X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ساعت 06:25 ق.ظ

 

کتاب: نارتسیس و گلدموند

خرید کتاب از: www.ashja.com - کتابسرای اشجع  

این ادامه ی کتابهایی است که از هسه خوانده ام. مثل بقیه ی کتابهایش تلاش اوست در شناختن نهاد بشری و تناقض هایش  است. نهادی که از نگاه هسه در این کتاب به دو بخش پدرانه و مادرانه تقسیم می شود و از هر بخش انسانی زاییده می شود یکی دانشوری انتزاعی اندیش و فیلسوف که راه را بر زندگی می بندد (نارتسیس) و دیگری مردی که در تب همسانی با طبیعت آزادش می سوزد (گلدموند). این در واقع بازنویسی دیگری از دوگانگی بشری است که همیشه همراه آدمی بوده است و در تمامی آثار آدمی از دانش و دین و ادب و هنر رخ برافروخته است. این دو چهرگی آدمی که کسانی همچون هسه نرینه ی عاقلانه و مادینه ی احساساتی می نامندش همان است که نیچه تقابل آپولو و دنیسیوس می نامدش و کسانی آن را در ساختار بیولوژیکی مغز. سوال اینکه کدام بهتر است و کدام بدتر نیست. نیچه معتقد است تقابل این دو ناگزیر است و همراهیشان تراژیک چنانکه زندگی. یکی (وجه دنیسیوسی) واقعیت زندگی است و دیگری (وجه آپولونی) تلاشی است بر توجیه این واقعیت. این همان چیزی است که در قصه ی نارتسیس و گلدموند می افتد. نارتسیس دانشور خود به صومعه ای اندر به شناخت زندگی و انسان مشغول است اما این اتفاق صرفا از طریق مشاهده ی زندگی دیگران و عریان ساختن خود از زندگی برایش افتاده است. این در برابر گلدموندی است که از طریق همین مشاهدات توسط نارتسیس آگاه می شود که شبیه او نیست و برای این ساخته شده که زندگی را زندگی کند. 


کتاب داستان زندگی نارتسیس نیست قصه ی زندگی گلدموند است. دلیل این، اهمیت بیشتر گلدموند نیست بلکه دلیل  شاید این باشد که نارتسیس در مقایسه با گلدموند زندگی چندانی نکرده است. زندگی نارتسیس اندک است و ناچیز. همان است که از ابتدا بوده است و بی تغییر چندانی  همان مانده است. براستی چه مقدار درباره ی زندگی کسی می توان نوشت که همان مانده است که از ابتدا بوده است. اما گلدموند همچون همه ی فصل های کتاب که بر او می گذرند تغییر کرده است. او از میان زنان و دزدی و قتل و ولگردی و هنر توانسته است با ذات بی نظم زندگی همخوان شود و این اتفاقی است که نارتسیس دانشمند معزز و محترم توان  تجربه اش را نداشته است.  


علاقه ی این دو به یکدیگر، اینکه همواره عاشقانه هم را دوست داشته اند و به هم می اندیشیده اند، اینکه گلدموند راه خود را از طریق نارتسیس می یابد. اینکه در دامان او جان می بازد و این اوست که جان او را نجات می دهد بیانگر جدایی ناپذیری این دو بخش شخصیت بشری از هم است. این دو کنار هم زندگی می کنند و اگرچه زمان هایی هست که هریک راه خود را  می روند همیشه در کنار هم خواهند بود.  آدمیان هر یک سهمی از این دو دارند. این سهمی مساوی نیست یکی بیشی از آن و کمی از این و دیگری به قدری متفاوت. اما این دو همیشه هستند. یکی راه اندیشه ی مجرد مبتنی بر منطق را بر می گزیند و دیگری راه همسانی با طبیعت و جسم خویش را. هر یک آدمی را به سمتی می کشانند و آدمی در این تلاطم چاره ی جز نوسان ندارد. او نه نارتسیسی می شود که به کنج صومعه ای ره به دانش محض بسپارد و و نه گلدموندی که زمامش را به دست طبیعت سرکشش دهد تا به هر سو بکشاندش. آدمی بین این دو قطب خویش در نوسان است.


نگاه شاگردانه ی گلدموند به نارتسیس، نگاه فروتن او به وی نکته جالب دیگری است که در کتاب موجود است. نگاه طبیعت خواه که به حق بخش حیوانی بشری (نه با معنایی ناپسند البته) خوانده می شود همواره (در عین لذت بردان از حیوانیتش) خویش را کمتر از اندیشه ی انسانی می داند. این بخش آدمی نه تنها در این کتاب که در همه ی تاریخ بشری خود را فروتر از بخش  اندیشمند می داند. شاید این همان فروتنی نهاد مادینه است به نرینه ی برتر. او همیشه به نگاه احترام به ساحت اندیشه می نگرد و خود را در مراحلی پایین تر از آن می داند. اما در نارتسیس این حس به اینگونه نیست. نارتسیس حتی در درونش حسرت تجربه کردن زندگی به سبک گلدموند را دارد اگرچه به زبانش نمی آورد. اندیشه در عین فضای احترامی که همگان برایش ایجاد کرده اند در نهاد اندیشمندش هماره به پوچی سرانجام خویش می اندیشد و شک می کند که مبادا این تجردش به مفهوم نبودنش باشد. 
 
دو نوشته ی کتاب برایم جالب بودند. یکی جایی که نارتسیس به این می اندیشد که گلدموند تا به چه حد به لیدیا وفادار یوده است و دیگری توصیف او از عرفان: 

 

- «...گاه در اتاق گلدموند را که پیکره ی مریم در آن قرار داشت باز می کرد و با احتیاط روپوش از صورتش عقب می زد و در برابرش می ماند. از منشأ آن چیزی نمی دانست. گلدموند هرگز داستان لیدیا را برای او نقل نکرده بود. اما نارتسیس همه چیز را حس می کرد. می دانست که اندیشه ی اندام این دوشیزه مدتی دراز در دل دوستش جا داشته است. شاید گلدموند او را فریفته بود یا چه بسا با او بی وفایی کرده و تنهایش گذاشته بود. اما او را در جان خود همراه داشته و وفادارانه تر از هر شوهری از یاد او حراست کرده و سرانجام شاید پس از سال های بسیار که طی آن‌ها او را هرگز ندیده این صورت دل‌انگیز را از او پرداخته و چهره و اطوار ودست‌هایش تمام مهر و ستایش اشتیاق و دلدلدگی را متجلی ساخته بود.» 

 

- «...اگر به عوض این که به دنیا روی و به سیر آفاق و انفس بپردازی در راه اندیشه قدم نهاده بودی تباه گشته بودی. عارف شده بودی. زیرا عارفان به بیان خلاصه و اگر دربند بیان دقیق نباشم متفکرانی هستند که نمی توانند خود را از بند تصاویر ذهن خود آزاد کنند. کسانی اند که ابدا متفکر نیستد و در خفا هنرمندند. شاعرانی که شعر نمی گویند، نقاشانی که قلم مو ندارند و خنیاگرانی که که نغمه ای نمی سازند. در میان آنها اذهانی به غایت والا و صاحبان ذوفی گران‌سنگ یافت می شوند. اما همه بی اسنتثناء اشخاصی سخت نگونبختند و تو نیز یکی از همین‌ها شده بودی. اما خدا را شکر که پی راه اندیشه نرفتی و هنرمند شدی و بر جهان تصاویر چیرگی یافتی و به عوض آنکه در گل بی کفایتی درمانی و به چیزی دست نیابی در جهان هنر آفریننده شدی و خداوندگار گشتی.»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
Free counter and web stats