم حفظ کنم. همینه که می گم تو وقتی به اعتماد یکی بدی و خیانت می کنی به اون خیانت نکردی به تمام بشریت خیانت کردی. اینکه این رفتار به نحوی سبب میشه سنسه هم به نحوی به دوستش خیانت کنه همین موضوع زنجیره ی سلسله وار از دست دادن اعتماد رو نشون می ده. سنسه حتی این بی اعتمادی رو به روای هم منتقل می کنه اونجایی که می گه پول انسان ها رو بد می کنه و اون باید مواظب سهم ارثیه ش باشه، اما وقتی داستان مثلث عشقی ش رو و رقابتش رو با "کا" مطرح می کنه عملا داره می گه حتی عشق هم می تونه آدم ها رو بد کنه.
کتاب موضوع مرگ رو در نظر داره، مرگ های متعددی توش اتفاق می افته اما شاید سه مرگ مهم توش تصویر شدن، مرگ پدر راوی که در پی بیماری و احتضار البته در صفحات نا نوشته ی کتاب و به زیبایی مطرح میشه، خودکشی"کا" که به خوبی تصویر می شه و خودکشی سنسه که البته بیشتر شرح دلیل مرگ مطرح میشه تا خود مرگ.
اینکه کتاب با نامه ی سنسه تموم میشه و راوی دیگه هیچی نمی گه یه کم برای خواننده عجیبه چون توقع داره از راوی بشنوه بعدش چی شد اما باعث نارضایتیش نمیشه و فضای تعلیق رو می پذیره.
خوب مفصل تر از اون شد که فکر می کردم.

خوندن Remains of Time بود که من رو شیفته ی نوشتن Kazou Ishiguru نویسنده ی انگلیسی - ژاپنی برنده ی نوبل کرد و به خودم گفته بودم باید بیشتر ازش بخونم. انتخاب این کتاب از بین بقیه ی کتاب هاش البته به دلیل اتفاق افتادنش تو ژاپن بود.
سبک نوشتن Remains of Time خیره کننده بود، اینکه شما از لابلای خاطره نویسی یک سرپیشخدمت وفادار به ارباب صاحب نامش بتونی رگه های فاشیسم رو در انگلیس واکاوی کنی عالی بود و البته سبک روایت و کلیت موضوع این کتاب دومی که خوندم (که سه سال قبل از اولی منتشر شده بود) هم معلوم شد خیلی پرت از اون نبود که درسته جالبش می کرد اما شباهت روایی بسیارشون اندکی حس تکراری دادن به آدم می داد. حس می کنم دو موضوع متفاوت رو در یک قالب روایت کرده. ظاهرا کتاب قبلیش هم در همین قالب بوده. اگر خدا قسمت کرد بخونم درباره ش می نویسم.
اینکه این سبک نوشتن از کجا اومده در مقدمه ی کتاب گفته میشه. ,نویسنده می گه که می خواسته کتابش با یه فیلمنامه فرق کنه به عبارتی نشه به راحتی فیلمش کرد و ایده رو زمانی که در بستر بیماری کتاب Remebrance of Things Past مارسل پروست رو می خونده (که البته خیلی هم ازش خوشش نمی اومده) که با این سبک "روش های حرکت" اون که چطور از یک صحنه به صحنه ای دیگه می ره بدون اینکه نیاز به تاریخ خطی باشه یا ترتیبی وجود داشته باشه. کتاب اول به شکل یه داستان کوتاه نوشته شده بود و بعد رمان کوتاه شده.
کتاب مثل عنوانش درباره ی تغییره، عنوان ایهام داره، جهان متغیر هم معرف سبک نقاشی قهرمان داستان از شب های گیشایی ژاپنه و هم مفهمومش جنگ جهانی دوم و اتفاقاتیه که بعد از شکست ژاپن می افته. هر دو نشان از سیالیت دارن. راوی (نقاش) کتاب کسی بوده که از نقاشی گیشایی رو میاره به نقاشی پروپاگاندایی و تبلیغاتی برای ساختار میهن پرستی افراطی ژاپن در دوره ی امپریالیسم ژاپن (که خودش ماجرای تاریخی مهم و آموزنده و جالبیه). کتاب که در چهار سال مختلف روایت میشه از ماجرای خواستگاری دختر نقاش شروع میشه و به شکل خاطرات در هم بافته در چهار فصل روایت میشه (از 1948 تا 1950). خاطراتی که به ضورت غیرخطی روایت می شن. راوی چند خصوصیت داره:
- نامطمئنه. روایت هاش شخصی هستن، و کاملا قابل اطمینان نیستن چون شخصیت های دیگه ی کتاب شنیده می شن که منکر روایت هاش می شن. اما چاره ی جز گوش دادن به این روایت غالب برای خواننده باقی نمی ذارن.
- تا حدی مسئولیت پذیره، اقرار به خطا می کنه و می گه حاضره عذرخواهی کنه از تاثیرات منفی که روشهاش در تاریخ باقی گذاشتن، برخلاف شخصیت یکی از شاگردهاش که منکر نقشش میشه. این باعث میشه علیرغم نامحبوب بودنش بشه بهش گوش داد. البته این مسئولیت پذیری حد و حدود خودش رو داره و جاهای کمی نیست که سعی می کنه رفتارهاش رو توجیه کنه. این موضوع با توجه به مسئولیت پذیری ژاپنی که شنیدیم (خودکشی هایی که در کتاب هست نمونه شه) جالبه.
- مشخص نمی شه وزن اجتماعی راوی چیه، راوی خودش معتقده وزن اجتماعی بالایی داشته و اثرات مهمی باقی گذاشته اما دیگران منکر موضوع می شن.
;ساختار کتاب همونجور که گفتم خاطره نویسی یا یادآوریه، ماجرای متمرکز کتاب یا نخ تسبیحش ماجرای خواستگاری و ازدواج دخترشه اما کتاب ظرفی می شه برای روایت زندگی هنری و سیاسی نویسنده، تغییرات اجتماعی ژاپن و مدرن شدنش، اثرات جنگ از ویرانی گرفته تا تغییرات نگاه سیاسی افراد و تغییر ارزش های سیاسی و ...
بیشتر درباره ی این کتاب می نویسم فعلا نصف شبه، از خواب بیدار شدم ساعت یک و باید یکی دو تا کار دیگه انجام بدم.
...
خوب حالا شب بعد شده و من باز هم می خوام بنویسم درباره ی این کتاب.
روابط مختلفی ساختار کتاب رو تشکیل می ده:
- رابطه ی راوی با دخترهاش اصلی ترین شالوده ی کتابه. دختری که ازدواج کرده و از خونه رفته (Setsuko) که با تمام احترامی که برای پدرش قائله در کنار همسرش (که در جنگ حضور داشته) منتقد پدر و نقش سابقش هستن. دختر کوچکتری (Nuriko) که 26 سالشه و به دلیل جنگ و احتمالا نظرات پدر در ابتدای کتاب هنوز ازدواج نکرده و رابطه ی نسبتا پر تنشی با پدرش داره، رابطه ای که پر از طعنه س. دامادهایی که متفاوت فکر می کنن و سمبل تغییرن و نوه ای (Ichiro) که نماینده ی نسل جدید ژاپنه. قسمتی که پدربزرگ موفق نمیشه بر خلاف تمایلش و طبق سنت به دلیل مخالفت مادرش به اون ساکی بده از بخش هاییه که تضاد و تغییر نسلی رو نشون می ده.
- رابطه ی راوی با شاگردانش که به نظر میاد کاملا گسسته شده نشون دهنده ی همون سیالیتی هست که کتاب راویشه. دو شاگرد اصلی نماینده ی دو نسل مختلفن:
اولی Kudrodo بهترین شاگردشه که مخالف سیاست های میهن پرستانه ی افراطی بوده و توسط استادش لو داده میشه. در گذشته مغضوب بوده و الان بعد از جنگ محبوب مبشخ. دومی Shintaro که شاگرد معمولی ای و با استاد هم نظر بوده، تا زمانی کنار استاد (تو باری که می رن) می مونه که اوضاع خوبه و بعد که می بینه موقعیت ها رو داره از دست می ده منکر میشه.
- رابطه ی راوی با استادانش هم بخش دیگه ای از داستانه. استادی که زمانی براش کار بازاری می کرده رو ول می کنه تا با استادی دیگه که کار هنری می کنه (Seiji Moriyama (Mori-san)) کار کنه اما به دلیل گرایش سیاسی افراطی ش مجبور به ترکش می شه. عملا Ono شخصیت وفاداری نیست توی کتاب و البته دنیا گرده و خودش مم تجربه ی مشابهی می کنه.
- رابطه ی اون با همکارهاش هم هست و از همه دقیق تر رابطه ش با Yasunari Nakahara یا همون لاکپشت. کسی که براش رقابت و سرعت مهم نیست و به خودش برای کارش زمان می ده. کسی که به نظر میاد نماد تامل سیاسی و وفاداری به ارزش هاست.
- رابطه ش با پدر و مادرش. مادر مهربانه اما کم اثر و پدر برای آینده ش برنامه داره، برنامه ای غیر از نقاش شدن. جایی پیش میاد که پدر نقاشی هاش رو می سوزونه و مشابهش رو هم استادش Mori-son انجام می ده وقتی نقاشی های سیاسی ش رو می گیره.
- رابطه ش با دوستش Matsuda کسی که عملا اون رو وارد دنیای سیاست و میهن پرستی و پروپاگاندا کرده و دلایلش (نجات ژاپن از فقر و عقب ماندگی و تحول به سوی ابر قدرتی ) بخش مهمی از کتاب رو تشکیل می ده که خواننده رو مجبور می کنه بره و تاریخ این کشور رو مرور کنه.
خوب من هی می نویسم تموم نمیشه.
معماری شهری که تو کتاب توصیف میشه جالبه، شهری که واقعی نیست، اما خیلی واقعی به نظر می رسه، معماری شهر مثل بقیه ی کتاب کاملا سیال و در حال تغییره، هم در اثر جنگ و هم در اثر تغییر زندگی و فرهنک، از ای آی خواستم نقشه ی شهر رو بکشه این رو داد، باید یه بار دیگه کتاب رو خوند تا دید چقدر دقیقه
باز هم می تونم بنویسم اما دیگه بسه واسه یه کتاب، کتاب خوب اینه دیگه، یه نکته فقط سیستم خواستگاری ژاپنی که توصیف شده بود جالب بود.
کتاب خوبی که تنها بدیش اینه که روش روایتش که خیلی هم دوستش دارم زیادی شبیه اون یکی کتاب Remains of Day هست. باز هم ازش کتاب خواهم خوند.

قکر می کنم یاد گرفتن اسپانیاییم داره خیلی خوب پیش میره، الان متن های ساده رو خوب می خونم و می فهمم و کلمات رو توی مکالمات می تونم بگیرم.
این وسط جاز اسپانیایی برام جذابه، یه جورایی به نظر من خوش آواتر از جاز انگلیسی در میاد. لانا ری و شبیهش برام جالبن.
تابستون با بارون های چند هفته ای شروع شد اما فکر کنم حداکثر استفاده رو ازش کردم. دوچرخه سواری و پدل بوردینگ خوبی بود. زیارت سالانه ی خیریه ی صد کیلومتری کلگری به بنف رو رفتم و کلی هم پول جمع شد. برام جالبه که هر سال نه تنها مسیر رو سریع تر می رم بلکه خیلی کمتر هم خسته می شم! پدل بوردینگ هام بیشنر تو کالاماکا لیک ورنان بود شامل اون موقعی که طوفانی شد. خیلی بامزه بود علیرغم سختیش :) خصوصا اون مرد خیلی با محبتی که به کمکم اومد. دوچرخه سواری دور دریاچه ی گلنمور رو هم امسال رکورد هم تعدادش و هم زمانش رو شکستم. حالا که خونه به اونجا نزدیکتر شده خیلی خوب شده.
چندماهیه کار جالبی رو شروع کردم، وقتایی که از خونه کار می کنم اول صبح پا میشم می رم استارباکس کارم رو شروع می کنم و یکی دو ساعت بعد بر می گردم . به شدت روی بازدهیم و نظم دادن به روزم. اما نقطه ی اوجش این بود که برای دوچرخه م یه گاری خریدم که کوله رو می ندازم توش و پا می زنم تا کافی شاپ. ببینم تا کی می تونم ادامه بدم و ماشین نبرم این زمستون.
یکی از کارهای جالبی که امسال کردم این بود که اون هفته ای که رفتم بی سی سوفی رو هم با خودم بردم گذاشتم کمپ تابستونه. بسیار بهش خوش گذشت، ساحل و پارک آبی و ....
کلا تابستون خوبی بود علیرغم زحمت های زیاد جابجا شدن و تعمیر خونه ی قبلی. اینکه خیلی از تعمیران رو خودم انجام دادم بسیار عالی بود، فکر می کنم کار زیاد فکری باعث شده بود عدم تعادلی پیش بیاد که این کارهای دستی جبرانش کردن.
این رو احتمالا از بست سلرها وارد لیستم کرده بودم و از کتابخونه رزروش کرده بودم، اما کلا یادم رفته بود تا زمانی که اپ Libby خبر داد که آماده س و گرفتمش. راستش رو بگم فکر کردم کتاب مال Kazuo Ishiguro (بی شعوری که فکر می کنه همه ی اسم های ُِژاپنی یکی هستن و همه ی قیافه هاشون هم یکی :))) هست که با کتاب قبلیش The Remains of the Day کلی حال کرده بودم و هیجان زده بعد از مدتی شروع کردم به خوندن که ....
بله بعد از اندکی خواندن دیدم که این کتاب بعیده از همچین شخص شخیصی باشه اما تصمیم گرفتم ادامه بدم، راستش قسمت اول کتاب جذبم کرده بود، هم توالی فصل ها که یکی در میون در دنیای واقعی و دنیای شهر دیوار دار می گشت، هم روایت عاشقانه که بعد از مدت ها روایت متفاوت و غیر کلیشه ای بود. رواست سایه و شخص هم جالب بود (که تمثلی از بازی بین خودآگاه و ناخودآگاه بود)، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که قهرمان داستان بزرگ شد و پیر شد و استفعفا داد و برای کار در کتابخانه رفت به اون شهر کوچیک. از اونجا به بعد به نظرم مسخره شد با اون جریانایت روح بازی در حدی که تشویق شدم کنارش بذارم اما نذاشتم. به خودم افتخار می کنم از این جهت. ::)) قبلا ها با نوشتن درباره ی چیزی عمیق تری بهش فکر می کردم، الان یه راه دیگه هم بهش اضافه شده، تعریف کردن برای سوفی که با دقت زیادی به حرفام گوش می ده حتی اگر متوجه شون نشه.
اون موقع هایی که داشتم به خودم می گفتم عجب کتاب مسخره ای و این چقدر وراجی می کنه و چرا این همه همه چیز رو تکرار می کنه و آب می بنده به داستان که دیدم اون پسر اوتیستی تو کتابخونه وارد ماجرا شد و جالبش کرد برگشت مجددی به شهر دیوار دار پیش اومد و بعد با بیرون اومدن ظاهرا دائم قهرمان از اون شهر ماجرا جمع شد. خوب خوشحال شدم که ادامه دادم و تمومش کردم اما باز هم راضی نشدم. داشتم فکر می کردم این نباید روی Good Reads چهار و نیم ستاره می گرفت و چرا من این همه به این ستاره ها اعتماد می کنم و باید برم یه دو ستاره بهش بدم که دلم خنک شه که ....
... که اون روز که با سوفی می رفتیم والمارت خرید شروع کردن براش این جیزهایی رو که اینجا گفتم تعریف کردن، اینکه کتاب خوبی نبود و .... برای اینک روشن بشه کتاب درباره ی چیه گفتم این شهری که ماجرا توش می گذره در واقعه ناخودآگاهه و این وقتی رو که در اون شهر می گذرونه در واقع کارکرد ناخودآگاه هست و .... که یهویی نظر خودم هم نسبت به کتاب برگشت و بهش گفتم احتمالا اشتباه می کردم، فکر می کنم کتاب خوبیه البته توجیهی برای روح بازی های کودکانه، وراجی ها و آب بستن هاش وجود نداره. فکر کنم سه یا سه و نیم ستاره بهش بدم الان. به سوفی کفتم خوشحالم که درباره ش باهات صحبت کردم، باعث شد ذهنم مرتب شه .
خوب حالا بذار بگم چی هاش برام جالب بود.
خوب تمثیل شهر با دیوارهای نامطمئن برای ناخودآگاه عالی بود، تصویر و تصوری که از شهر می داد خیلی خوب بود. اینکه چند بار سعی می کرد نقشه ی شهر رو ترسیم کنه خیلی خوب بود. اینکه اونجا تو کتابخانه ای رویاخوانی می کرد خیلی خوب بود. و اینکه رویاها فقط رویای خودش نبودن بلکه رویاهای جمعی بودن خیلی جالب بود. برداشت من این بود که همون بجث ناخودآگاه جمعی یونگ بود.
باز درباره ش می نویسم برای امروز کافیه سرم شلوغه. فقط بذار بگم که این رو دارم تو یه کافی شاپ یمنی (آلقمریه) می نویسم که مدتیه مشتریش شدیم. می گن خون می کشه همینه، اینجوریه که واسم موسیقی ها و نوشیدنی ها و غذاها و لباس ها و .... خاورمیانه جذاب می شن، افکارش، نه خیلی هاش نه اما خوب درشتی و نرمی به هم در به است...
خوب می خوام ادامه بدم، بعد از مدتها اومدم کافی شاپ Purple Perks خیابون چهارم. جابجا شدن خونه تا حالا خوب جواب داده به خیلی جاها که دوست دارم برم نزدیکتر شدم. اینم بگم ظاهر شیرینی Florentine بهتر از مزه شه
درباره ی رویا خوانی تو کتاب گفتم قبلا، اینکه یه موضوع جالبه که کاملا هم به ناخودآگاه مربوطه. اونجاهایی که رویاهای تخم مرغی شکل باید باز بشن، حرف بزنن، با زبان مبهمشون، با زمزمه های نامفهومشون و به قول کتاب خونده بشن تا آزاد بشن توصیفی خیلی روشنه اما اینکه در کتابخانه ی شهر کذایی داستان رویاها جای کتاب ها رو گرفتن تشبیه جالبیه. نه از جهت رویاها بلکه کتاب ها، میشه اینجوری تفسیرش کرد که کتابها هم به نوعی شبیه رویاها هستن که بخشی از ناخودآگاه (البته همراه خودآگاه) نویسنده رو بروز می دن و وقتی خونده می شن به نوعی تعبیر شدن. نکته ی دیگه درباب رویاخوانی اینه که قهرمان داستان به اون شهر (ناخودآگاهش) بر می گرده و رویا خون می شه، به نوعی داره ناخودآگاهش رو واکاوی و بازخوانی می کنه در این فرآیند (که به نظر میاد فرآیندی درمانیه چون نهایتا می تونه از شهر بیرون بیاد) . برای رویاخوانی لازمه که چشمهاش رو از دست بده و عینکی خاصی استفاده کنه. همون چشمها رو باید شست و فلان ... اما نکته ی آخر رویاخوانی اینه که نهایتا که قهرمان از اون شهر خلاص میشه کسی دیگه جایگزینش می شه. پسرک اوتیستی که در واقع بخشی دیگه از شخصیت قهرمانه. به نظر من تونسته بسیار خوب این شخصیت رو وارد داستان کنه و باورپذیرش کنه. روابط خاص پسر (خودش) با خانواده ش رو خوب تونسته توضیح بده. کلا بخش های مختلف شخصیتش رو خوب به عنوان قهرمان های متفاوتی تو داستان وارد کرده، از سایه ش گرفته تا روح مدیر قبلی کتابخونه. بخش های مونث شخصیتش هم به نظر میاد هستن، از دامن پوشیدن مدیر قبلی تا خانم کتابدار و البته زن کافه داری که بعدا پدیدار میشه رو نمی دونم میشه بخشی از شخصیت خودش دونست یا نه. اونکه تمایلی به همخوابگی و سکس نداره و زره پوشیده یه نشونه هایی می ده البته.
کتاب جعرافیای پیچیده ای برای روان تعریف می کنه از خود شهر و دیوارهای نامطمئنش گرفته که سیالیت شخصیت رو داره که در سطحی از روان (ناخودآگاه) قرار می گره تا لایه های پایین تر مثل اتاق تاریکی که با پسر گفتگو می کنه تا لایه ی نیمه زیرزمین اتاق با بخاری که لایه های نزدیکتری به خودآگاه رو نشون می ده تا خود کتابخانه که پایین تر از لایه های روابط اجتماعی اما بالاتر از اون اتاق با بخاری قرار داده تا شهر کوچیکی که از توکیو به اونجا پناه می بره.
موضوع عشق رو هم خیلی خوب تصویر می کنه، اینکه قهرمان داستان برای دیدن دختری که عاشقش بوده چشمهاش رو کور می کنه و خودش رو در دیوارهای شهر سیال و افسردگی اسیر می کنه تشبیه خیلی جالبیه
نگهبان شهر درمرز خودآگاه و ناخودآگاه که باعث میشه دسترسی به ناخودآگاه محدود بشه و گله های تک شاخ که احتمالا افکار روزمره هستن که میرن تو ناخودآگاه و بر می گردن، زاده میشن و می میرن.
خوب حالا که نوشتم برام جالبتر شد کتاب اما کماکان به خاطر تکرار بسیار و آب بستن نمی خوام بهش بیشتر از سه و نیم ستاره بدم. اما ارزش خوندن داره.
راستی اینکه همه ش از موسیقی جاز و نویسندگان غربی می گه برام جالب نبود ترجیح می دادم بیشتر ژاپنی باشه اما خوب انگار قبل از نویسنده ی تمام وقت شدن یه کافه ی جاز داشته باشه. اینکه وقتی از محلات و خیابون ها و قطار حرف می زد بعضی جاهاش (به لظف سفر به ژاپن) برام آشنا یا قابل تصور بود جالب بود. یه چیز جالب هم تازه فهمیدم، خواستم به مرضیه پیشنهادش کنم دیدم هفت تا ترجمه ی فارسی ازش هست. یا علی! چه خبره؟ نمی دونم این خوبه یا بد. احتمالا خوبه!
بسشه دیگه، یه کتاب از Kazuo Ishiguro دستمه که خیلی خوبه، باید بیشتر روی اون انرژی بذارم.

اینکه به اینجا دسترسی نداشتم مدتها جالب نبود باید بنه بساطم رو ور دارم از اینجا برم یه جای دیگه.
با جنایتی که این پیر آخوند کفتار و رییس جمهور جلادش کردن تمتم این روزهای عزاداری رو به تلاش برای سقوط نکردن به گرداب افسردگی و ناامیدی گذروندم تا داغ پیروزی با ناامید کردن قلب ها رو به دلش بذارم. تنها چیزی که می دونم اینکه که این پیرسگ و حکومت کثیفش و تمام کسانی که به طرق مختلف حمایتش کردن باید از بین برن.
این سالها یکی از جاهایی که ازش بیشتر از بقیه ی آمریکا لذت می برم سن آنتونیوه. می تونم تمام روز رو کنار رودخونه راه برم و خسته نشم. این معماری بی نظیره. هوای ژانویه ش هم عالیه. به نظر من یکی از بهترین ریور واک های دنیا رو داره. صبج و ظهر و شبش هم هر کدوم صفای خودش رو دارن. دوست داشتم زیاد بشنیم کنار رودخونه کتاب بخونم که نشد.
